نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_دوازدهم (۶ تصویر)

#دلبر #پارت_دوازدهم +حالا ببین پسر_دارم میبینم.....اسمت دلبره دیگه!؟ +اره پسر_فکر نکنی اومدم خواستگاریت عاشق چشم و ابروتم! اومدی خونه من باید کارای خونه رو انجام بدی!! اونجا هم به اسم کوچیک صدام نمیزنی... +اولا من ...

#دلبر #پارت_دوازدهم +حالا ببین پسر_دارم میبینم.....اسمت دلبره دیگه!؟ +اره پسر_فکر نکنی اومدم خواستگاریت عاشق چشم و ابروتم! اومدی خونه من باید کارای خونه رو انجام بدی!! اونجا هم به اسم کوچیک صدام نمیزنی... +اولا من اسم کوچیکتو نمیدونم دوما قراره من شرط بذارم یا تو؟ پسر_ااااه اینقدر اولا دوما نکن ...

۲۳ آذر 1398
23K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_دوازدهم قبل وارد شدنم باز دستی به سر و وضعم زدم و با نفس عمیقی وارد شرکت شدم. رفتم سمت میز منشیش...این دختره اون روز نبود،اخم ریزی به آرایش غلیظش کردم ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_دوازدهم قبل وارد شدنم باز دستی به سر و وضعم زدم و با نفس عمیقی وارد شرکت شدم. رفتم سمت میز منشیش...این دختره اون روز نبود،اخم ریزی به آرایش غلیظش کردم و گفتم: سلام،با مهندس خرسند کار داشتم. با عشوه آدامسش و میجوید و گفت: شما؟؟؟ ...

۱۱ آذر 1398
280
#پارت_دوازدهم #لونا #شوگا لونا : لبخند گشاد دیگه ای زدم و گفتم : باشه . و اون موقع شاید من ...از پیله ی سردم بیرون اومدم . شایدم فقط برای جیمین و میچا و بک ...

#پارت_دوازدهم #لونا #شوگا لونا : لبخند گشاد دیگه ای زدم و گفتم : باشه . و اون موقع شاید من ...از پیله ی سردم بیرون اومدم . شایدم فقط برای جیمین و میچا و بک کیونگ . دستاشونو گرفتم و بلندشون کردم و گفتم : خب حرف زدن بسه . ...

۲۴ آبان 1398
263
#پارت_دوازدهم اروم از بغلش اومدم بیرون که صدایی پایی اومد با چشمای گرد شده سریع دوییدم سمت عمارت ******* داشتم سالن شام رو میچیدم و تو حال و هوای خودم اهنگ ساسی رو میخوندم : ...

#پارت_دوازدهم اروم از بغلش اومدم بیرون که صدایی پایی اومد با چشمای گرد شده سریع دوییدم سمت عمارت ******* داشتم سالن شام رو میچیدم و تو حال و هوای خودم اهنگ ساسی رو میخوندم : علیمون جنتلمنه جنتلمنه که با حس نفس های گرم و عصبی دم گوشم لبخندم به ...

۳۰ شهریور 1398
13
#رمان_گرداب #پارت_دوازدهم #نویسنده_خاموش بیست وچند روز بندر بودم و هر روزی میرفتیم یجایی. یروز. بازار یه روز ساحل یروز خونه عمو یه روز ولگردی توشهر یه روز استخر... چیزای زیادی یادم نمونده ولی آشناییم با ...

#رمان_گرداب #پارت_دوازدهم #نویسنده_خاموش بیست وچند روز بندر بودم و هر روزی میرفتیم یجایی. یروز. بازار یه روز ساحل یروز خونه عمو یه روز ولگردی توشهر یه روز استخر... چیزای زیادی یادم نمونده ولی آشناییم با یاسمن اینطوری بودکه... -هانا بیا بریم دم در دختر همسایمون میگه بریم دوچرخه سواری! -نصفه ...

۲۰ مرداد 1398
259
#پارت_دوازدهم دخترا از تحکم تو صدام هیچی نگفتن و از آرشام دور شدن آرشام+ااااه بلکل یادم رفته بود...الان میام خواست از پله ها بره بالا که یه لحظه برگشتو گفت +هانا چیشد راستی -خوبه تا ...

#پارت_دوازدهم دخترا از تحکم تو صدام هیچی نگفتن و از آرشام دور شدن آرشام+ااااه بلکل یادم رفته بود...الان میام خواست از پله ها بره بالا که یه لحظه برگشتو گفت +هانا چیشد راستی -خوبه تا الان ببمارستان بودم بی حرف رفت بالاو ده دقیقه بعدش اومد یه نگاه به تیپش ...

۲۷ فروردین 1396
27