نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستان_واقعی (۶ تصویر)

#ترس_رهایی2 #ادامه_واقعی مریم با ناراحتی گفت آره چند روزه اینطوری شده ، نرگس جون رو که میشناسی که اسم پسرش آرتینه ، زن و شوهر به هوای همدیگه نمیرن بچه رو از مدرسه بیارن ، ...

#ترس_رهایی2 #ادامه_واقعی مریم با ناراحتی گفت آره چند روزه اینطوری شده ، نرگس جون رو که میشناسی که اسم پسرش آرتینه ، زن و شوهر به هوای همدیگه نمیرن بچه رو از مدرسه بیارن ، پسر بیچاره تا غروب دم مدرسه چش انتظار بوده وقتی میرن بیارنش طفلی آنقدر خسته ...

۱۴ مهر 1398
838
#ترس_رهایی1 #واقعی .صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم ،خواب آلوددر رو باز کردم آجی مریم محمد طه رو باعجله تو بغلم گذاشت و رفت دانشگاه . محمد طه رو میز گذاشتم و ...

#ترس_رهایی1 #واقعی .صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم ،خواب آلوددر رو باز کردم آجی مریم محمد طه رو باعجله تو بغلم گذاشت و رفت دانشگاه . محمد طه رو میز گذاشتم و لیوان شیر و کیک رو دستش دادم با ولع شروع ب خوردن کرد با لبخند ...

۱۴ مهر 1398
621
#داستان_واقعی لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا ...

#داستان_واقعی لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود... اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه ...

۲۶ خرداد 1396
15
#داستان_واقعی سلام این داستانی که میخوام تعریف کنم مال زمانهای قدیمه که از پدربزرگم شنیدم وواسه همه وقتی جمع میشدیم تعریف.میکرد..اون گفت دوتا دوست بودیم قرارگذاشتیم صبح فردا هوامقداری روشن شد بریم صحرا خار جمع ...

#داستان_واقعی سلام این داستانی که میخوام تعریف کنم مال زمانهای قدیمه که از پدربزرگم شنیدم وواسه همه وقتی جمع میشدیم تعریف.میکرد..اون گفت دوتا دوست بودیم قرارگذاشتیم صبح فردا هوامقداری روشن شد بریم صحرا خار جمع کنیم وبرای آتیش توی تنور..خلاصه میگفت شب شد و قرار ما فردا بود تقریبا هنوز ...

۲۹ فروردین 1395
22
عاشقانه های پاک #داستان_واقعی . -سلااام گل دختر خوبی? چخبر? +سلام ابجی ! الحمدالله! سلامتی! تو خوبی? - منم خوبم خودتو لوس نکن بخوای منو بپیچونی زود تند سریع بگو چخبر از خاستگاری دیشب?!!? +هیچی ...

عاشقانه های پاک #داستان_واقعی . -سلااام گل دختر خوبی? چخبر? +سلام ابجی ! الحمدالله! سلامتی! تو خوبی? - منم خوبم خودتو لوس نکن بخوای منو بپیچونی زود تند سریع بگو چخبر از خاستگاری دیشب?!!? +هیچی اومدن، حرف زدیم... -اینو که میدونم! نظرت?! +راستش.... انگار برام با بقیه متفاوته... +خب...؟! -چیزی ...

۵ دی 1394
43
در یکی ازسفرهایم به جزیره گوآ ، در هتل ریویِرا اقامت داشتیم، درلابی این هتل یک جواهرفروشی بود که یک روز به پیشنهاد خانواده برای خرید به آنجارفتیم . من بیرون ازمغازه مشغول دیدن ویترین ...

در یکی ازسفرهایم به جزیره گوآ ، در هتل ریویِرا اقامت داشتیم، درلابی این هتل یک جواهرفروشی بود که یک روز به پیشنهاد خانواده برای خرید به آنجارفتیم . من بیرون ازمغازه مشغول دیدن ویترین بودم که متوجه شدم فروشنده با اشاره ازمن میخواهد وارد مغازه شوم ، بعد ازاینکه ...

۱۵ اسفند 1393
10