نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رویای_غیرممکن (۳۶ تصویر)

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت33 #قسمت1 خب.... پس باید تو روز روشن بهش اعتراف کنم... بیخیالِ امروز، فردا با یه بهانه ای به شهربازی میبرمش و اونجا بهش اعتراف میکنم.... (تقریبا یک ساعت بعد) حوصلم سر رفته ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت33 #قسمت1 خب.... پس باید تو روز روشن بهش اعتراف کنم... بیخیالِ امروز، فردا با یه بهانه ای به شهربازی میبرمش و اونجا بهش اعتراف میکنم.... (تقریبا یک ساعت بعد) حوصلم سر رفته بود.... با اینکه تا ظهر وقت داشتیم ولی بیکار بودیم پس تصمیم گرفتیم به کمپانی ...

۷ روز پیش
39K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت32 #قسمت2 ادامه : به طرف اتاقم رفتم و بعد از یه چند دقیقه ای گشتن تو کمدم موفق شدم یه لباس خوب و مناسب پیدا کنم. بعد از اینکه لباسم رو عوض ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت32 #قسمت2 ادامه : به طرف اتاقم رفتم و بعد از یه چند دقیقه ای گشتن تو کمدم موفق شدم یه لباس خوب و مناسب پیدا کنم. بعد از اینکه لباسم رو عوض کردم به طرف میز رفتم و رو صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن. بعد ...

۷ روز پیش
10K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت32 #قسمت1 (صبح روز بعد _داستان از زبون تهیونگ) با احساس اینکه دست های یکی رو دستامه از خواب بلند شدم و دیدم که سارا دستاشو رو دستام و گذاشته و خوابیده. لبخندی ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت32 #قسمت1 (صبح روز بعد _داستان از زبون تهیونگ) با احساس اینکه دست های یکی رو دستامه از خواب بلند شدم و دیدم که سارا دستاشو رو دستام و گذاشته و خوابیده. لبخندی زدم و نگاهی به ساعتی که روبروم بود؛ کردم. ساعت 8 صبح بود. بر خلاف ...

۷ روز پیش
48K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت31 #قسمت2 ادامه : (ده دقیقه بعد) نفس های سارا منظم شده بود و این خبر از خواب بودنش میداد ولی من هنوز موفق نشده بودم که بخوابم که چیز غیر عادی تو ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت31 #قسمت2 ادامه : (ده دقیقه بعد) نفس های سارا منظم شده بود و این خبر از خواب بودنش میداد ولی من هنوز موفق نشده بودم که بخوابم که چیز غیر عادی تو این شرایط نبود!! این وسط یه چیزی باعث شده بود که بدجوری نگران بشم. اونم ...

۱ هفته پیش
44K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت31 #قسمت1 (داستان از زبون تهیونگ) یکی از لباسهایی که برادر سارا برای خواب داده بود رو پوشیده بودم و تو اتاق خواب مامان و بابای سارا منتظر اومدنش بودم. واقعا برام سخت ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت31 #قسمت1 (داستان از زبون تهیونگ) یکی از لباسهایی که برادر سارا برای خواب داده بود رو پوشیده بودم و تو اتاق خواب مامان و بابای سارا منتظر اومدنش بودم. واقعا برام سخت بود که باور کنم یکمی پیش سارا تو بغلم خوابیده بود و یا الان که ...

۱ هفته پیش
32K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش اصلا به من توجه نمی‌کرد؛ کلافه شده بودم. بالاخره نتونستم این بی‌توجهیو تحمل کنم؛ به ...

۴ بهمن 1398
75K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت29 ( داستان از زبون تهیونگ) پسرا همراه بادیگارد ها رفتن تا به کمپانی خبر بدن. منم همونطور که سارا رو تو بغلم گرفته بودم؛ سوار تاکسی شدیم و سارا با اینکه سارا ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت29 ( داستان از زبون تهیونگ) پسرا همراه بادیگارد ها رفتن تا به کمپانی خبر بدن. منم همونطور که سارا رو تو بغلم گرفته بودم؛ سوار تاکسی شدیم و سارا با اینکه سارا حال خوبی نداشت ولی آدرس خونه رو داد. همینکه تاکسی شروع به حرکت کرد سارا ...

۴ بهمن 1398
94K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت28 تموم اون خاطرات داشتن مثل یه فیلم از جلوی چشمام می‌گذشتن. بدنم مثل همون روز شروع کرده بود به لرزیدن و تقریبا نمیتونستم بفهمم داره چه اتفاقی واسم میفته. تنها چیزی که ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت28 تموم اون خاطرات داشتن مثل یه فیلم از جلوی چشمام می‌گذشتن. بدنم مثل همون روز شروع کرده بود به لرزیدن و تقریبا نمیتونستم بفهمم داره چه اتفاقی واسم میفته. تنها چیزی که میتونستم بفهمم این بود که اون مرد سعی می‌کرد شلوارمو با زانوش بکشه پایین ولی ...

۲۸ دی 1398
119K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت27 #قسمت2 ادامه: بعد از یه دقیقه یه آقایی به سمتم اومد. اولش فکر کردم که با نگهبان کار داره به خاطر همین هم بهش محل ندادم. ولی بعدش یهو یه دستایی جلوی ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت27 #قسمت2 ادامه: بعد از یه دقیقه یه آقایی به سمتم اومد. اولش فکر کردم که با نگهبان کار داره به خاطر همین هم بهش محل ندادم. ولی بعدش یهو یه دستایی جلوی دهنمو گرفت و من هرچه دست و پا میزدم تا فرار کنم ولی موفق نبودم. ...

۲۶ دی 1398
35K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت27 #قسمت1 داشتم تو اون کوچه وحشتناک راه میرفتم که یه پسر اندازه هرکول جلوم سبز شد. از قیافش و بوی الکلی که میداد معلوم بود که مسته. نزدیکم شد و گفت : ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت27 #قسمت1 داشتم تو اون کوچه وحشتناک راه میرفتم که یه پسر اندازه هرکول جلوم سبز شد. از قیافش و بوی الکلی که میداد معلوم بود که مسته. نزدیکم شد و گفت : توووو.... ماااااال... منییییی... خواستم بهش لگد بزنم که با اون دستهای قویش پامو گرفت و ...

۲۶ دی 1398
77K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت26 جنی آخرین قسمت آهنگو خوند و اجرای ما تموم شد. همه تماشاگران اونجا برای تشویقمون بلند شدن. دنبال گروه بی تی اس‌ گشتم و با دیدن اینکه همشون بلند شده بودن و ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت26 جنی آخرین قسمت آهنگو خوند و اجرای ما تموم شد. همه تماشاگران اونجا برای تشویقمون بلند شدن. دنبال گروه بی تی اس‌ گشتم و با دیدن اینکه همشون بلند شده بودن و داشتن تشویقمون میکردن لبخند زدم. چشمم به تهیونگ افتاد که با لبخند مستطیلیش داشت تشویقمون ...

۲۵ دی 1398
68K
بنر #رویای_غیرممکن این عکس شد خودم درستش کردم چطوره؟

بنر #رویای_غیرممکن این عکس شد خودم درستش کردم چطوره؟

۲۰ دی 1398
6K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت25 (دو و نیم ماه بعد، داستان از زبون سارا)

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت25 (دو و نیم ماه بعد، داستان از زبون سارا) "دو و نیم ماهه که من دارم با دخترا زندگی میکنم و تو این مدت به من خیلی خوش گذشته ولی به خاطر تمریناتمون نتونسته بودم برادرمو از نزدیک ببینمش و فقط یه چند باری با هم تلفنی ...

۲۰ آذر 1398
16K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت24 #قسمت2 (فلش بک، چند دقیقه پیش) وقتی به اتاق رسیدم و میخواستم همراه دخترا صبحونه بخورم که یهو یادم افتاد حواسم انقدر پرت بوده که گوشیم یادم رفته پس به دخترا گفتم ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت24 #قسمت2 (فلش بک، چند دقیقه پیش) وقتی به اتاق رسیدم و میخواستم همراه دخترا صبحونه بخورم که یهو یادم افتاد حواسم انقدر پرت بوده که گوشیم یادم رفته پس به دخترا گفتم و رفتم حیاط تا گوشیم رو بردارم. کنار گوشیم یه لیوانی رو دیدم. چه قدر ...

۱۹ آذر 1398
3K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت23 #قسمت2 ادامه: نامجون درو باز میکنه و میگه : خب الان حالت چطوره؟ به اتاق نگاه میکنم و میبینم که همه به جز جین و یونگی دارن مسخره بازی در میارن و ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت23 #قسمت2 ادامه: نامجون درو باز میکنه و میگه : خب الان حالت چطوره؟ به اتاق نگاه میکنم و میبینم که همه به جز جین و یونگی دارن مسخره بازی در میارن و یونگی بهشون میگه که یکم آروم تر و جین هم مشغول آشپزیه. البته از کتابی ...

۱۷ آذر 1398
4K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت23 #قسمت1 ( داستان از زبون تهیونگ) داشتم به درختی که کنار در شیشه ای بود؛ نگاه میکردم که یهو صدای باز شدن دراومد. به فردی که درو باز کرده بود و داشت ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت23 #قسمت1 ( داستان از زبون تهیونگ) داشتم به درختی که کنار در شیشه ای بود؛ نگاه میکردم که یهو صدای باز شدن دراومد. به فردی که درو باز کرده بود و داشت به حیاط میومد؛ نگاه کردم... سارا... اولش جا خوردم ولی بعدش لبخند بزرگی روی لبام ...

۱۷ آذر 1398
9K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت20 #قسمت2 ادامه: سریع به طرفم برگشت و با دیدن من تعجب کرد و سریع سعی کرد که اشکاشو پاک کنه و هق هقش رو خفه کنه ولی موفق نبود که هیچ، بدتر ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت20 #قسمت2 ادامه: سریع به طرفم برگشت و با دیدن من تعجب کرد و سریع سعی کرد که اشکاشو پاک کنه و هق هقش رو خفه کنه ولی موفق نبود که هیچ، بدتر شروع کرد به گریه کردن. شوک شده بودم؛ نمیتونستم بفهمم به خاطر دیدن من گریش ...

۱۴ آذر 1398
2K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت20 #قسمت1 بالاخره وسایلمو جمع کردم و دارم با برادرم خداحافظی میکنم. برادرم گفت: دلم برات تنگ میشه، تند تند بهم زنگ بزن باشه؟ گفتم : منم دلم برات تنگ می‌شه و حتما ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت20 #قسمت1 بالاخره وسایلمو جمع کردم و دارم با برادرم خداحافظی میکنم. برادرم گفت: دلم برات تنگ میشه، تند تند بهم زنگ بزن باشه؟ گفتم : منم دلم برات تنگ می‌شه و حتما بهت زنگ میزنم. بعد از یه بغل طولانی از برادرم جدا شدم و با چشم ...

۱۴ آذر 1398
8K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت19 #قسمت1 بعد از اینکه از اتاق بنگ شی هیوک دور شدیم؛ همه دخترا شروع کردن به جیغ و داد و بغلم کردن. لیسا تقریبا داد زد : وواااااییی بالاخره میتونی بیایی و ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت19 #قسمت1 بعد از اینکه از اتاق بنگ شی هیوک دور شدیم؛ همه دخترا شروع کردن به جیغ و داد و بغلم کردن. لیسا تقریبا داد زد : وواااااییی بالاخره میتونی بیایی و با ما زندگی کنیییی ههووورراااا!!!!. رزی هم جوری منو بغل کرده بود که به زور ...

۱۳ آذر 1398
10K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت18 بالاخره به همه رقص پارتی که من اضافه کردم رو یاد دادم؛ کارمون تموم شد و البته عصر شده بود و کم‌کم هوا داشت تاریک میشد. گفتم : خب کارمون تموم شد ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت18 بالاخره به همه رقص پارتی که من اضافه کردم رو یاد دادم؛ کارمون تموم شد و البته عصر شده بود و کم‌کم هوا داشت تاریک میشد. گفتم : خب کارمون تموم شد بهتره بریم و این فلشو و تمرین رقصی که الان فیلمبرداری کردیم رو به بنگ ...

۱۲ آذر 1398
6K