نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستانک (۳۰ تصویر)

#داستانک... نقل است... شاه عباس صفوی رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا ...

#داستانک... نقل است... شاه عباس صفوی رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال از بیم ناراحتی‌ شاه پشت سر هم بر نی قلیان ...

۴ روز پیش
9K
#داستانک... مولوی تمثیل آورده است که فردی نشسته بود و

#داستانک... مولوی تمثیل آورده است که فردی نشسته بود و "یاربّ" میگفت... شیطان براو ظاهر میشود ومیگوید: تابه حال این همه "یاربّ" گفته ای، چه فایده داشته است!؟ مرد دلش شکست و از دعا کردن منصرف شد و خوابید. شب کسی به خواب او آمد و گفت چرا دیگر "یاربّ" ...

۵ روز پیش
6K
#داستانک... روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می‌خواند. آوازی شنید که: ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از

#داستانک... روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می‌خواند. آوازی شنید که: ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟ آواز ...

۱ هفته پیش
5K
#داستانک ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین ...

#داستانک ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز ...

۱ هفته پیش
9K
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می‌گذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا ...

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می‌گذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، ...

۱ هفته پیش
6K
🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🌸 🌸 #داستانک ⚜ حکایت ⚜ مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ...

🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🌸 🌸 #داستانک ⚜ حکایت ⚜ مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ...

۲ هفته پیش
2K
#داستانک... کسی که این داستان را برام تعریف کرده، قسم می‌خورد که واقعی است... او تعریف می‌کرد که یک شب هنگام برگشتن از ده پدری‌اش در جایی میان گیلان و اردبیل، به یاد حرف پدرش ...

#داستانک... کسی که این داستان را برام تعریف کرده، قسم می‌خورد که واقعی است... او تعریف می‌کرد که یک شب هنگام برگشتن از ده پدری‌اش در جایی میان گیلان و اردبیل، به یاد حرف پدرش می‌افتد که می‌گفت جاده قدیمی با صفاتر است و از وسط جنگل رد می‌شود! او ...

۲ هفته پیش
6K
#داستانک... در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز کار با ارزشی انجام نداده. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر ...

#داستانک... در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز کار با ارزشی انجام نداده. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی ...

۲ هفته پیش
8K
مسجدی کنار مشروب فروشی قرارداشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد که : خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود روزی زلزله آمد و دیوار مسجد ...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرارداشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد که : خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت ، و می خانه ویران شد صاحب می خانه نزد امام جماعت ...

۳ هفته پیش
7K
#داستانک جادوگری روی درخت انجیر زندگی میکرد . به لستر گفت : آرزویی کن تا برآورده کنم . لستر هم با زرنگی آرزویی کرد

#داستانک جادوگری روی درخت انجیر زندگی میکرد . به لستر گفت : آرزویی کن تا برآورده کنم . لستر هم با زرنگی آرزویی کرد " دو آرزوی دیگر داشته باشم " بعد هم با هریک از این دو آرزو ، آرزو کرد سه آرزوی دیگر داشته باشد آرزوهایش شد شش ...

۱۶ خرداد 1396
6K
❤‍ دوست داشتن به دله، بیخیال ظاهر 🔴 🔺#داستانک 🍏بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟ 🍎 گفت : آره خب! خیلی دوسش دارم 🍏گفتم : امام زمان عج حجاب رو دوست داره یا ...

❤‍ دوست داشتن به دله، بیخیال ظاهر 🔴 🔺#داستانک 🍏بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟ 🍎 گفت : آره خب! خیلی دوسش دارم 🍏گفتم : امام زمان عج حجاب رو دوست داره یا نه؟ 🍎گفت : آره ! 🍏 گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره ...

۱۳ خرداد 1396
5K
#داستانک بادکنک فروش برای جلب توجه، یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بچه ها برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد سپس یک بادکنک ...

#داستانک بادکنک فروش برای جلب توجه، یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بچه ها برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد سپس یک بادکنک آبی و بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به یکی یکی رها ...

۱۷ فروردین 1396
15K
:) #داستانک یه جوایزی بود برای قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه ، بیست و پنج میلیون تومن نقد. اسامی که می اومد می فرستادیم شعب که به مشتری اطلاع بدن که بیاد یه جشنی بگیریم ...

:) #داستانک یه جوایزی بود برای قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه ، بیست و پنج میلیون تومن نقد. اسامی که می اومد می فرستادیم شعب که به مشتری اطلاع بدن که بیاد یه جشنی بگیریم و تو جشن حواله ها رو بدیم ، تحویل جایزه ها یکی از بامزه ترین ...

۱۶ فروردین 1396
55K
داستانک پری ترشیده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد ...

داستانک پری ترشیده بود. 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. ...

۶ فروردین 1396
50K
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃 💕 #داستانک روباهی از شتری پرسید عمق این رودخانه چقدر است؟ شتر جواب داد تا زانو ولی وقتی روباه درون رودخانه پرید ، آب از سرش هم گذشت روباه همانطور که در آب ...

🍃🍃🍃 🍃🍃🍃 💕 #داستانک روباهی از شتری پرسید عمق این رودخانه چقدر است؟ شتر جواب داد تا زانو ولی وقتی روباه درون رودخانه پرید ، آب از سرش هم گذشت روباه همانطور که در آب دست و پا می زد و غرق می شد به شتر گفت تو که گفتی ...

۲۴ اسفند 1395
7K
#داستانک هفته پیش بابا شیفت بود، مشق‌هایش را نوشته بود... مادر توپ را به سمتش شوت کرد و گفت بیا فوتبال... شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت حوصله ندارم... کاش بابا بود؛ مادر کتاب برداشت ...

#داستانک هفته پیش بابا شیفت بود، مشق‌هایش را نوشته بود... مادر توپ را به سمتش شوت کرد و گفت بیا فوتبال... شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت حوصله ندارم... کاش بابا بود؛ مادر کتاب برداشت و گفت بیا کتاب بخونیم... گفت نمی‌خواهم، مامان یک برگه برداشت و گفت بیا نقاشی ...

۳۰ دی 1395
12K
#داستانک داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام ...

#داستانک داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم ...

۳۰ دی 1395
4K
#داستانک ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین ...

#داستانک ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز ...

۲۹ دی 1395
6K
#داستانک حتی اگه وقتشو ندارین ولی بازم این پستو بخونین... اومدپیشم حالش خیلی عجیب بود!فهمیدم با بقیه وقتا فرق میکنه. گفت رفیق یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم:چشم اگ جوابشو بدونم خوشحال ...

#داستانک حتی اگه وقتشو ندارین ولی بازم این پستو بخونین... اومدپیشم حالش خیلی عجیب بود!فهمیدم با بقیه وقتا فرق میکنه. گفت رفیق یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم:چشم اگ جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکت کنم. گفت:ببین رفیق من رفتنیم گفتم ینی چی گفت دارم میمیرم! گفتم ...

۲۵ دی 1395
6K
ساسان: Www.adabvand.ir 🔴کپی فقط با ذکر منبع مجاز است . #داستانک اسب بارکش نویسنده : میکائیل دلپ هنگامی که کودکی در حال رشد در کارگو بود، هر روز مسیر طویله تا خانه را قدم می ...

ساسان: Www.adabvand.ir 🔴کپی فقط با ذکر منبع مجاز است . #داستانک اسب بارکش نویسنده : میکائیل دلپ هنگامی که کودکی در حال رشد در کارگو بود، هر روز مسیر طویله تا خانه را قدم می زد ، در حالیکه در سرمای زیر 30 درجه نفسهایش تبخیر می شدند و به ...

۲۲ مهر 1395
1K