نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

سبک_زندگی_شهدا (۲۲ تصویر)

#یه_دسته_گل . هرچی از پشتِ درِ آشپزخونه خواهش کردم فایده نداشت. در رو بسته بود و میگفت: «چیزی نیست اللن تموم می‌شه». وقتی اوند بیرون دیدم آشپزخونه را مرتب کرده، کفِ آشپزخونه رو شسته، ظرف‌ها ...

#یه_دسته_گل . هرچی از پشتِ درِ آشپزخونه خواهش کردم فایده نداشت. در رو بسته بود و میگفت: «چیزی نیست اللن تموم می‌شه». وقتی اوند بیرون دیدم آشپزخونه را مرتب کرده، کفِ آشپزخونه رو شسته، ظرف‌ها رو چیده سرِ جاشون، روی اجاق گاز رو تمیز کرده و خلاصه آشپزخونه شده مثل ...

۱۱ شهریور 1398
10K
#جعبه_های_خالی . بعد از یکی از عملیات ها چند تا جعبه ی خالی با خودش آورده بود. زن همسایه که دید به کنایه گفت:

#جعبه_های_خالی . بعد از یکی از عملیات ها چند تا جعبه ی خالی با خودش آورده بود. زن همسایه که دید به کنایه گفت: "انگار آقای برونسی دستِ پر تشریف آوردند. حتما یه چیزی واسه بچه هاست". عبدالحسین وقتی عصبانیت من رو دید با خنده گفت: "حتما کسی خانم ما ...

۸ شهریور 1398
23K
#خونسرد . صبح زود حمید میخواست بره بیرون. براش تخم مرغ آبپز کرده بودم. وقتی رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایستاده بود. همین که برداشتم آب جوش ریخت پشت گردنش. ...

#خونسرد . صبح زود حمید میخواست بره بیرون. براش تخم مرغ آبپز کرده بودم. وقتی رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایستاده بود. همین که برداشتم آب جوش ریخت پشت گردنش. هم عصبانی بودم که اومده تو آشپزخونه هم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه. حمید ...

۱ شهریور 1398
18K
#جوان_مرد . دخترم ۹ روزه بود که علی از منطقه اومد. برای عقیقه، گوسفند خرید و شروع کردیم به تدارک مقدمات مهمونی. برنامه‌ریزی ها شد ، مهمون ها هم دعوت شدند. یه مرتبه زنگ زدند ...

#جوان_مرد . دخترم ۹ روزه بود که علی از منطقه اومد. برای عقیقه، گوسفند خرید و شروع کردیم به تدارک مقدمات مهمونی. برنامه‌ریزی ها شد ، مهمون ها هم دعوت شدند. یه مرتبه زنگ زدند و گفتند : « ماموریتی پیش اومده و باید بیای اهواز ». وقتی به من ...

۳۱ مرداد 1398
31K
#سهل_انگاری . مشغول کار شده بودم و حواسم به حامد نبود. یهو از روی صندلی افتاد و سرش شکست. سریع بردمش بیمارستان و سرش را پانسمان کردم. منتظر بودم یوسف بیاد و با ناراحتی بگه ...

#سهل_انگاری . مشغول کار شده بودم و حواسم به حامد نبود. یهو از روی صندلی افتاد و سرش شکست. سریع بردمش بیمارستان و سرش را پانسمان کردم. منتظر بودم یوسف بیاد و با ناراحتی بگه چرا سهل انگاری کردی؟ چرا حواست نبود؟ وقتی اومد مثل همیشه سراغ حامد را گرفت. ...

۱۷ مرداد 1398
25K
#دست_به_غذا_نزد . ناهار خونه پدرش بودیم. همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذاخوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی ...

#دست_به_غذا_نزد . ناهار خونه پدرش بودیم. همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذاخوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم. اینقدر کارش برام ...

۱۶ مرداد 1398
18K
#گلهای_وحشی . جمعه به جمعه با دوستاش می رفت کوهنوردی. یه بار نشد که دست خالی برگرده. همیشه برام گل های وحشیِ زیبا یا بوته های طلایی می آورد. معلوم بود که از میونِ صدتا ...

#گلهای_وحشی . جمعه به جمعه با دوستاش می رفت کوهنوردی. یه بار نشد که دست خالی برگرده. همیشه برام گل های وحشیِ زیبا یا بوته های طلایی می آورد. معلوم بود که از میونِ صدتا شاخه و بوته به زحمت چیده شدند. بعد از شهادتش رفتم اتاق فرماندهی تا وسایلش ...

۱۵ مرداد 1398
20K
#مقصر یه روز که خسته از محل کار به منزل برگشتم دیدم بچه‌ها دعواشون شده و صداشون تا دم درِ خونه میاد. با عصبانیت وارد خونه شدم تا از عباس گلایه کنم. دیدم داره نماز ...

#مقصر یه روز که خسته از محل کار به منزل برگشتم دیدم بچه‌ها دعواشون شده و صداشون تا دم درِ خونه میاد. با عصبانیت وارد خونه شدم تا از عباس گلایه کنم. دیدم داره نماز میخونه. نمازش که تموم شد، حسابی ازش گله کردم که چرا شما خونه بودی و ...

۱۴ مرداد 1398
13K
#سبک_زندگی_شهدا یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم؛ هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم؛ او عصبانی شد؛ اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. ...

#سبک_زندگی_شهدا یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم؛ هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم؛ او عصبانی شد؛ اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: ...

۲۸ تیر 1398
10K
#سبک_زندگی_شهدا ‌ 🔻 ‌یک نکته است که ما زندگی شهیدان را، سبک زندگی شهیدان را، برای جوانهایمان، برای نسلهای رو به آینده‌مان تصویر کنیم، ترسیم کنیم، به آنها نشان بدهیم که ببینند چه بود و ...

#سبک_زندگی_شهدا ‌ 🔻 ‌یک نکته است که ما زندگی شهیدان را، سبک زندگی شهیدان را، برای جوانهایمان، برای نسلهای رو به آینده‌مان تصویر کنیم، ترسیم کنیم، به آنها نشان بدهیم که ببینند چه بود و چه شد. ‌چون #جنگ_تحمیلی که در واقع دفاع مقدّس بود، این یک‌چیز کوچکی نبود؛ ما ...

۱۵ دی 1397
30K
#ساعت_عاشقی_به_وقت_۱۱ . 🌸 پارسال در چنین روزی، میلاد پربرکت امام حسن عسکری (ع)، در جوار شهدا، خطبه محرمیتمان خوانده شد … حال و هوای بهشتی بهشت شهدا، حال و هوایمان را عوض کرده بود . ...

#ساعت_عاشقی_به_وقت_۱۱ . 🌸 پارسال در چنین روزی، میلاد پربرکت امام حسن عسکری (ع)، در جوار شهدا، خطبه محرمیتمان خوانده شد … حال و هوای بهشتی بهشت شهدا، حال و هوایمان را عوض کرده بود . هرچه بود آرامش بود و آرامش.. باهم عهد بستیم همراه و کمک حال هم باشیم ...

۶ دی 1396
11K
نخونده لایک نکن🌸 ❤ ️🌸 ❤ ️🌸 نخونده لایک نکن #عاشقانہ_شهدا #تالارعروسی عروسیمان رنگ و بوے خاصے داشت.😊 مسئول تالار بہ آقا مرتضے گفت: عروسے مذهبے در این تالار زیاد برگزار شدہ اما عروسے شما ...

نخونده لایک نکن🌸 ❤ ️🌸 ❤ ️🌸 نخونده لایک نکن #عاشقانہ_شهدا #تالارعروسی عروسیمان رنگ و بوے خاصے داشت.😊 مسئول تالار بہ آقا مرتضے گفت: عروسے مذهبے در این تالار زیاد برگزار شدہ اما عروسے شما خیلے متفاوت بود. برگہ هایے را ڪہ در آن #احادیث و #جملات بزرگان نوشتہ بودیم، ...

۱۷ مرداد 1396
15K
ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانواده هامان. یک حلقه خریدیم، کوچک ترینش را، به هزار تومان. ابراهیم حلقه نخواست. از طلا و پلاتین و این چیزها خوشش نمی آمد. نه که ...

ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانواده هامان. یک حلقه خریدیم، کوچک ترینش را، به هزار تومان. ابراهیم حلقه نخواست. از طلا و پلاتین و این چیزها خوشش نمی آمد. نه که خوشش نیاید. به شرع احترام می گذاشت. گفت «اگر مصلحت بدانید من فقط یک انگشتر ...

۵ مرداد 1396
3K
چقدر از #سبک_زندگی_شهدا دوریم!!!یه شب عروسی رو هرکاری می کنیم به چشم همه خوب باشیم به غیرازخدا... #عروسی_خوبان #سبک_زندگی_شهدا #سبک_ازدواج_شهید #شهید_ردانی_پور

چقدر از #سبک_زندگی_شهدا دوریم!!!یه شب عروسی رو هرکاری می کنیم به چشم همه خوب باشیم به غیرازخدا... #عروسی_خوبان #سبک_زندگی_شهدا #سبک_ازدواج_شهید #شهید_ردانی_پور

۲۷ تیر 1396
19K
دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند، حتی توی خانه صدایش می کردند «آشیخ احمد»، ولی نرفت، می گفت : کار بابا توی مغازه زیاده... . . . #martyrs #martyr #freemotevaselian #شهید ...

دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند، حتی توی خانه صدایش می کردند «آشیخ احمد»، ولی نرفت، می گفت : کار بابا توی مغازه زیاده... . . . #martyrs #martyr #freemotevaselian #شهید #شهدا #تا_شهدا #شهادت #شهیدان #سبک_زندگی_شهدا #متوسلیان #حاج_احمد_متوسلیان #صلوات

۲۵ تیر 1396
6K
#شاخه_گلی_برای_همسر یه روز صبح قرار بود آقاکمیل با چند تا از دوستاش بره آب بندان جایی که برای آشناشون بود برن ماهیگیری..آقاکمیل صبح پاشدو رفت..موقع ظهر بود که برگشت خونه ویکی از دوستاش هم باهاشون ...

#شاخه_گلی_برای_همسر یه روز صبح قرار بود آقاکمیل با چند تا از دوستاش بره آب بندان جایی که برای آشناشون بود برن ماهیگیری..آقاکمیل صبح پاشدو رفت..موقع ظهر بود که برگشت خونه ویکی از دوستاش هم باهاشون بود...من رفتم توی اتاق تا حجاب کنم وبیام بیرون...درهمین حال کمیل هی صدا میزد خانوم ...

۱۱ تیر 1396
4K
آن روزها مردان کوچک کارهای بزرگ می کردند. مردانیکه نه کوه به استواریشان می رسید و نه کویر به سادگی و یکرنگی نگاهشان. @chadorane 🌸🌸 #سبک_زندگی_چادرانه #سبک_زندگی_شهدا و حاݪا نوبت ماست......

آن روزها مردان کوچک کارهای بزرگ می کردند. مردانیکه نه کوه به استواریشان می رسید و نه کویر به سادگی و یکرنگی نگاهشان. @chadorane 🌸🌸 #سبک_زندگی_چادرانه #سبک_زندگی_شهدا و حاݪا نوبت ماست......

۲ خرداد 1396
5K
فرقِ ما این بود ، تو نماز را ناز می خوانی... و ما با ناز... همین شد که ؛ نصیب تو شهادت شد. و نصیب ما یک دلِ تنگ. #به_یادنمازهای_عاشقانه #سبک_زندگی_چادرانه #سبک_زندگی_شهدا ┄┅═══✼ 🌸✨ @chadorane

فرقِ ما این بود ، تو نماز را ناز می خوانی... و ما با ناز... همین شد که ؛ نصیب تو شهادت شد. و نصیب ما یک دلِ تنگ. #به_یادنمازهای_عاشقانه #سبک_زندگی_چادرانه #سبک_زندگی_شهدا ┄┅═══✼ 🌸✨ @chadorane

۲۲ اردیبهشت 1396
4K
دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند، حتی توی خانه صدایش می کردند «آشیخ احمد»، ولی نرفت، می گفت : کار بابا توی مغازه زیاده... . . . #martyrs #martyr #شهید #شهدا ...

دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند، حتی توی خانه صدایش می کردند «آشیخ احمد»، ولی نرفت، می گفت : کار بابا توی مغازه زیاده... . . . #martyrs #martyr #شهید #شهدا #تا_شهدا #شهادت #شهیدان #سبک_زندگی_شهدا #متوسلیان #حاج_احمد_متوسلیان #صلوات

۳ اردیبهشت 1396
4K
‍ ‍ وقتی به خانه برمیگشت پا به پای من در آشپزخانه کار می کرد ،غذا می پخت، ظرف می شست . حتی لباس هایش را نمی گذاشت من بشویم . می گفت لباس های ...

‍ ‍ وقتی به خانه برمیگشت پا به پای من در آشپزخانه کار می کرد ،غذا می پخت، ظرف می شست . حتی لباس هایش را نمی گذاشت من بشویم . می گفت لباس های کثیف من خیلی سنگین است ؛ تو نمی توانی چنگ بزنی . بعضی وقت ها ...

۲۴ فروردین 1396
10K