نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستانک (۵۰ تصویر)

#داستانک اولین باری که دیدمش، تقریبا ده ساله بودم. یه پیرهن صورتی با عکس میکی موس تنش بود، جوراب شلواری کلفت سفید به پا داشت با یه دامن چین‌دار، به همراه یه گل‌سر قرمز که ...

#داستانک اولین باری که دیدمش، تقریبا ده ساله بودم. یه پیرهن صورتی با عکس میکی موس تنش بود، جوراب شلواری کلفت سفید به پا داشت با یه دامن چین‌دار، به همراه یه گل‌سر قرمز که لای موهای فرفریش گم می‌شد. تُک زبونی بود و سینش هم می‌زد. خیلی ازش خوشم ...

۳ هفته پیش
7K
#داستانک #غفلت# زاهد

#داستانک #غفلت# زاهد

۲۷ اردیبهشت 1397
3K
#داستانک یه نخ سیگار برداشت، پاکتشو گرفت سمتم.. برداشتم و فندک گرفتم واسش... گفت: میدونی که! گفتم: من آخرش فلسفه‌ی این سیگارِ همیشه خاموش که از دستت نمیفته رو نفهمیدم... غرق شده بود انگار... یهو ...

#داستانک یه نخ سیگار برداشت، پاکتشو گرفت سمتم.. برداشتم و فندک گرفتم واسش... گفت: میدونی که! گفتم: من آخرش فلسفه‌ی این سیگارِ همیشه خاموش که از دستت نمیفته رو نفهمیدم... غرق شده بود انگار... یهو گفت: اوایل وقتی سیگار می‌کشیدم، چشماش ناراحت میشد ولی هیچی نمی‌گفت یه روز دل به ...

۲۴ فروردین 1397
12K
#داستانک یک کارت عروسی جالب دیدم پدری دخترش را عروس کرد و در کارت ارسالی خود اینچنین نوشت: به نام خداوند ایران زمین

#داستانک یک کارت عروسی جالب دیدم پدری دخترش را عروس کرد و در کارت ارسالی خود اینچنین نوشت: به نام خداوند ایران زمین " ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻛﻪ ﺟﻬﺎن ﺩﺭ ﻛﻒ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ " . ﺩﻭﺷﻴﺰﻩ ....ﻭ ﺁﻗﺎﻱ ..... ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻫﻢ ﺩﺭ ...

۲۹ بهمن 1396
3K
📰 #داستانک؛ روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید: چرا منو دوست داری؟ چرا عاشقم هستی …؟ پسر گفت: نمیتوانم دلیل خاصی رو بگم اما از اعماق قلبم دوستت دارم … دختر گفت: وقتی ...

📰 #داستانک؛ روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید: چرا منو دوست داری؟ چرا عاشقم هستی …؟ پسر گفت: نمیتوانم دلیل خاصی رو بگم اما از اعماق قلبم دوستت دارم … دختر گفت: وقتی نمیتونی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چطوری عاشقمی؟ پسر گفت: واقعا دلیلشو نمیدونم. اما ...

۲۶ بهمن 1396
4K
#داستانک📝 روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به ...

#داستانک📝 روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان ...

۲۴ بهمن 1396
5K
داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم :

داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم :" دارم از گرما می میرم! " راننده که پیر بود گفت: " این گرما کسی رو نمی کُشه! " گفتم: "جالبه ها... الان داریم از گرما کباب می شیم، بعد شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می زنیم! " راننده ...

۲۴ بهمن 1396
9K
@del_kopo ❥❥❥◈‌┅═❧═┅┅───┄ #داستانک موقع جداییمان به او گفتم:به حرمت تمام لحظه های خوبی که با هم داشتیم فقط یک چیز از تو میخواهم... تو را به جان عزیزت قسم اگر روزی از من جدا شدی ...

@del_kopo ❥❥❥◈‌┅═❧═┅┅───┄ #داستانک موقع جداییمان به او گفتم:به حرمت تمام لحظه های خوبی که با هم داشتیم فقط یک چیز از تو میخواهم... تو را به جان عزیزت قسم اگر روزی از من جدا شدی اگر کس دیگری را جای من در زندگی ات آوردی یا ازدواج کردی اجازه نده ...

۸ بهمن 1396
10K
✍🏻 صدقه👐🏻😇 مردی داشت گوسفندی را از کامیون پایین می‌آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند. گوسفند از دست مرد جدا شد و فرار کرد. مرد شروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا ...

✍🏻 صدقه👐🏻😇 مردی داشت گوسفندی را از کامیون پایین می‌آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند. گوسفند از دست مرد جدا شد و فرار کرد. مرد شروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد. عادت مادرشان این بود که هر روز کنار ...

۲۷ دی 1396
6K
#داستانک یه پیرمردی هست اولِ ملاصدرا.. گلفروشه..! گل نرگس میفروشه..! شاخه شاخه ی گل هاش، بوی عشق میده..! اونَم که عاشقِ گلِ نرگس..! از اون دخترایی نیس که بخواد پولامو برای چیزای الکی خرج کنم..! ...

#داستانک یه پیرمردی هست اولِ ملاصدرا.. گلفروشه..! گل نرگس میفروشه..! شاخه شاخه ی گل هاش، بوی عشق میده..! اونَم که عاشقِ گلِ نرگس..! از اون دخترایی نیس که بخواد پولامو برای چیزای الکی خرج کنم..! مثلاً راضی نیس که هِی مثه معالی آبادیا که یه ماشین بنز، زیرِ پاشون هست ...

۲۸ آذر 1396
16K
#واقعا_اشکمو_دراورد #داستانک #داستانک چند روز پیش رفتم پیشش...دیگه اون آدم قبل نبود...تو همون چند لحظه ای که کنارش بودم پشت سر هم سیگار میکشید...یادمه گفته بود دکتر گفته سیگار براش سم ه...با طعنه گفتم: خوبه ...

#واقعا_اشکمو_دراورد #داستانک #داستانک چند روز پیش رفتم پیشش...دیگه اون آدم قبل نبود...تو همون چند لحظه ای که کنارش بودم پشت سر هم سیگار میکشید...یادمه گفته بود دکتر گفته سیگار براش سم ه...با طعنه گفتم: خوبه دکتر بهت تذکر داده سیگار برات ضرر داره... یه پوزخند زد و گفت : دکتر ...

۱۴ آذر 1396
7K
#داستانک بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ...

#داستانک بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ریموت را برمی‌داشت و می‌زد راز بقا. می‌گفت «عجب میمونی. قیافه‌ش آشنا نیست؟» موقع شام ...

۶ آذر 1396
11K

"هنوزم بهش فکر میکنی؟!" خندیدم "قیافه شم یادم نیست دیگه! یه اشتباه بود تموم شد رفت، بیخیالش!" خندید " عاشق این اراده ی محکمتم! خوش به حالت که انقد میتونی قوی باشی، من که...!" صداش هی محو و محوتر میشد، نگاهم خیره ی پسربچه ی مو بلند با چشمای قهوه ...

۳ آذر 1396
12K
#داستانک خیلی وقت بود تو فضای مجازی میشناختمش نمیدونم چرا انقدر حسم بهش عجیب بود اسمش رو که میدیدم دلم میلرزید چند بار رفتم تا باهاش صحبت کنم،اما دلم راضی نشد و بحث رو عوض ...

#داستانک خیلی وقت بود تو فضای مجازی میشناختمش نمیدونم چرا انقدر حسم بهش عجیب بود اسمش رو که میدیدم دلم میلرزید چند بار رفتم تا باهاش صحبت کنم،اما دلم راضی نشد و بحث رو عوض میکردم... خیلی تو فکرش بودم،خیلی... اصلا باورم نمیشد بین تمام این آدم ها تو این ...

۹ آبان 1396
15K
یه شب سرد پاییزی بود... رفته بود نشسته بود رو پشت بوم!!! هرچی که التماس کردم بیاد پایین که سرما نخوره، حرف گوش نکرد... از خودش یه عکس برام فرستاد که پتو پیچیده بود دور ...

یه شب سرد پاییزی بود... رفته بود نشسته بود رو پشت بوم!!! هرچی که التماس کردم بیاد پایین که سرما نخوره، حرف گوش نکرد... از خودش یه عکس برام فرستاد که پتو پیچیده بود دور خودش و نوشت: "نگران من نباش عزیزم...زیادم سرد نیست هوا" براش فرستادم: "آخه مگه قحط ...

۱۹ مهر 1396
14K
─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─ #داستانک فردی نزد حکیمی رفت و گفت: خبر داری که فلانی درباره ات چقدر غیبت و بدگویی کرده؟ حکیم با تبسم گفت: او تیری را به سویم پرتاب کرد که به من نرسید، ...

─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─ #داستانک فردی نزد حکیمی رفت و گفت: خبر داری که فلانی درباره ات چقدر غیبت و بدگویی کرده؟ حکیم با تبسم گفت: او تیری را به سویم پرتاب کرد که به من نرسید، تو چرا آن را برداشتی و در قلبم فرو کردی؟ "یادمان باشد هیچوقت سبب نقل ...

۱۸ مهر 1396
10K
#داستانک وقتی

#داستانک وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند , در ابتدا می ترسد , اما وقتی به بی ...

۱۴ شهریور 1396
22K
اگه دوست داشتید متن زیر رو بخونید خیلی قشنگه👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 #داستانک ♦️ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ...

اگه دوست داشتید متن زیر رو بخونید خیلی قشنگه👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 #داستانک ♦️ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ... ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟ ...

۱۰ مرداد 1396
9K
#داستانک... مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده. تا ...

#داستانک... مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده. تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی می داد. ...

۶ مرداد 1396
15K
:) #داستانک داستان واقعیِ

:) #داستانک داستان واقعیِ "وقتی که الاغ شدم" : تابستان سال 1389 بود .در حال رانندگی بودم حواسم نبود .یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست . همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمر ایستاد. ...

۶ مرداد 1396
12K