نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

مهران_رمضانیان (۱۴۴ تصویر)

. باران که می‌بارد، زمین پر می‌شود از عطر حضور تو، و خیالت بار دیگر به سرم میزند. زیبا نیست!؟ پاییز باشد، باران بی‌امان ببارد و تو را ببینم که آنسوی خیابان در انتظارم ایستاده‌ای!؟ ...

. باران که می‌بارد، زمین پر می‌شود از عطر حضور تو، و خیالت بار دیگر به سرم میزند. زیبا نیست!؟ پاییز باشد، باران بی‌امان ببارد و تو را ببینم که آنسوی خیابان در انتظارم ایستاده‌ای!؟ همه جا می‌توان بوی تو را احساس کرد! حتی خیابانی که هرگز قدم نزده‌ایم... . ...

۳ روز پیش
6K
. دوستت دارم، و با خیالی از تو خواهم مُرد. دفن خواهم شد. در جایی که نشانش را نمیدانم...! و سال‌ها بعد شاید کسانی باشند، که از سَر اتفاق، در اعماق زمین یا تکه‌ای از ...

. دوستت دارم، و با خیالی از تو خواهم مُرد. دفن خواهم شد. در جایی که نشانش را نمیدانم...! و سال‌ها بعد شاید کسانی باشند، که از سَر اتفاق، در اعماق زمین یا تکه‌ای از یک شهر سوخته، مشتی خاک خواهند یافت! که بوی عشق میدهد... #مهران_رمضانیان️

۴ روز پیش
6K
. ‌به سال‌ها بعد فکر می‌کنم! به زیبایی سپیدی موهایمان میدانستی؟ پیر شدن کنار تو چقدر می‌چسبد!؟ اینکه دستانم بلرزند، پاهایم توان راه رفتن نداشته باشند، و کنارت بنشینم و بی‌اختیار سنگینیِ سرم را روی ...

. ‌به سال‌ها بعد فکر می‌کنم! به زیبایی سپیدی موهایمان میدانستی؟ پیر شدن کنار تو چقدر می‌چسبد!؟ اینکه دستانم بلرزند، پاهایم توان راه رفتن نداشته باشند، و کنارت بنشینم و بی‌اختیار سنگینیِ سرم را روی شانه‌هایت رها کنم! خوابم ببرد و رویای آن روزی را ببینم که برای اولین بار ...

۵ روز پیش
7K
✔خسته از گام‌های تکراری‌م شوق پرواز دارمُ بالِ پروازم نیست... #مهران_رمضانیان

✔خسته از گام‌های تکراری‌م شوق پرواز دارمُ بالِ پروازم نیست... #مهران_رمضانیان

۲ هفته پیش
4K
✔به تو که فکر می‌کنم، کاغذها رو به من لبخند می‌زنند! واژه‌ها به رقص می‌آیند و شعر می‌شوی... آری! به تو فکر کردن اینگونه است. می‌دانم داشتنت داستانی به بلندای یک تاریخ خواهد بود! از ...

✔به تو که فکر می‌کنم، کاغذها رو به من لبخند می‌زنند! واژه‌ها به رقص می‌آیند و شعر می‌شوی... آری! به تو فکر کردن اینگونه است. می‌دانم داشتنت داستانی به بلندای یک تاریخ خواهد بود! از کشوری که تمدن را می‌داند و مردمی که جنگ را سال‌هاست اهلی کرده‌اند... #مهران_رمضانیان

۳ هفته پیش
5K
دوستت دارم! شبیه دیروز و تمام آن روزهایی که حسابش را تنها خورشید می‌داند گفته بودم جهانم با تو رنگی‌ست؟! هرجا که نگاهم می‌رود و هرکس که سلامم می‌دهد باز تویی.. حتی من در سیاه ...

دوستت دارم! شبیه دیروز و تمام آن روزهایی که حسابش را تنها خورشید می‌داند گفته بودم جهانم با تو رنگی‌ست؟! هرجا که نگاهم می‌رود و هرکس که سلامم می‌دهد باز تویی.. حتی من در سیاه و سفید چشم‌هایت باز هم تو را می‌بینم.. اما خودم را خاطرم نیست! شبیه چه ...

۴ هفته پیش
21K
دوستت دارم! شبیه دیروز و تمام آن روزهایی که حسابش را تنها خورشید می‌داند... گفته بودم جهانم با تو رنگی‌ست؟ هر جا که نگاهم می‌رود. و هر کس که سلامم می‌دهد، باز تویی... حتی من ...

دوستت دارم! شبیه دیروز و تمام آن روزهایی که حسابش را تنها خورشید می‌داند... گفته بودم جهانم با تو رنگی‌ست؟ هر جا که نگاهم می‌رود. و هر کس که سلامم می‌دهد، باز تویی... حتی من در سیاه و سفید چشم‌هایت باز هم تو را می‌بینم... اما خودم را خاطرم نیست! ...

۴ هفته پیش
9K
در من شهری‌ست که بهار را سال‌هاست از یاد برده است. خیابان‌هایش رنگ پاییز دارند، و عطر سرد زمستان بر تنم سوز میزند... اما خیالت! ظهر تابستان من است. گرم و سوزان. اینجاست که عطشت ...

در من شهری‌ست که بهار را سال‌هاست از یاد برده است. خیابان‌هایش رنگ پاییز دارند، و عطر سرد زمستان بر تنم سوز میزند... اما خیالت! ظهر تابستان من است. گرم و سوزان. اینجاست که عطشت به سرم میزند! و تمام مردم شهر را چون تو سراب میبینم. ‌ #مهران_رمضانیان ‌

۱۳ مرداد 1398
10K
🙇‍♀️ در من شهری‌ست که بهار را سال‌هاست از یاد برده است. خیابان‌هایش رنگ پاییز دارند، و عطر سرد زمستان بر تنم سوز میزند... اما خیالت! ظهر تابستان من است. گرم و سوزان. اینجاست که ...

🙇‍♀️ در من شهری‌ست که بهار را سال‌هاست از یاد برده است. خیابان‌هایش رنگ پاییز دارند، و عطر سرد زمستان بر تنم سوز میزند... اما خیالت! ظهر تابستان من است. گرم و سوزان. اینجاست که عطشت به سرم میزند! و تمام مردم شهر را چون تو سراب میبینم. ‌ #مهران_رمضانیان ...

۱۳ مرداد 1398
6K
نگاهم به انتهای خیابان بود. به چهره‌های بهت زده‌ای که در دو سمت خیابان، در اندیشه رفتنی دیگر بودند... و سکوتی که با هیچ فریادی شکسته نمی‌شد! به ردِ پایی که مرا جا گذاشته بود. ...

نگاهم به انتهای خیابان بود. به چهره‌های بهت زده‌ای که در دو سمت خیابان، در اندیشه رفتنی دیگر بودند... و سکوتی که با هیچ فریادی شکسته نمی‌شد! به ردِ پایی که مرا جا گذاشته بود. به سایه‌ای که هر لحظه در چشمانم ضعیف‌تر می‌نمود! که گفتم دوستت دارم... لال بودم ...

۱۲ مرداد 1398
7K
غم انگیز نیست!؟ اینکه سال‌ها بعد کسی روبروت می‌نشیند! به چشم‌هایت خیره می‌شود و برایت شعرهای مرا می‌خواند! و آن یک نفر من نیستم... #مهران_رمضانیان #دسته_گل #ازدواج

غم انگیز نیست!؟ اینکه سال‌ها بعد کسی روبروت می‌نشیند! به چشم‌هایت خیره می‌شود و برایت شعرهای مرا می‌خواند! و آن یک نفر من نیستم... #مهران_رمضانیان #دسته_گل #ازدواج

۸ مرداد 1398
6K
من از تو یک خواب می‌خواهم. تا مرا به جایی ببرد که تو در انتهای آن ایستاده‌ای! انتهای یک جاده. انتهای یک راهرو. و یا انتهای یک شعر... می‌خواهم وقتی صدایت می‌زنم، وقتی به سمتم ...

من از تو یک خواب می‌خواهم. تا مرا به جایی ببرد که تو در انتهای آن ایستاده‌ای! انتهای یک جاده. انتهای یک راهرو. و یا انتهای یک شعر... می‌خواهم وقتی صدایت می‌زنم، وقتی به سمتم می‌دوی، وقتی با شوق تو را نظاره می‌کنم، دیگر هیچ "سقوطی" نباشد که بیدارم کند! ...

۸ مرداد 1398
9K
‌ کدام خاطره‌ات را ببوسم؟! که خیال کنم نرفته‌ای... #مهران_رمضانیان

‌ کدام خاطره‌ات را ببوسم؟! که خیال کنم نرفته‌ای... #مهران_رمضانیان

۶ مرداد 1398
2K
نگاهم به انتهای خیابان بود. به چهره‌های بهت زده‌ای که در دو سمت خیابان، در اندیشه رفتنی دیگر بودند... و سکوتی که با هیچ فریادی شکسته نمی‌شد! به ردِ پایی که مرا جا گذاشته بود. ...

نگاهم به انتهای خیابان بود. به چهره‌های بهت زده‌ای که در دو سمت خیابان، در اندیشه رفتنی دیگر بودند... و سکوتی که با هیچ فریادی شکسته نمی‌شد! به ردِ پایی که مرا جا گذاشته بود. به سایه‌ای که هر لحظه در چشمانم ضعیف‌تر می‌نمود! که گفتم دوستت دارم... لال بودم ...

۲۹ تیر 1398
5K
تو را داشتن یعنی، عطرِ یاسِ اول صبح ... یعنی لذت یک لیوان آبِ خنک وسط چله‌یِ تابستان ... یا گرمایِ دوست داشتنیِ کرسیِ مادر‌بزرگ ... تو را داشتن می‌تواند شادیِ سکویِ یک قهرمان باشد ...

تو را داشتن یعنی، عطرِ یاسِ اول صبح ... یعنی لذت یک لیوان آبِ خنک وسط چله‌یِ تابستان ... یا گرمایِ دوست داشتنیِ کرسیِ مادر‌بزرگ ... تو را داشتن می‌تواند شادیِ سکویِ یک قهرمان باشد ... یا شاید خیالِ آسوده‌یِ یک کودکِ دبستانی بعد از بالا گرفتنِ برگه‌هایِ امتحان املاء ...

۲۲ تیر 1398
11K
... چند روزیست تَمام خیابان‌های شَهر را در لباس یک

... چند روزیست تَمام خیابان‌های شَهر را در لباس یک "فالگیر" پَرسه میزنم! شاید بیایی، دستانت را ببینم و بگویم: یک نفر هست که... به به! چه به هم می‌آیید #مهران_رمضانیان

۹ تیر 1398
4K
راننده‌ای فریاد می‌زند، یک نفر تا حرکت... و احساس کردم دلم آن صندلیِ خالی را می‌خواهد. نزدیک تو... و تا انتهای بودن، تو را در آغوش بکشم و هیچ‌گاه نرسم...! #مهران_رمضانیان️ -_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

راننده‌ای فریاد می‌زند، یک نفر تا حرکت... و احساس کردم دلم آن صندلیِ خالی را می‌خواهد. نزدیک تو... و تا انتهای بودن، تو را در آغوش بکشم و هیچ‌گاه نرسم...! #مهران_رمضانیان️ -_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

۷ تیر 1398
3K
به انتظارت تمام قد ایستاده ام!! شبیه دیکتاتوری که پایان جنگش را نمیداند... #مهران_رمضانیان

به انتظارت تمام قد ایستاده ام!! شبیه دیکتاتوری که پایان جنگش را نمیداند... #مهران_رمضانیان

۵ تیر 1398
5K
. خیالت کافی‌ست تا وسط این گرما و در صحرایی که انتها ندارد، بی‌نیاز باران باشم. جوانه بزنم و هر ثانیه با تو بودن را میوه بدهم. اطرافم را آبادی بگیرد، کودکان از شاخ و ...

. خیالت کافی‌ست تا وسط این گرما و در صحرایی که انتها ندارد، بی‌نیاز باران باشم. جوانه بزنم و هر ثانیه با تو بودن را میوه بدهم. اطرافم را آبادی بگیرد، کودکان از شاخ و برگ‌هایم بالا بروند، راه آهن از کنارم رد شود و تجارت رونق بگیرد. می‌بینی؟ خیالت ...

۴ تیر 1398
8K
از همان لحظه‌ی رفتنت، هر روز کنار پنجره مینشینم و تنهاییم را بو میکشم... خاطرت هنوز هم

از همان لحظه‌ی رفتنت، هر روز کنار پنجره مینشینم و تنهاییم را بو میکشم... خاطرت هنوز هم "ماندگار‌"ترین عطر این روزهای من است... #مهران_رمضانیان

۲ تیر 1398
4K