نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

قسمت_سی_و_نهم (۶ تصویر)

🌹 نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_سی_و_نهم #بخش_سوم حتے اجازہ نخواهد داد روے آفتاب سوزانِ یزد را ببینم ڪہ مبادا خدا قهرش بگیرد و سوسڪمان ڪند! مے ماند گزینہ ے اول، قبول ڪردنِ هادے... چطور ...

🌹 نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_سی_و_نهم #بخش_سوم حتے اجازہ نخواهد داد روے آفتاب سوزانِ یزد را ببینم ڪہ مبادا خدا قهرش بگیرد و سوسڪمان ڪند! مے ماند گزینہ ے اول، قبول ڪردنِ هادے... چطور بسازم با مردے ڪہ دلش جاے دیگریست و مرا نمیخواهد؟! بازے سرنوشت،عجیب است! همہ چیز ...

۱۲ اردیبهشت 1397
672
🌹 نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_سی_و_نهم #بخش_دوم یقہ ے سارافونم را از حصار دستانش آزاد میڪنم،بہ چشمانش خیرہ میشوم و آرام زمزمہ میڪنم:بیشتر از سیلیت این درد دارہ ڪہ از مردے مثل #علے حرف ...

🌹 نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_سی_و_نهم #بخش_دوم یقہ ے سارافونم را از حصار دستانش آزاد میڪنم،بہ چشمانش خیرہ میشوم و آرام زمزمہ میڪنم:بیشتر از سیلیت این درد دارہ ڪہ از مردے مثل #علے حرف میزنے! مبهوت نگاهم میڪند،نفس عمیقے میڪشم و بہ سمت اتاقم قدم برمیدارم. سڪوت بدے در ...

۱۲ اردیبهشت 1397
588
🌹 نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_سی_و_نهم #بخش_اول لبم را بہ دندان میگیرم و با استرس بہ پدرم نگاہ میڪنم،با حرص بیشترے شهاب را بہ دیوار میڪوبد و میگوید:خفہ شو! اسم دختر منو بہ زبونت ...

🌹 نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_سی_و_نهم #بخش_اول لبم را بہ دندان میگیرم و با استرس بہ پدرم نگاہ میڪنم،با حرص بیشترے شهاب را بہ دیوار میڪوبد و میگوید:خفہ شو! اسم دختر منو بہ زبونت نیار! شهاب لبخند میزند:بهتر نیست انتخابو بہ عهدہ ے خودش بذاریم؟! پدرم سر برمیگرداند،صورتش از ...

۱۲ اردیبهشت 1397
625
#به_نام_خدای_مهدی #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن #قسمت_سی_و_نهم بغضم گرفته بود😢اخه ارزوی هر دختریه که لباس عروسی بپوشه و دوستاش تو عروسیش باشن. اشکام کم کم داشت جاری میشد...😢😢 با بغض یه نگاه به اقا سید کردم و اونم اروم ...

#به_نام_خدای_مهدی #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن #قسمت_سی_و_نهم بغضم گرفته بود😢اخه ارزوی هر دختریه که لباس عروسی بپوشه و دوستاش تو عروسیش باشن. اشکام کم کم داشت جاری میشد...😢😢 با بغض یه نگاه به اقا سید کردم و اونم اروم سرشو بالا اورد😢😢 سکوت عجیبی جمع رو فرا گرفته بود در ظاهر تصمیم سختی بود ...

۲۴ مرداد 1396
87
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_نهم مسئول قرارگاه محل کار صالح قرار بود به منزل ما بیاید. صالح از صبح آرام و قرار نداشت. ــ مگه چیه صالح جان؟!😳 بد می کنه میخواد بیاد سربزنه بنده خدا...؟ ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_نهم مسئول قرارگاه محل کار صالح قرار بود به منزل ما بیاید. صالح از صبح آرام و قرار نداشت. ــ مگه چیه صالح جان؟!😳 بد می کنه میخواد بیاد سربزنه بنده خدا...؟ ــ نمی دونم... یه جوری دلم شور می زنه. یه چیزایی شنیدم می ترسم صحت ...

۳ دی 1395
172
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_نهم لبخندی به روی همشون پاشیدمو رفتم سمت آقای سعادت و باهاش دست دادم و گفتم: - من واقعا عذر می خوام داشتم می اومدم خدمتتون که یکی از مریضا وضعییتش وخیم ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_نهم لبخندی به روی همشون پاشیدمو رفتم سمت آقای سعادت و باهاش دست دادم و گفتم: - من واقعا عذر می خوام داشتم می اومدم خدمتتون که یکی از مریضا وضعییتش وخیم شد به هرحال شرمنده ام... خانوم سعادت دستشو تو هوا پیچ و تابی دادو در ...

۹ اسفند 1394
35