نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

عاشقانه‌های‌یک‌هوشبر (۴ تصویر)

گفتم: - کی می‌دونه فردا چی قراره بشه! اگه جنگ بشه چی؟! خندید، گفت: + می‌ترسی؟ دستامو پیچیدم دور خودمو سرمو گذاشتم رو زانوم - تو نمی‌ترسی؟ نگاه ازم گرفت + نه! هرکی یجوری می‌میره ...

گفتم: - کی می‌دونه فردا چی قراره بشه! اگه جنگ بشه چی؟! خندید، گفت: + می‌ترسی؟ دستامو پیچیدم دور خودمو سرمو گذاشتم رو زانوم - تو نمی‌ترسی؟ نگاه ازم گرفت + نه! هرکی یجوری می‌میره دیگه؛ ما هم اینجور... از پشت پرده ی اشک تار می‌دیدمش - فکر کن مرگِ ...

۱۷ دی 1398
25K
جوراباشو درآورد و گوله کرد توی هم و پرتشون کرد یه گوشه. می‌شناختمش؛ پر بود، حرف داشت، خیلیم حرف داشت... - می‌دونی نهنگا چجوری همو پیدا می‌کنن؟! تعجب نکردم از سوال بی ربطش. سکوت کردم، ...

جوراباشو درآورد و گوله کرد توی هم و پرتشون کرد یه گوشه. می‌شناختمش؛ پر بود، حرف داشت، خیلیم حرف داشت... - می‌دونی نهنگا چجوری همو پیدا می‌کنن؟! تعجب نکردم از سوال بی ربطش. سکوت کردم، نمی‌دونستم! - صدا می‌زنن همدیگه رو! اونا که اهل همن و مثل هم، می‌شنون اون ...

۹ دی 1398
18K
❤🍃 ما فقط دوست #معمولی بودیم! وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بی‌خودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی ...

❤🍃 ما فقط دوست #معمولی بودیم! وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بی‌خودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم! وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که ...

۸ مهر 1398
2K
#زیر لبی سلام کردم و نشستم و دَرو بستم و مچاله شدم کنار پنجره و خیره شدم به فضای پر تکاپوی بیرونِ اون حجمِ فلزی... زیر لبی‌تر جواب سلاممو داد و راه افتاد. حس و ...

#زیر لبی سلام کردم و نشستم و دَرو بستم و مچاله شدم کنار پنجره و خیره شدم به فضای پر تکاپوی بیرونِ اون حجمِ فلزی... زیر لبی‌تر جواب سلاممو داد و راه افتاد. حس و حال خوشی داشت شهرِ دم دمای غروب؛ آدما، خیابونا، ماشینا، چراغای روشنِ وسطِ تاریکی... شیشه ...

۱۰ مرداد 1398
137