نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

خودم_نویس (۷۵ تصویر)

گاهی غم ٬ به تک تک سلول های بدنت نفوذ میکند، و توان فهم تمام خوشی ها را از تو میگیرد... گاهی غم ٬ مانند یک دوست کنارت مینشیند و خاطرات خوش را برایت تعریف ...

گاهی غم ٬ به تک تک سلول های بدنت نفوذ میکند، و توان فهم تمام خوشی ها را از تو میگیرد... گاهی غم ٬ مانند یک دوست کنارت مینشیند و خاطرات خوش را برایت تعریف میکند و در همان حین ٬ همچون دشمنی دیرینه کمرت را خرد میکند... گاهی غم ...

۱۰ شهریور 1398
253
#شخصی #خودم_نویس

#شخصی #خودم_نویس

۲۷ مرداد 1398
263
#شخصی #خودم_نویس

#شخصی #خودم_نویس

۲۷ مرداد 1398
245
گاهی اوقات هم به جایی میرسی، که میبینی جز خاطراتش هیچ نداری... او کیلومتر ها از تو دور است؛ ولی، مهرش، عشقش، خاطراتش، هنوز با توست... دیگر اورا نمیبینی... اما؛ هنوز تصویر چشمانش در ذهنت ...

گاهی اوقات هم به جایی میرسی، که میبینی جز خاطراتش هیچ نداری... او کیلومتر ها از تو دور است؛ ولی، مهرش، عشقش، خاطراتش، هنوز با توست... دیگر اورا نمیبینی... اما؛ هنوز تصویر چشمانش در ذهنت است، و هنوزم بوی گیسوانش به مشامت میرسد... دوستش داری ،اما او دیگر نیست تا ...

۲۱ مرداد 1398
113
من در کابوس دلتنگی ات ٬ برای یک لحظه دیدارت بیداری میطلبم... #خودم_نویس

من در کابوس دلتنگی ات ٬ برای یک لحظه دیدارت بیداری میطلبم... #خودم_نویس

۱۵ مرداد 1398
55
#رمان_ماتادور_پارت_23 #قسمت_۱ آتش:ببخشیدا ولی منم بودم اعصابم شخمی میشد،مثل اینکه یادت رفته چیکار کردی آقا ابتین رهام:آتش بسه آتش:دروغ نمیگم که،بخاطر یه دختر امیرو زدی،باید بگم خیلی آدم .... رهام:آتش بسهعع _نه،بزار بگه،یه دختر؟ببین اتش ...

#رمان_ماتادور_پارت_23 #قسمت_۱ آتش:ببخشیدا ولی منم بودم اعصابم شخمی میشد،مثل اینکه یادت رفته چیکار کردی آقا ابتین رهام:آتش بسه آتش:دروغ نمیگم که،بخاطر یه دختر امیرو زدی،باید بگم خیلی آدم .... رهام:آتش بسهعع _نه،بزار بگه،یه دختر؟ببین اتش ،داداش من اون دختری که میگی یه دختر همه زندگی منه،تو نمیفهمی دوست داشتن یعنی ...

۲ مرداد 1398
643
#رمان_ماتادور_پارت_22 #قسمت_۱ رهام:خب،خیلی عالی شد آتش:میشه یه پیشنهاد بدی رهام،که الان باید چیکار کنیم رهام:شاید بهتر باشه شما یه چیزی بگی آقا ابتین _اون سوویچو پس بدین به امییییییییییییر آتش:مثلا بانکه،چاله میدون که نیس صداتو ...

#رمان_ماتادور_پارت_22 #قسمت_۱ رهام:خب،خیلی عالی شد آتش:میشه یه پیشنهاد بدی رهام،که الان باید چیکار کنیم رهام:شاید بهتر باشه شما یه چیزی بگی آقا ابتین _اون سوویچو پس بدین به امییییییییییییر آتش:مثلا بانکه،چاله میدون که نیس صداتو انداختی پشت سرت مث گاو داد میزنی _نوع رفتار من به خودم مربوطه آتش:ولی اصولا ...

۳۰ تیر 1398
494
#خودم_نویس😑

#خودم_نویس😑

۱۵ تیر 1398
83
#رمان_ماتادور_پارت_21 #قسمت_۱ آوا رفت دسشویی و یه پنج‌دیقه بعد اومدو گفت :بریم بچه ها ریحانه:بریم آوا:حساب نکردیم برم حساب کنم بیام آوا رفت حساب کرد و اومد یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه هامون،البته همه ...

#رمان_ماتادور_پارت_21 #قسمت_۱ آوا رفت دسشویی و یه پنج‌دیقه بعد اومدو گفت :بریم بچه ها ریحانه:بریم آوا:حساب نکردیم برم حساب کنم بیام آوا رفت حساب کرد و اومد یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه هامون،البته همه رفتیم خونه سوگند اینا .......................... ((((((((((((آبتین)))))))))))) _این امیر ذلیل مرده الان کدون گوریه؟ آتش:حالا چرا ...

۱۴ تیر 1398
522
#رمان_ماتادور_پارت_۱۹ #قسمت_1 _خب الان میشه بپرسم کجا میری؟ ویلیام:دنبالم بیا _خو کجا؟ ویلیام:بیا دیگه یه هوووف کشیدمو رفتم دنبالش رسیدیم در باغ ویلیام:یه دیقه همینجا وایسا _کجا؟ ویلیام:الان میام دیگه وایسا خب _باشههه ویلیام رفتو ...

#رمان_ماتادور_پارت_۱۹ #قسمت_1 _خب الان میشه بپرسم کجا میری؟ ویلیام:دنبالم بیا _خو کجا؟ ویلیام:بیا دیگه یه هوووف کشیدمو رفتم دنبالش رسیدیم در باغ ویلیام:یه دیقه همینجا وایسا _کجا؟ ویلیام:الان میام دیگه وایسا خب _باشههه ویلیام رفتو دو دیقه بعد با ماشینش اومد ویلیام:بپر بالا _ماشینت خیس میشه ویلیام:فدای سرت پاشو بیا ...

۱۷ خرداد 1398
335
#رمان_ماتادور_پارت_۱۸ #قسمت_2 راهمو کشیدم و رفتم سمت باغ ارم یکمی استرس داشتم خودمم نمیدونسم چرا قبول کردم با ویلیام بیام سر قرار خب اومدم یعنی منم دوسش دارم؟(سر جام وایسادم)خدایا یعنی من دارم با ویلیام ...

#رمان_ماتادور_پارت_۱۸ #قسمت_2 راهمو کشیدم و رفتم سمت باغ ارم یکمی استرس داشتم خودمم نمیدونسم چرا قبول کردم با ویلیام بیام سر قرار خب اومدم یعنی منم دوسش دارم؟(سر جام وایسادم)خدایا یعنی من دارم با ویلیام وارد یه رابطه میشم؟منکه اصلا ویلیامو نمیشناسم هوووف دارم چیکار میکنم راهمو کج کردم که ...

۱۴ خرداد 1398
322