نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_تمنا (۳۰ تصویر)

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده حسین حاجی جمالی #قسمت_چهل_و_دوم رسیده بودم جلو در بیمارستان که دوباره موبایلم زنگ خورد باز شهیاد بود سریع جواب دادم: -اه پسر چته هفت ماهه به دنیا اومدی رسیدم جلو ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده حسین حاجی جمالی #قسمت_چهل_و_دوم رسیده بودم جلو در بیمارستان که دوباره موبایلم زنگ خورد باز شهیاد بود سریع جواب دادم: -اه پسر چته هفت ماهه به دنیا اومدی رسیدم جلو دره بیمارستانم صدای مضطربشو شنیدم که گفت: - وای پندار بجنب این دختره بیمارستان رو ...

۱۰ اسفند 1394
24
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده :حسین حاجی جمالی #قسمت_چهل_و_یکم بابا با صدای بلند فریاد زد: - بسه دیگه پندار چرابا مادرت اینجوری حرف میزنی؟ با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: - بابا من ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده :حسین حاجی جمالی #قسمت_چهل_و_یکم بابا با صدای بلند فریاد زد: - بسه دیگه پندار چرابا مادرت اینجوری حرف میزنی؟ با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: - بابا من اصلا قصد بی احترامی به هیچکدومتون رو ندارم فقط درکم کنین اصلا انتظار زیادی نیست ...

۱۰ اسفند 1394
19
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_چهلم دستی تو موهام کشیدمو گفتم: - چرا اتفاقا اومد دنبالم تقصیر اون نیست من کار داشتم.. مامان با حالت حالت عصبی گفت: - هه همش کار داشتم کار دارم بسه دیگه ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_چهلم دستی تو موهام کشیدمو گفتم: - چرا اتفاقا اومد دنبالم تقصیر اون نیست من کار داشتم.. مامان با حالت حالت عصبی گفت: - هه همش کار داشتم کار دارم بسه دیگه پسر تو انقدر با این دیوونه ها سروکله زدی خودتم شدی مثل اونا کی می ...

۹ اسفند 1394
26
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_نهم لبخندی به روی همشون پاشیدمو رفتم سمت آقای سعادت و باهاش دست دادم و گفتم: - من واقعا عذر می خوام داشتم می اومدم خدمتتون که یکی از مریضا وضعییتش وخیم ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_نهم لبخندی به روی همشون پاشیدمو رفتم سمت آقای سعادت و باهاش دست دادم و گفتم: - من واقعا عذر می خوام داشتم می اومدم خدمتتون که یکی از مریضا وضعییتش وخیم شد به هرحال شرمنده ام... خانوم سعادت دستشو تو هوا پیچ و تابی دادو در ...

۹ اسفند 1394
22
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_هشتم مامان و می شناختم خیلی عصبی بود مونده بودم این بابای من این همه سال چه از دستش کشیده سری تکون دادمو گفتم: - باشه میام.. پدیده خندیدو گفت: - قربون ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_هشتم مامان و می شناختم خیلی عصبی بود مونده بودم این بابای من این همه سال چه از دستش کشیده سری تکون دادمو گفتم: - باشه میام.. پدیده خندیدو گفت: - قربون داداشی منتظرم ... و گوشی رو قطع کرد که یهو شهیاد ترکید... -چی چیو میام ...

۸ اسفند 1394
20
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_هفتم سری تکون دادمو نبضش رو گرفتم میزد اما خیلی ضعیف باید سریع می رسوندیمش بیمارستان وقت تلف کردن رو جایز ندونستم و از رو زمین بلندش کردم آروم و با احتیاط ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_هفتم سری تکون دادمو نبضش رو گرفتم میزد اما خیلی ضعیف باید سریع می رسوندیمش بیمارستان وقت تلف کردن رو جایز ندونستم و از رو زمین بلندش کردم آروم و با احتیاط گرفتمش بغلمو شهیادم سریع در عقب ماشین رو باز کرد و بازم آروم و با ...

۸ اسفند 1394
22
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_ششم آخرین مریضم ویزیت کردم رو به خانم سهیلی پرستار شیفت شب آسایشگاه گفتم: -خانم سهیلی من دیگه دارم میرم... با لبخندی گفت : - خسته نباشید به سلامت دکتر... از سالن ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_ششم آخرین مریضم ویزیت کردم رو به خانم سهیلی پرستار شیفت شب آسایشگاه گفتم: -خانم سهیلی من دیگه دارم میرم... با لبخندی گفت : - خسته نباشید به سلامت دکتر... از سالن طولانی گذشتم و به در رسیدم که با یادآوری مطلب و دوباره برگشتم سمت ایستگاه ...

۸ اسفند 1394
24
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_پنجم بعد از چند دقیقه ماشین ایستاد بعد دوباره حرکت کرد پسره منو خوابونده بود رو پاشو نمی تونستم بیرونو ببینم قلبم تند میزد... دلم عین سیرو سرکه می جوشید نکنه بی ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_پنجم بعد از چند دقیقه ماشین ایستاد بعد دوباره حرکت کرد پسره منو خوابونده بود رو پاشو نمی تونستم بیرونو ببینم قلبم تند میزد... دلم عین سیرو سرکه می جوشید نکنه بی آبروم کنن...نکنه...وای خدا دیگه نه تحمل این بدبختی رو ندارم کمکم کن ...خدایا خواهش میکنم... ...

۶ اسفند 1394
23
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_چهارم همین که سوار ماشین شدم چشمم به کیف پول چرم قهوه ای سوخته ای خورد که بین دوتا صندلی جلو بود...تو دلم گفتم: - بهتر از این نمیشه مثل اینکه همه ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_چهارم همین که سوار ماشین شدم چشمم به کیف پول چرم قهوه ای سوخته ای خورد که بین دوتا صندلی جلو بود...تو دلم گفتم: - بهتر از این نمیشه مثل اینکه همه چی برا روز آخر خودش جور شده .. نگاهی به اون دوتا کردم برعکس بقیه ...

۶ اسفند 1394
28
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_سوم لبخندی زدم رفتم تو اتاق تا آماده بشم سمیه آرایش کردن رو بهم یاد داده حالا دیگه احتیاجی به کمک سمیه نداشتم خودم می تونستم آرایش کنم رفتم ربروی آیینه نگاهی ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_سوم لبخندی زدم رفتم تو اتاق تا آماده بشم سمیه آرایش کردن رو بهم یاد داده حالا دیگه احتیاجی به کمک سمیه نداشتم خودم می تونستم آرایش کنم رفتم ربروی آیینه نگاهی به خودم انداختم همینطور بی هدف جلوی آیینه بودم و بعد زیر لب با بی ...

۵ اسفند 1394
40
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_دوم خواب بودم که با صدای سمیه یهو از خواب پریدم... تمناااااا...تمناااااا دختر بیدار شو... با صدای ضعیفی گفتم: وای سمیه تورو خدا شد یه بار بذاری من بیشتر از 9 بخوابم. ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته #قسمت_سی_و_دوم خواب بودم که با صدای سمیه یهو از خواب پریدم... تمناااااا...تمناااااا دختر بیدار شو... با صدای ضعیفی گفتم: وای سمیه تورو خدا شد یه بار بذاری من بیشتر از 9 بخوابم. اومد سمتمو در حالی که قلقلکم می داد گفت: پاشو پاشو دیوونه می‌دونی زیاد وقت ...

۵ اسفند 1394
27
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_سی_و_یکم یه هفته از مرگ مامان گذشت و من از اون اتاق 12 متری تکون نخوردم خواب و خوراک نداشتم گاهی یکی از همسایه ها می اومد و ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_سی_و_یکم یه هفته از مرگ مامان گذشت و من از اون اتاق 12 متری تکون نخوردم خواب و خوراک نداشتم گاهی یکی از همسایه ها می اومد و برام غذا می‌آورد و به زور به خوردم میداد .... داشتم به عکس بابا مامان ...

۵ اسفند 1394
21
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_سی_ام لحنش یه جورایی با تمسخر بود از اینکه به بازی گرفته شده بودم و غرورم اینطوری له میشد شدیدا عذاب میکشیدم حتی عذابی صد برابر بدتر از ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_سی_ام لحنش یه جورایی با تمسخر بود از اینکه به بازی گرفته شده بودم و غرورم اینطوری له میشد شدیدا عذاب میکشیدم حتی عذابی صد برابر بدتر از وقتی که دزدی می کردم سریع از کنارش گذشتم به سمت در خونه رفتم وقتی ...

۴ اسفند 1394
30
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_نهم سری تکون دادمو پولارو داد بهمو منم گذاشتم تو کیفم از جام بلند شدم گفتم: من برم پیش ارسلان خان پولو بدم بهش...کاری نداری سری تکون دادو ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_نهم سری تکون دادمو پولارو داد بهمو منم گذاشتم تو کیفم از جام بلند شدم گفتم: من برم پیش ارسلان خان پولو بدم بهش...کاری نداری سری تکون دادو گفت: نه برو منم یه چرخی میزنم و میرم خونه استراحت شبم با چندتا از ...

۴ اسفند 1394
26
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_هشتم با دستای لرزون تو کیف و بررسی کردم و 500 هزار تومن تراول بود و بقیه پولشم 10 هزار تومنی و 5 هزار تومنی بود یه 2000تومنی ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_هشتم با دستای لرزون تو کیف و بررسی کردم و 500 هزار تومن تراول بود و بقیه پولشم 10 هزار تومنی و 5 هزار تومنی بود یه 2000تومنی هم بود...همه رو برداشتمو خواستم برم که دوباره به پولا نگاه کردم دوتومنی رو جدا ...

۳ اسفند 1394
26
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_هفتم با سمیه از خونه اومدیم بیرون....استرس اضطراب ولم نمی کرد لعنتی... رسیدیم سرکوچه و سمیه دست نگه داشت برا تاکسی و تاکسی ایستاد در ماشین رو باز ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_هفتم با سمیه از خونه اومدیم بیرون....استرس اضطراب ولم نمی کرد لعنتی... رسیدیم سرکوچه و سمیه دست نگه داشت برا تاکسی و تاکسی ایستاد در ماشین رو باز کردو گفت: برو...مواظب خودتم باش تمنا...شماره موبایلم که داری اتفاقی افتاد تماس بگیر فقط سری ...

۳ اسفند 1394
27
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_ششم اون یه هفته گذشت و حالا دیگه نوبت این بود که من تنهایی دست بکار بشم.. اگه بگم استرس نداشتم دروغ گفتم...کارای قبل رو با سمیه می ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_ششم اون یه هفته گذشت و حالا دیگه نوبت این بود که من تنهایی دست بکار بشم.. اگه بگم استرس نداشتم دروغ گفتم...کارای قبل رو با سمیه می رفتم ولی ایندفعه ...سرمو گرفتم بالا و به آسمون نگاه کردم و گفتم: -خدایا کمکم ...

۲ اسفند 1394
25
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_پنجم پولو دادم به اون طلبکارای عوضی و سعید از زندان آزاد شد اما... این سعید با اون سعید قبل زندان زمین تا آسمون فرق کرده بود زیاد ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_پنجم پولو دادم به اون طلبکارای عوضی و سعید از زندان آزاد شد اما... این سعید با اون سعید قبل زندان زمین تا آسمون فرق کرده بود زیاد طول نکشید که فهمیدم معتاد شده کلی دادو بیداد راه انداختم. گریه کردم التماسش کردم ...

۲ اسفند 1394
28
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_چهارم با تعجب گفتم: بدهیتو صاف کردی؟؟ سری تکون دادو گفت: آره 6 ماهی میشه ولی انگار معتاد این کار شدم دوست دارم ولش کنم ولی نمی تونم ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_چهارم با تعجب گفتم: بدهیتو صاف کردی؟؟ سری تکون دادو گفت: آره 6 ماهی میشه ولی انگار معتاد این کار شدم دوست دارم ولش کنم ولی نمی تونم از طرفی اگه ولش کنم یه دختر تنها بدون کار تو این شهر درندشت. بدون ...

۱ اسفند 1394
32
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_سوم اونقدر دوییدیم که من دیگه نا نداشتم با اون کفشای پاشنه بلند همینطوریش راهم نمی تونستم برم چه برسه به اینکه بدوام...پاهام از درد ذوق ذوق میکرد ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_سوم اونقدر دوییدیم که من دیگه نا نداشتم با اون کفشای پاشنه بلند همینطوریش راهم نمی تونستم برم چه برسه به اینکه بدوام...پاهام از درد ذوق ذوق میکرد رسیده بودیم به یه پارک هر دوتامون نفس نفس میزدیم سمیه وایستاد منم ایستادم سمیه ...

۱ اسفند 1394
44