نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

هورا (۲۶ تصویر)

#پارت37... #رمان تقدیر خاکستری..... #خزان... با بلند شدن صدای نکره ی این مردک از خواب بلند میشم نگاهی به دورم میکنم که متوجه میشم طبق این یک ماه و نیم گذشته توی این قفس لعنتی ...

#پارت37... #رمان تقدیر خاکستری..... #خزان... با بلند شدن صدای نکره ی این مردک از خواب بلند میشم نگاهی به دورم میکنم که متوجه میشم طبق این یک ماه و نیم گذشته توی این قفس لعنتی هستم و اینم صدای یکی از نگهبانای منه در قفس رو باز میکنه و منو ...

۲۷ مهر 1398
5K
#پارت33 رمان تقدیر خاکستری.... #هورا... نگاهی به انگشتری که دستم بود کردم خوشگل بود روی دستم خیلی میومد یاد حرف برهان که گفت نگین روش رو که فشار بدم میفهمن توی خطرم ... مبخواستم ببینم ...

#پارت33 رمان تقدیر خاکستری.... #هورا... نگاهی به انگشتری که دستم بود کردم خوشگل بود روی دستم خیلی میومد یاد حرف برهان که گفت نگین روش رو که فشار بدم میفهمن توی خطرم ... مبخواستم ببینم واقعا درست میگه یا نه ..نگین انگشتررو فشار دادم که رفت داخل انگار دکمه باشه ...

۱۰ شهریور 1398
2K
#پارت32 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا.. برهان: خونه ی جرج ... من: واسه چی منو اوردی پیش این مردک ... برهان: دستور آراته که اینجا باشی ... اصلا از این مردک خوشم نمیاومد از ماشین پیاده ...

#پارت32 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا.. برهان: خونه ی جرج ... من: واسه چی منو اوردی پیش این مردک ... برهان: دستور آراته که اینجا باشی ... اصلا از این مردک خوشم نمیاومد از ماشین پیاده شدم و پشت برهان ایستادم ... خونه پر از نگهبان بود که هر کدومشون یه ...

۱۰ شهریور 1398
2K
#پارت31 رمان تقدیر خاکستری... #برهان... وحشت: کسی غیر اون لاشی نیست... ........ وحشت: باشه ولی یکی از پسرا یا نیلا هم میفرستم.... ...... وحشت: برهان رو میفرستم... و بعد تلفن رو قطع کرد ... وحشت ...

#پارت31 رمان تقدیر خاکستری... #برهان... وحشت: کسی غیر اون لاشی نیست... ........ وحشت: باشه ولی یکی از پسرا یا نیلا هم میفرستم.... ...... وحشت: برهان رو میفرستم... و بعد تلفن رو قطع کرد ... وحشت : برهان قرار با هورا بری پیش جرج تا اوضاع مساعد بشه ... فهمیدن که ...

۴ شهریور 1398
2K
#پارت29 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... خواب بودم که صدای گلوله اومد از بیرون اتاق ترسیده بلند شدم که در اتاق باز شدو نیلا با عجله اومد داخل اتاق .. نیلا: پاشو دختر دیگه بجنب... رفت ...

#پارت29 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... خواب بودم که صدای گلوله اومد از بیرون اتاق ترسیده بلند شدم که در اتاق باز شدو نیلا با عجله اومد داخل اتاق .. نیلا: پاشو دختر دیگه بجنب... رفت طرف کمد لباسام و یه شال برداشتو و سرم انداخت و کشیددنبال خودش... صداهای گلوله ...

۴ شهریور 1398
2K
#پارت28 رمان تقدیر خاکستری... #خزان.. توی دست های صالح چند تا چاقو با سایزای متفاوت بود ... اومد سمت و چاقوها رو روی میز کنارم چید... صالح: اووووف یعنی من عاشق این مرحله هستم ...

#پارت28 رمان تقدیر خاکستری... #خزان.. توی دست های صالح چند تا چاقو با سایزای متفاوت بود ... اومد سمت و چاقوها رو روی میز کنارم چید... صالح: اووووف یعنی من عاشق این مرحله هستم ... نوی کل شکنجه هام منتظر این مرحلم... چاقوی کوچیکی برداشت رفت پایین پام نمیدیدمش درست ...

۴ شهریور 1398
3K
#پارت25 رمان تقدیر خاکستری #هورا... من: میشه برهان واسم از دنیل گیتارش رو قرض بگیری... خواهش ... برهان: دنیل نیستش الان ولی باشه اومد میگم برات بیاره... من: باشه پس ... اون رفتو منم واسه ...

#پارت25 رمان تقدیر خاکستری #هورا... من: میشه برهان واسم از دنیل گیتارش رو قرض بگیری... خواهش ... برهان: دنیل نیستش الان ولی باشه اومد میگم برات بیاره... من: باشه پس ... اون رفتو منم واسه خودم مشغول خوردن شام شدم .. بعد از شام رفتم کنار پنجره و به بیرون ...

۳۱ مرداد 1398
2K
#پارت24 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... یه مردو دوتا زن داشتن معاشقه میکردن ... من با تعجب نگاشون میکردم ولی بچه ها خیلی ریلکس رفتن روی مبل روبه روی اونا نشستن ... اونا هم بی توجه ...

#پارت24 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... یه مردو دوتا زن داشتن معاشقه میکردن ... من با تعجب نگاشون میکردم ولی بچه ها خیلی ریلکس رفتن روی مبل روبه روی اونا نشستن ... اونا هم بی توجه ما تو حق هم بودن ... آرات سیگاری روشن کرد و مشغول شد برهان با ...

۳۱ مرداد 1398
2K
#پارت21 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... بیحوصله نشسته بودم و به بقیه نگاه میکردم که یهو دنیل پاشدو دستم رو گرفت وکشید دنبال خودش... من: میگم احیانا منو با کش اشتباه نگرفتیی... دنیل: میدونی چقدر وقتی ...

#پارت21 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... بیحوصله نشسته بودم و به بقیه نگاه میکردم که یهو دنیل پاشدو دستم رو گرفت وکشید دنبال خودش... من: میگم احیانا منو با کش اشتباه نگرفتیی... دنیل: میدونی چقدر وقتی لبات کنار همن خوشگل تری... اول نفهمیدم چی گفت ولی ... من:خیلی بی شعوری...من خفه ...

۳۰ مرداد 1398
552
#پارت20 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... وحشت: من پیام تسلیت فرستادم جایدن امیدوارم به دستت رسیده باشه... مرده که فهمیدم اسمش جایدنه گفت: ممنون واقعا متاسفم بابت حمله به خونت... وحشت: این چه حرفیه منم متاسف ...

#پارت20 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... وحشت: من پیام تسلیت فرستادم جایدن امیدوارم به دستت رسیده باشه... مرده که فهمیدم اسمش جایدنه گفت: ممنون واقعا متاسفم بابت حمله به خونت... وحشت: این چه حرفیه منم متاسف واسه بچت که مرد.... با حرفاشون نزدیک بود بزنم زیر خنده ...مثل این میموند داری ...

۳۰ مرداد 1398
1K
#پارت19 رمان تقدیر خاکستری... #آرات... من:خیلی گناه دارن که بخوان بخاطر تو شکنجه شن... ولش کردم که با بغض گفت: باشه میان ولی اون لباس رو نمیپوشم... من: مثل این که خودت دلت میخواد بلایی ...

#پارت19 رمان تقدیر خاکستری... #آرات... من:خیلی گناه دارن که بخوان بخاطر تو شکنجه شن... ولش کردم که با بغض گفت: باشه میان ولی اون لباس رو نمیپوشم... من: مثل این که خودت دلت میخواد بلایی سرشون بیاد ... من که از خدامه یخورده تفریح بد نیست واسم ... گریش گرفته ...

۳۰ مرداد 1398
934
#پارت14 رمان تقدیر خاکستری... #هورا.. واسم وسایل و قرص اورد و گفت کمک کنم که من گفتم نمیخوام اونم رفت بیرون ... پانسمان پام رو عوض کردم ...خوب شد بقیه هاش باز نشده بود و ...

#پارت14 رمان تقدیر خاکستری... #هورا.. واسم وسایل و قرص اورد و گفت کمک کنم که من گفتم نمیخوام اونم رفت بیرون ... پانسمان پام رو عوض کردم ...خوب شد بقیه هاش باز نشده بود و فقط خون ریزی کرده بود ... قرصا رو هم خوردم و مشغول خوندن اون کتابی ...

۲۷ مرداد 1398
937
#پارت13 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... بعد از این که دستم تموم شد گفت که شلوارم رو در بیارم مخالفت کردم که بازم مورد عنایت خانم قرار گرفتم و اخرش هم خودش شلوارم رو کشید پایین... ...

#پارت13 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... بعد از این که دستم تموم شد گفت که شلوارم رو در بیارم مخالفت کردم که بازم مورد عنایت خانم قرار گرفتم و اخرش هم خودش شلوارم رو کشید پایین... خجالت میکشیدم .. خانمه با دستگاه روی رون پای راستم چیزی رو به که به ...

۲۷ مرداد 1398
1K
#پارت12 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا.. من: اسمت برهانه... برهان: اره .. من: منو واسه چی گرفتین... برهان: یعنی نمیدونی.. من: نه از کجا بدونم.. برهان: تو نبودی که اون مرد بهت یه ادرسی داد... من: ...

#پارت12 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا.. من: اسمت برهانه... برهان: اره .. من: منو واسه چی گرفتین... برهان: یعنی نمیدونی.. من: نه از کجا بدونم.. برهان: تو نبودی که اون مرد بهت یه ادرسی داد... من: به خدا اون چیز خاصی نگفت بهم بعدشم مرد ...همش یه سری چرت و پرت ...

۲۷ مرداد 1398
1K
#پارت11 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... چشمم که به گودال افتاد فهمیدم چرا وحشت دیگه نمیدویید.. میدونست اینجا دام گذاشتن واسه شکار... از موتور پیاده شدم و رفتم لبه گودال... دختره افتاده بود و توی رون ...

#پارت11 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... چشمم که به گودال افتاد فهمیدم چرا وحشت دیگه نمیدویید.. میدونست اینجا دام گذاشتن واسه شکار... از موتور پیاده شدم و رفتم لبه گودال... دختره افتاده بود و توی رون پاش هم از اون نیزه های که واسه این که دام رو زخمی کنه رفته ...

۲۶ مرداد 1398
827
#پارت10 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... اومدم دور بخورم که دستم تیر کشید... از درد دستم اخمام رفت تو هم ...چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق بودم و سرم هم تو دستم... بلند شدم ...

#پارت10 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... اومدم دور بخورم که دستم تیر کشید... از درد دستم اخمام رفت تو هم ...چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق بودم و سرم هم تو دستم... بلند شدم و تکیه زدم به تاج تخت سرم رو توی دستم در اوردم و رفتم طرف ...

۲۶ مرداد 1398
699
#پارت9 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا... با سر درد زیاد از خواب بلند شدم ... چشمام جایی رو نمیدید... سرم به شدت گیج میرفت ... خواستم صدای بچه ها بزنم که یادم اومد تمام اتفاقات رو... ...

#پارت9 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا... با سر درد زیاد از خواب بلند شدم ... چشمام جایی رو نمیدید... سرم به شدت گیج میرفت ... خواستم صدای بچه ها بزنم که یادم اومد تمام اتفاقات رو... چند باری پلک زدم و چشمام رو دست کشیدم تا دیدم درست شه... بدنم خیلی ...

۲۶ مرداد 1398
747
#پارت9 رمان تقدیر خاکستری... #آرات... با کمی صحنه سازی کاری کردم ماشین پرت شه پایین توی سراشیبی ... میدونست نمیمره اومدم برم طرفش که کسی رو کنار ماشین دیدم داره مرده باهاش حرف میزنه نزدیک ...

#پارت9 رمان تقدیر خاکستری... #آرات... با کمی صحنه سازی کاری کردم ماشین پرت شه پایین توی سراشیبی ... میدونست نمیمره اومدم برم طرفش که کسی رو کنار ماشین دیدم داره مرده باهاش حرف میزنه نزدیک که شدم صداش به گوشم رسید.. مرد: برو دختر ....الان میاد...برو...یادت نره چی گفتم... تموم ...

۲۵ مرداد 1398
990
#پارت 7 رمان تقدیر خاکستری... #هورا.. من: الانم پول لازمم که اومدم سراغت ... سیام : چقدر.. من: هر چی بیشتر بهتر... سیام: این پرونده رو بخون همه اطلاعاتش رو میخوام ... من: لب تاب ...

#پارت 7 رمان تقدیر خاکستری... #هورا.. من: الانم پول لازمم که اومدم سراغت ... سیام : چقدر.. من: هر چی بیشتر بهتر... سیام: این پرونده رو بخون همه اطلاعاتش رو میخوام ... من: لب تاب بده بهم شروع کنم.. واسم اورد و داد دستم .. سیام هم رفت به کاراش ...

۲۴ مرداد 1398
849
#پارت6 رمان تقدیر خاکستری... #راوی... ادوارد: چه کاری از منبر میاد... ناشناس: دختره بزرگ شده دیگه... ادوارد: یعنی موقعش شده ... ناشناس: اره بازی رو باید پلی کنیم.... اتفاق های جالبی پیش رو هستش... ادوار: ...

#پارت6 رمان تقدیر خاکستری... #راوی... ادوارد: چه کاری از منبر میاد... ناشناس: دختره بزرگ شده دیگه... ادوارد: یعنی موقعش شده ... ناشناس: اره بازی رو باید پلی کنیم.... اتفاق های جالبی پیش رو هستش... ادوار: مطمئن هستین ...اونا کنار هم.... ناشناس: من عروسک گردونم ... نگرانی نداره ... و تماس ...

۲۴ مرداد 1398
636