نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستان_کوتاه (۱۰۹ تصویر)

#داستان_کوتاه پند یک پدر پیر در حال مرگ به فرزندش: منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن (همه رهگذرند) زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی ...

#داستان_کوتاه پند یک پدر پیر در حال مرگ به فرزندش: منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن (همه رهگذرند) زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند (مراقب حرفهایت باش) به کسانی که پشت ...

۱۰ ساعت پیش
9K
#داستان_کوتاه مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این ...

#داستان_کوتاه مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم» مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر ...

۱ روز پیش
15K
#داستان_کوتاه مرد جوانی در آرزوی ازدواج با یک دختر کشاورز بود، کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاوهای نر ...

#داستان_کوتاه مرد جوانی در آرزوی ازدواج با یک دختر کشاورز بود، کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاوهای نر را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد . مرد قبول کرد. 🔸در طویله ...

۱ هفته پیش
28K
#داستان_کوتاه4 #ادامه_دار داستان شکستن قلب جغد ، کوتاه و خواندنی و جالب قلب جغد پیر شکست 💠 داستان قلب جغد پیر شکست ، جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میکرد.رفتن و ...

#داستان_کوتاه4 #ادامه_دار داستان شکستن قلب جغد ، کوتاه و خواندنی و جالب قلب جغد پیر شکست 💠 داستان قلب جغد پیر شکست ، جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میکرد.رفتن و ردپای آن را.و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و ...

۱ هفته پیش
30K
#داستان_کوتاه3 #ادامه دار 💠 داستان صیاد ضعیف و ماهی قوی , داستان آموزنده وکوتاه(3) صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از ...

#داستان_کوتاه3 #ادامه دار 💠 داستان صیاد ضعیف و ماهی قوی , داستان آموزنده وکوتاه(3) صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت. دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی ...

۱ هفته پیش
4K
#داستان_کوتاه2 #ادامه_دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 💠 استادی از آنجا می‌گذشت. ...

#داستان_کوتاه2 #ادامه_دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 💠 استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد ...

۲ هفته پیش
47K
#داستان_کوتاه1 #ادامه_دار داستان من چقدر ثروتمندم، داستان خواندنی و آموزنده 💠 هوا بدجوری توفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هردو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و ...

#داستان_کوتاه1 #ادامه_دار داستان من چقدر ثروتمندم، داستان خواندنی و آموزنده 💠 هوا بدجوری توفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هردو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم ...

۲ هفته پیش
40K
کتاب #پیامبر_و_دیوانه شامل دو کتاب ادبی و فلسفی ک عمیقا روی روح و روانتون تاثیر می‌ذاره. مملو از ترکیبات زیبا و بجا، کلمات شگفت انگیز، ترجمه ای بی نقص و موضوعاتی ک همه ی ما ...

کتاب #پیامبر_و_دیوانه شامل دو کتاب ادبی و فلسفی ک عمیقا روی روح و روانتون تاثیر می‌ذاره. مملو از ترکیبات زیبا و بجا، کلمات شگفت انگیز، ترجمه ای بی نقص و موضوعاتی ک همه ی ما درگیرشیم و سوال هایی ک ب دنبال جوابشونیم. کتابی ک شما رو از اعماق وجودتون ...

۷ آبان 1398
5K
یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی ...

یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی گفت:"آره... میدونم" جواب خیلی تلخی بود، مخصوصا برای کسی مثل من. اشک سریعا در چشم ...

۲۴ مهر 1398
148K
#داستان_کوتاه مردی در پیاده رو، روی پل رودخانه شرقی در نیویورک با ذهنی بسیار مغشوش قدم می زد. در واقع بیش ازاین ها آشفته بود خیال خودکشی داشت در نظر داشت از حفاظ پل بالا ...

#داستان_کوتاه مردی در پیاده رو، روی پل رودخانه شرقی در نیویورک با ذهنی بسیار مغشوش قدم می زد. در واقع بیش ازاین ها آشفته بود خیال خودکشی داشت در نظر داشت از حفاظ پل بالا برود و خود را در آب بیاندارد .زندگی به نظرش خالی و پوچ و بی ...

۱۵ مهر 1398
29K
📔 #داستان_کوتاه زنی شوهرش فوت کرد. او دختری زیبا از شوهر داشت و در سن ازدواج، بسیاری از جوانان راغب ازدواج با دختر زیبا بودند. ولی مادر، شیر بهایی هنگفت به مبلغ ۱۵۰ میلیون تومان ...

📔 #داستان_کوتاه زنی شوهرش فوت کرد. او دختری زیبا از شوهر داشت و در سن ازدواج، بسیاری از جوانان راغب ازدواج با دختر زیبا بودند. ولی مادر، شیر بهایی هنگفت به مبلغ ۱۵۰ میلیون تومان شرط کرده بود و بر شرطش اصرار داشت جوانی خوش سیما نیز عاشق دختر شده ...

۵ مهر 1398
19K
📌 #داستان_کوتاه ✍ به قلم صدیقه احمدی عاقد گفت «عروس خانوم وکیلم؟» گفتند «عروس رفته گل بچینه.» دوباره پرسید «وکیلم عروس خانوم؟» - عروس رفته گلاب بیاره. عاقد گفت:«برای بار سوم می پرسم؛ عروس خانم. ...

📌 #داستان_کوتاه ✍ به قلم صدیقه احمدی عاقد گفت «عروس خانوم وکیلم؟» گفتند «عروس رفته گل بچینه.» دوباره پرسید «وکیلم عروس خانوم؟» - عروس رفته گلاب بیاره. عاقد گفت:«برای بار سوم می پرسم؛ عروس خانم. وکیلم؟» - عروس رفته... عروس رفته بود. پچ پچ افتاد بین مهمانها. شیرین سیزده سالش ...

۳۰ شهریور 1398
42K
#داستان_کوتاه نشسته بودیم به تماشای تعزیه .... از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد گناهی ندارد بنده خدا که بعد از ...

#داستان_کوتاه نشسته بودیم به تماشای تعزیه .... از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد ...

۱۸ شهریور 1398
39K
#داستان_کوتاه خواهرم وارد اتاق شد من از زیر تخت بیرون اومدم و گفتم: -یوهوو اون ترسید،جیغ زد و فرار کرد درسته که حسابی ترسوندمش،اما این بازی وقتی زنده بودم بیشتر کیف میداد! #کوتاه

#داستان_کوتاه خواهرم وارد اتاق شد من از زیر تخت بیرون اومدم و گفتم: -یوهوو اون ترسید،جیغ زد و فرار کرد درسته که حسابی ترسوندمش،اما این بازی وقتی زنده بودم بیشتر کیف میداد! #کوتاه

۱۷ شهریور 1398
6K
#آواز_کودکی بخش۲ زمستان ها،تابستان ها ازبس بامیه هایم را کسی نمی خرید، داشتم به افسردگی دچارمیشدم هرشب هم میبردم خانه مأیوسانه به مادرم نگاه میکردم اولبخندی میزد،مرا بغل می‌کرد، میگفت:آخی مردخونه که نباید غمبره بگیره،فردابهترشو ...

#آواز_کودکی بخش۲ زمستان ها،تابستان ها ازبس بامیه هایم را کسی نمی خرید، داشتم به افسردگی دچارمیشدم هرشب هم میبردم خانه مأیوسانه به مادرم نگاه میکردم اولبخندی میزد،مرا بغل می‌کرد، میگفت:آخی مردخونه که نباید غمبره بگیره،فردابهترشو درست میکنیم،بالاخره یکی خوشش میاد!یکی پیدا میشه که بامیه هاتوبخره.بعدش با پولش برات پوتین نو ...

۷ شهریور 1398
12K
📔 #داستان_کوتاه 👌 #حتما_بخونین_خیلی_قشنگه♥️ پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در ...

📔 #داستان_کوتاه 👌 #حتما_بخونین_خیلی_قشنگه♥️ پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ...

۳ شهریور 1398
71K
📚 #داستان_کوتاه ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد. ...

📚 #داستان_کوتاه ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم ...

۱۸ مرداد 1398
27K
#داستان_کوتاه کثیف ترین چیزها ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ می خواﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﺎﮐﯽ ﭼﯿﺴﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ، ﻭﺯﯾﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﻮﺭ می کند ﮐﻪ ﺑﺮﻭﺩ ...

#داستان_کوتاه کثیف ترین چیزها ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ می خواﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﺎﮐﯽ ﭼﯿﺴﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ، ﻭﺯﯾﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﻮﺭ می کند ﮐﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﻧَﺠﺲ ﺗﺮﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﭘﯿﺪﺍ ...

۶ تیر 1398
70K
#داستان_کوتاه3 📣 ادامه دار داستان صیاد ضعیف و ماهی قوی , داستان آموزنده وکوتاه(3) صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از ...

#داستان_کوتاه3 📣 ادامه دار داستان صیاد ضعیف و ماهی قوی , داستان آموزنده وکوتاه(3) صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت. دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی ...

۲۸ خرداد 1398
7K
#داستان_کوتاه2 ادامه دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. ...

#داستان_کوتاه2 ادامه دار داستان سنگ یا برگ! داستان آموزنده و خواندنی و جالب(2 ) مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد ...

۲۲ خرداد 1398
121K