نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

شهید_محمدحسین_محمدخانی (۳۰ تصویر)

و شَـهادت نام گِرِفت...❗ ️ 🌱 وقتی خُدا کسی را کُشت اَز شِدَت | عِـشق | #شهید_محمدحسین_محمدخانی🌹

و شَـهادت نام گِرِفت...❗ ️ 🌱 وقتی خُدا کسی را کُشت اَز شِدَت | عِـشق | #شهید_محمدحسین_محمدخانی🌹

۲۸ بهمن 1398
3K
- چرا ناراحتی؟ +خیلی #جامعه خراب شده، آدم به گناه🔞 می افته! -خب #توبه رو گذاشتن واسه این جور موقع ها ... +وقتی یه قطره💧 جوهر می افته روی آینه، شاید دستمال برداری و قطره ...

- چرا ناراحتی؟ +خیلی #جامعه خراب شده، آدم به گناه🔞 می افته! -خب #توبه رو گذاشتن واسه این جور موقع ها ... +وقتی یه قطره💧 جوهر می افته روی آینه، شاید دستمال برداری و قطره رو پاک کنی 💥 اما آینه #کدر میشه! 🌷 اینجا بود که فهمیدم این بشر ...

۲۸ آذر 1398
4K
کتاب «قصه دلبری» روایت خواندنی زندگی #شهید_محمدحسین_محمدخانی از زبان همسرش «از تیپش خوشم نمی‌آمد. دانشگاه را با خط ‌‌مقدم جبهه اشتباه گرفته بود. شلوار شش‌جیب پلنگی گشاد می‌پوشید با پیراهن بلند یقه‌گرد سه‌دکمه و آستین ...

کتاب «قصه دلبری» روایت خواندنی زندگی #شهید_محمدحسین_محمدخانی از زبان همسرش «از تیپش خوشم نمی‌آمد. دانشگاه را با خط ‌‌مقدم جبهه اشتباه گرفته بود. شلوار شش‌جیب پلنگی گشاد می‌پوشید با پیراهن بلند یقه‌گرد سه‌دکمه و آستین بدون مچ که می‌انداخت روی شلوار. در فصل‌ سرما با اورکت سپاهی‌اش تابلو بود. یک ...

۱۴ آذر 1398
378
عاشق حضرت زهرا (س) بود روضه‌های فاطمیه را با سوز می خوند یک وقتایی هم آخر شب زنگ میزد می‌گفت : باهات کار دارم ! حالا دو تا هیئت رفته ، مداحی کرده ؛روضه خونده ...

عاشق حضرت زهرا (س) بود روضه‌های فاطمیه را با سوز می خوند یک وقتایی هم آخر شب زنگ میزد می‌گفت : باهات کار دارم ! حالا دو تا هیئت رفته ، مداحی کرده ؛روضه خونده ، گریه کرده ،سینه زده ..! امّا آخر شب می گفت : بیا روضه‌ی چندنفری ...

۴ آذر 1398
569
تو می دانی حتی اگر کنارم نشسته باشی باز هم دلتنگ تو ام حالا ببین نبودنت با من چه می کند... #عباس_معروفی ✍ #شهید_محمدحسین_محمدخانی ❤ ️ #مدافع_سبزحرم

تو می دانی حتی اگر کنارم نشسته باشی باز هم دلتنگ تو ام حالا ببین نبودنت با من چه می کند... #عباس_معروفی ✍ #شهید_محمدحسین_محمدخانی ❤ ️ #مدافع_سبزحرم

۳۰ آبان 1398
91
به تو که می‌رسم، مکث می‌کنم! انگار در زیبایی ‌ات چیزی جا گذاشته‌ام مثلاً در صدایت آرامش، یا در چشم‌ هایت زندگی... #نیما_یوشیج ✍ #شهید_محمدحسین_محمدخانی ❤ ️ #مدافع_سبزحرم #حاج_عمار

به تو که می‌رسم، مکث می‌کنم! انگار در زیبایی ‌ات چیزی جا گذاشته‌ام مثلاً در صدایت آرامش، یا در چشم‌ هایت زندگی... #نیما_یوشیج ✍ #شهید_محمدحسین_محمدخانی ❤ ️ #مدافع_سبزحرم #حاج_عمار

۱۲ مهر 1398
115
فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ پس آدم از پروردگار کلماتی را آموخت و خدا توبه اش را پذیرفت. بقره /37 ای کلمه‌ی رسیدن به خدا! #حسین... . . محمدحسین اعتقاد داشت وظیفه ما ...

فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ پس آدم از پروردگار کلماتی را آموخت و خدا توبه اش را پذیرفت. بقره /37 ای کلمه‌ی رسیدن به خدا! #حسین... . . محمدحسین اعتقاد داشت وظیفه ما این است که بچه ها را بیاوریم هیئت. وظیفه ما این نیست که هدایتشان کنیم. ...

۱۶ شهریور 1398
2K
دوستش می‌گفت: حضرت آقا که فرمودند تولید ملی، فردا محمدحسین گوشیشو عوض کرد و یه گوشی ایرانی گرفت... محمدحسین عادت داشت موقع سینه زنی پیراهنش رو در بیاره شور می‌گرفت تو هیئت می‌گفت برا امام ...

دوستش می‌گفت: حضرت آقا که فرمودند تولید ملی، فردا محمدحسین گوشیشو عوض کرد و یه گوشی ایرانی گرفت... محمدحسین عادت داشت موقع سینه زنی پیراهنش رو در بیاره شور می‌گرفت تو هیئت می‌گفت برا امام حسین کم نذارین حضرت آقا که فرمودند شعور حسینی؛ محمد حسین دیگه این کار رو ...

۵ شهریور 1398
883
#بسم_الله #چله_نوکری .چهل روز مانده بود، و او روزی چهل بار یادمان می‌انداخت که از کاروان عقب نمانیم. مثل این پدرهایی که از چند روز مانده به مسافرت، تدارک‌دیدنشان را شروع می‌کنند و هر بار ...

#بسم_الله #چله_نوکری .چهل روز مانده بود، و او روزی چهل بار یادمان می‌انداخت که از کاروان عقب نمانیم. مثل این پدرهایی که از چند روز مانده به مسافرت، تدارک‌دیدنشان را شروع می‌کنند و هر بار یک چیز را در چمدان می‌گذارند و هر بار یک چیز را یادآوری می‌کنند و ...

۱ مرداد 1398
410
#عاشقانه_شهدا❤ ️ ❣ زایمانم در بیمارستان خصوصی بود لباس مخصوص پوشید آمد داخل اتاق ❣ به نظرم پرنسل بیمارستان فکر می کردند الان گوشه ای می نشیند و لام تا کام حرف نمیزند ❣ برعکس ...

#عاشقانه_شهدا❤ ️ ❣ زایمانم در بیمارستان خصوصی بود لباس مخصوص پوشید آمد داخل اتاق ❣ به نظرم پرنسل بیمارستان فکر می کردند الان گوشه ای می نشیند و لام تا کام حرف نمیزند ❣ برعکس روی پایش بند نبود، هی قربان صدقه ام می رفت ❣ برای کادر بیمارستان خیلی ...

۲۸ اردیبهشت 1398
203
بسم الله الرحمن الرحیم 📚 #معرفی کتاب: #قصه‌ی_دلبری 🌹 #شهید_محمدحسین_محمدخانی 🗣 به روایت: مرجان دُرعلی، همسر شهید 🖊 نویسنده: #محمدعلی_جعفری 🔶 ماجرای عاشق شدن،⬅ ️ نه شنیدن‌های مکرر،⬅ ️ خواستگاری،⬅ ️ ازدواج⬅ ️ و تشکیل ...

بسم الله الرحمن الرحیم 📚 #معرفی کتاب: #قصه‌ی_دلبری 🌹 #شهید_محمدحسین_محمدخانی 🗣 به روایت: مرجان دُرعلی، همسر شهید 🖊 نویسنده: #محمدعلی_جعفری 🔶 ماجرای عاشق شدن،⬅ ️ نه شنیدن‌های مکرر،⬅ ️ خواستگاری،⬅ ️ ازدواج⬅ ️ و تشکیل زندگیِ مشترک شهید محمدحسین خانی، 🔸 به روایت همسرشان، مرجان دُرعلی، 🔸 و در نهایت ...

۲۷ اسفند 1397
611
مادر شهید محمدخانی نوروز ۹۲ همه ی خانواده به اتفاق محمدحسین عازم سفر حج عمره شدیم. یک شب وقتی برای نماز جماعت مغرب وعشابه #مسجدالنبی رفتیم قرار گذاشتیم بعد از نماز در صحن مسجد النبی ...

مادر شهید محمدخانی نوروز ۹۲ همه ی خانواده به اتفاق محمدحسین عازم سفر حج عمره شدیم. یک شب وقتی برای نماز جماعت مغرب وعشابه #مسجدالنبی رفتیم قرار گذاشتیم بعد از نماز در صحن مسجد النبی یکدیگر را ببینیم. همه کنار نزدیکترین دیوار به بقیع کنار هم نشستیم. طوری که شرطه ...

۱۷ بهمن 1397
180
محتاجم محتاج یک فنجان چای که پهلویش #تو باشی... #شهید_محمدحسین_محمدخانی #خاکیان_خدایی

محتاجم محتاج یک فنجان چای که پهلویش #تو باشی... #شهید_محمدحسین_محمدخانی #خاکیان_خدایی

۷ دی 1397
62
لا به لای روضه هایش از من پرسید : میدونی اِرباً اِربا که می گن یعنی چی؟ گفتم : مثل گلی که پرپر کنند و بپاشند اطراف؟! گفت : نه، توی شرهانی وقتی بدن یه ...

لا به لای روضه هایش از من پرسید : میدونی اِرباً اِربا که می گن یعنی چی؟ گفتم : مثل گلی که پرپر کنند و بپاشند اطراف؟! گفت : نه، توی شرهانی وقتی بدن یه شهید هفده هجده ساله رو جدا جدا توی شعاع دویست متری پیدا می کردیم، فهمیدم ...

۶ دی 1397
81
بسم رب الشهدا کار کردن پی در پی بدون استراحت.... میدیدم چطور داره پر میکشه از خنده هاش مشخص بود از شوخیا و شیطنتاش معلوم بود از کار کردنش میشد فهمید که دیگه وقت رفتنشه... ...

بسم رب الشهدا کار کردن پی در پی بدون استراحت.... میدیدم چطور داره پر میکشه از خنده هاش مشخص بود از شوخیا و شیطنتاش معلوم بود از کار کردنش میشد فهمید که دیگه وقت رفتنشه... عمار کلا خیلی کار میکرد، بخصوص چند شب قبل عملیات تا لحظه ی شهادتش کارش ...

۲۹ آذر 1397
355
هوا بارانی باشد کنار تو باشم و دیگر هیچ.... #شهید_محمدحسین_محمدخانی بهشت زهرا، قطعه ۵۳ #خاکیان_خدایی

هوا بارانی باشد کنار تو باشم و دیگر هیچ.... #شهید_محمدحسین_محمدخانی بهشت زهرا، قطعه ۵۳ #خاکیان_خدایی

۲۲ آذر 1397
129
عاشق شهید همت بود. یکبار در جلسه خواهران بسیج، دیدم خواهران در یک طرف میز نشسته اند او هم همان طرف اما چند صندلی آن طرف تر نشسته است طوری که در #مقابل خواهران نباشد ...

عاشق شهید همت بود. یکبار در جلسه خواهران بسیج، دیدم خواهران در یک طرف میز نشسته اند او هم همان طرف اما چند صندلی آن طرف تر نشسته است طوری که در #مقابل خواهران نباشد و چهره در چهره نباشند. می گفت: نمیخوام رودرروی خانمها باشم. طوری مینشینم که عکس ...

۷ آذر 1397
150
راهِ مــرا اشــاره شو ..! مــن بہ ڪجا رسیده‌ام؟ هرچہ دویده‌ام تــو را خستـہ شدم ، ندیده‌ام ….!!! #شهید_محمدحسین_محمدخانی شانزده آبان ۹۴ شمال سابقیه عملیات داشتیم. پا به پای نیروهام و کنارشون می جنگیدم و ...

راهِ مــرا اشــاره شو ..! مــن بہ ڪجا رسیده‌ام؟ هرچہ دویده‌ام تــو را خستـہ شدم ، ندیده‌ام ….!!! #شهید_محمدحسین_محمدخانی شانزده آبان ۹۴ شمال سابقیه عملیات داشتیم. پا به پای نیروهام و کنارشون می جنگیدم و هدایتشون می کردم طلوع آفتاب که رسید،آفتاب سعادت من هم تابیدوشهید شدم از آخرین وداعم ...

۲۴ آبان 1397
226
💓 #عاشقانه_شهدا 🌺 خندید و گفت: (دیدی بالاخره به دلـــ❤ ️ــت نشستم!) زبانم بند آمده بود😅 ، من که همیشه حاضر جواب بودم و پنج تا روی حرفش میگذاشتم و تحویلش میدادم لال شده بودم. ...

💓 #عاشقانه_شهدا 🌺 خندید و گفت: (دیدی بالاخره به دلـــ❤ ️ــت نشستم!) زبانم بند آمده بود😅 ، من که همیشه حاضر جواب بودم و پنج تا روی حرفش میگذاشتم و تحویلش میدادم لال شده بودم. 🌺 خودش جواب خودش را داد: (رفتم #مشهد یه دهه متوسل شدم حالا که بله ...

۲۲ مرداد 1397
142