نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

لیلی_بی_عشق (۸ تصویر)

#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی_و_یک نوشته:#پرنیا سوار ماشینم شدم ده دقیقه بعد جلو اموزشگاه کنکور دخترم بودم خوب چند دقیقه ای زود تر رسیده بودم. ماشین رو خاموش کردم به عکس امیر حسین که به ایینه جلو ماشین ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی_و_یک نوشته:#پرنیا سوار ماشینم شدم ده دقیقه بعد جلو اموزشگاه کنکور دخترم بودم خوب چند دقیقه ای زود تر رسیده بودم. ماشین رو خاموش کردم به عکس امیر حسین که به ایینه جلو ماشین وصل بود نگاه کردم یاد اون روزی افتادم که فهمید من باردار شدم هیچ حرفی ...

۲۵ مهر 1397
24K
#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی نوشته:#پرنیا وقتی به هوش اومدم داخل یه اتاق بودم و کامیار کنارم بود با بغض گفتم امیر کجاست کامیار: نگران نباش حالش خوبه _ کجاست میخوام ببینمش؟ از تخت پایین اومدم سرم گیج ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق پارت:#سی نوشته:#پرنیا وقتی به هوش اومدم داخل یه اتاق بودم و کامیار کنارم بود با بغض گفتم امیر کجاست کامیار: نگران نباش حالش خوبه _ کجاست میخوام ببینمش؟ از تخت پایین اومدم سرم گیج میرفت و چشمام تار میدید کامیار : اجازه نمیدن ببینیش برگشتم و جدی نگاهش کردم ...

۲۹ شهریور 1397
29K
پارت:#بیست_و_نهم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از خوردن صبحانه برگشتم داخل اتاق کامیار همچنان خواب بود حوله ام رو برداشتم تا یه دوش بگیرم بعد از این که حمام کردم و لباسهام رو پوشیدم رفتم بیرون از ...

پارت:#بیست_و_نهم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از خوردن صبحانه برگشتم داخل اتاق کامیار همچنان خواب بود حوله ام رو برداشتم تا یه دوش بگیرم بعد از این که حمام کردم و لباسهام رو پوشیدم رفتم بیرون از اتاق به کاناپه نگاه کردم کامیار نبود از اشپزخونه صدا اومد رفتم سمت اشپز خونه ...

۲۸ شهریور 1397
34K
#پارت:#بیست_و_هشتم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا خیلی زود تر از چیزی که فکر میکردم کارها انجام شد و همراه کامیار اومدیم امریکا حالا خوبه کامیار و امیر باهم دشمن هستن و کامیار واسه پیدا کردن امیر همراهم اومده ...

#پارت:#بیست_و_هشتم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا خیلی زود تر از چیزی که فکر میکردم کارها انجام شد و همراه کامیار اومدیم امریکا حالا خوبه کامیار و امیر باهم دشمن هستن و کامیار واسه پیدا کردن امیر همراهم اومده کامیار : خوب حالا بریم هتل استراحت کنیم _ مگه خسته شدی دقیق نگاهم کرد ...

۲۵ شهریور 1397
32K
#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_هفتم نوشته:#پرنیا تصمیمم رو گرفتم باید میفهمیدم چرا امیر حسین اون حرفها رو زده چی شده که از من دست کشیده انقدر که فکر کردم و جوابهای مسخره واسه خودم پیدا کردم خسته شدم ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_هفتم نوشته:#پرنیا تصمیمم رو گرفتم باید میفهمیدم چرا امیر حسین اون حرفها رو زده چی شده که از من دست کشیده انقدر که فکر کردم و جوابهای مسخره واسه خودم پیدا کردم خسته شدم باید واقعیت رو بفهمم جلو تلویزیون منتظر بودم بابا از حمام بیاد خیره به تلویزیون ...

۲۱ شهریور 1397
30K
#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_پنجم نوشته:#پرنیا یه نفس عمیق کشیدم در رو باز کردم خودم رو واسه هر حرف و هر نوع رفتاری اماده کردم اروم رفتم داخل بابا کنار پنجره ایستاده بود وقتی منو دید خیلی سریع ...

#رمان:#لیلی_بی_عشق #پارت:#بیست_و_پنجم نوشته:#پرنیا یه نفس عمیق کشیدم در رو باز کردم خودم رو واسه هر حرف و هر نوع رفتاری اماده کردم اروم رفتم داخل بابا کنار پنجره ایستاده بود وقتی منو دید خیلی سریع جلو اومد و منو محکم بغل کرد و سرم رو به سینش فشار داد و ...

۱۴ شهریور 1397
30K
پارت:#بیست_و_سوم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از یک ساعت طاقت فرسا خانوم ارایشگر کنار رفت و گفت میتونی پاشی سریع از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت ایینه خیلی تغییر کرده بودم اونقدری که برای خودم ...

پارت:#بیست_و_سوم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا بعد از یک ساعت طاقت فرسا خانوم ارایشگر کنار رفت و گفت میتونی پاشی سریع از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت ایینه خیلی تغییر کرده بودم اونقدری که برای خودم هم اشنا نبودم من بالاخره تصمیم رو گرفتم و به کامیار جواب مثبت دادم و ...

۸ شهریور 1397
28K
#پارت_هفدهم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا دیگه از جام و از کنار کامیار تکون نخوردم البته یکی دوبار سنگینی نگاهی رو حس کردم ولی حتی به خودم زحمت ندادم ببینم کیه واسم اهمیتی هم نداشت عروسی تمام شد ...

#پارت_هفدهم #رمان:#لیلی_بی_عشق نوشته:#پرنیا دیگه از جام و از کنار کامیار تکون نخوردم البته یکی دوبار سنگینی نگاهی رو حس کردم ولی حتی به خودم زحمت ندادم ببینم کیه واسم اهمیتی هم نداشت عروسی تمام شد موقع برگشت داخل ماشین که نشستیم پشت سرمون یه ماشین مدام بوق میزد برگشتم نگاه ...

۱۴ مرداد 1397
20K