نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

خانم_طاهره_ترابی (۵۰ تصویر)

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_پنجاهم_قسمت_پایانی😢🖐 سه روز بود که از آن فاجعه ی هولناک می گذشت و ما کوچکترین خبری از صالح نداشتیم. پدر جون حالش بد بود و از فشار عصبی به حمله ی قلبی ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_پنجاهم_قسمت_پایانی😢🖐 سه روز بود که از آن فاجعه ی هولناک می گذشت و ما کوچکترین خبری از صالح نداشتیم. پدر جون حالش بد بود و از فشار عصبی به حمله ی قلبی دچار شده بود و در بیمارستان بستری شد. علیرضا و سلما پابند بیمارستان شده بودند ...

۷ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_نهم ــ الو...😐 ــ اَ... اَلـ... ــ ببخشید قطع و وصل میشه. همراه حاج آقا عظیمی؟😕 ــ بله... بفر... اَلـ... ــ حاج آقا من همسر صالح صبوری هستم. الو... توروخدا یه خبری ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_نهم ــ الو...😐 ــ اَ... اَلـ... ــ ببخشید قطع و وصل میشه. همراه حاج آقا عظیمی؟😕 ــ بله... بفر... اَلـ... ــ حاج آقا من همسر صالح صبوری هستم. الو... توروخدا یه خبری بهمون بدید... الو صدامو می شنوید؟😞 ــ بله... فرمودید از بستگان کی هستید؟ ــ همسر ...

۷ دی 1395
5K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_هشتم تا صبح فردای آن روز پلک روی هم نگذاشتم. هیچ شماره ای پاسخگویمان نبود و مسئول کاروان هم موبایلش خاموش بود. کنار تلفن نشسته بودم و مدام تماس می گرفتم و ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_هشتم تا صبح فردای آن روز پلک روی هم نگذاشتم. هیچ شماره ای پاسخگویمان نبود و مسئول کاروان هم موبایلش خاموش بود. کنار تلفن نشسته بودم و مدام تماس می گرفتم و ناامیدتر می شدم. آنقدر گریه کرده بودم که چشمانم باز نمی شد و می سوخت. ...

۶ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_هفتم از صبح درگیر قربانی کردن گوسفندی بودیم که پدرجون و بابا خریده بودند.🐏 آرام و قرار نداشتم و دلتنگ صالح بودم. هرچه با هتل تماس می گرفتم کسی پاسخگو نبود و ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_هفتم از صبح درگیر قربانی کردن گوسفندی بودیم که پدرجون و بابا خریده بودند.🐏 آرام و قرار نداشتم و دلتنگ صالح بودم. هرچه با هتل تماس می گرفتم کسی پاسخگو نبود و این مرا دل آشوب کرده بود.😔💔 "مگه میشه حتی یه نفر اونجا نباشه که جواب ...

۶ دی 1395
7K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_ششم به محض اینکه در مدینه مسقر شده بود تماس گرفت. صدایش شاد بود و این مرا خوشحال می کرد.😍 شماره ی هتل را داشتم و هر ساعتی که می دانستم زمان ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_ششم به محض اینکه در مدینه مسقر شده بود تماس گرفت. صدایش شاد بود و این مرا خوشحال می کرد.😍 شماره ی هتل را داشتم و هر ساعتی که می دانستم زمان استراحتشان است تماس می گرفتم. صالح هم موبایلش را برده بود و گاهی تماس می ...

۶ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_چهل_و_پنجم صالح در تکاپوی اعزام به حج بود و حسابی سرش شلوغ شده بود.🕋 خرید وسایل لازم و کلاس های آموزشی و کارهای اداری اعزام، حسابی وقتش را پر کرده بود. به ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_چهل_و_پنجم صالح در تکاپوی اعزام به حج بود و حسابی سرش شلوغ شده بود.🕋 خرید وسایل لازم و کلاس های آموزشی و کارهای اداری اعزام، حسابی وقتش را پر کرده بود. به اقوام هم سر زده بود و با بعضی ها تماس تلفنی داشت و از همه ...

۶ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_چهارم تلفن منزل زنگ خورد. گوشی را برداشتم و جواب دادم. ــ الو... بفرمایید🙄 ــ سلام خانوم. منزل آقای صبوری؟ ــ بله بفرمایید.😕 ــ از حج و زیارت تماس می گیرم. لطفا ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_چهارم تلفن منزل زنگ خورد. گوشی را برداشتم و جواب دادم. ــ الو... بفرمایید🙄 ــ سلام خانوم. منزل آقای صبوری؟ ــ بله بفرمایید.😕 ــ از حج و زیارت تماس می گیرم. لطفا فردا بین ساعت 10تا11 صبح آقایان حسین صبوری و صالح صبوری به سازمان مراجعه کنند. ...

۵ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_چهل_و_سوم صالح، پدر جون را به دکتر متخصص برده بود. دکتر هشدار داده بود که قلب پدر جون در خطر است و هر نوع هیجانی برای او مضر و آسیب رسان می ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_چهل_و_سوم صالح، پدر جون را به دکتر متخصص برده بود. دکتر هشدار داده بود که قلب پدر جون در خطر است و هر نوع هیجانی برای او مضر و آسیب رسان می شد. خیلی باید مراقب باشیم و محیط را برای پدر جون آرام و بی استرس ...

۵ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_دوم صالح آرام و قرار نداشت. آنقدر طول و عرض حیاط را قدم زده بود که کلافه شده بودم.😩 سلما و علیرضا بازگشته بودند و حال سلما هم تعریف چندانی نداشت. علیرضا ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_دوم صالح آرام و قرار نداشت. آنقدر طول و عرض حیاط را قدم زده بود که کلافه شده بودم.😩 سلما و علیرضا بازگشته بودند و حال سلما هم تعریف چندانی نداشت. علیرضا مدام دلداری اش می داد و سعی می کرد مانع از این شود که پدر ...

۴ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_یکم سلما نامزد کرده بود و در تدارک خرید جهیزیه اش بود. زیاد او را نمی دیدیم😁... درگیر خرید و غرق در دوران شیرین نامزدی اش بود.😍 ناهار درست کرده بودم و ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_چهل_و_یکم سلما نامزد کرده بود و در تدارک خرید جهیزیه اش بود. زیاد او را نمی دیدیم😁... درگیر خرید و غرق در دوران شیرین نامزدی اش بود.😍 ناهار درست کرده بودم و منتظر صالح بودم که از آژانس برگردد. پدر جون هم به مسجد رفته بود برای ...

۴ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_چهلم صالح کلافه بود و بی تاب...😔 مثل گذشته که به محل کار می رفت، رأس ساعت بیدار می شد و توی تخت می نشست. آرام و قرار نداشت. تحمل این وضعیت ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_چهلم صالح کلافه بود و بی تاب...😔 مثل گذشته که به محل کار می رفت، رأس ساعت بیدار می شد و توی تخت می نشست. آرام و قرار نداشت. تحمل این وضعیت برایش خیلی سخت بود. مدام می گفت "الان فلانی محل کار رو گذاشته روی سرش... ...

۳ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_نهم مسئول قرارگاه محل کار صالح قرار بود به منزل ما بیاید. صالح از صبح آرام و قرار نداشت. ــ مگه چیه صالح جان؟!😳 بد می کنه میخواد بیاد سربزنه بنده خدا...؟ ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_نهم مسئول قرارگاه محل کار صالح قرار بود به منزل ما بیاید. صالح از صبح آرام و قرار نداشت. ــ مگه چیه صالح جان؟!😳 بد می کنه میخواد بیاد سربزنه بنده خدا...؟ ــ نمی دونم... یه جوری دلم شور می زنه. یه چیزایی شنیدم می ترسم صحت ...

۳ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_هشتم زخم دستش ترمیم شده بود و تا حدودی به موقعیتش مسلط شده بود. چندباری به محل کارش رفته بود و هر بار پکر و ناراحت تر از قبل به خانه می ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_هشتم زخم دستش ترمیم شده بود و تا حدودی به موقعیتش مسلط شده بود. چندباری به محل کارش رفته بود و هر بار پکر و ناراحت تر از قبل به خانه می آمد. نمی دانم چه شده بود و با من حرفی نمی زد. دوست داشتم از ...

۳ دی 1395
5K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_هفتم ــ همین حالا دراز بکش😡 از جات تکون بخوری بامن طرفی☝️🏻😒 لبه تخت نشستم. ــ گفتم دراز بکش😡 کلافه نگاهش کردم و گفتم: ــ یه لحظه بشین. کارت دارم. اینقدر هم ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_هفتم ــ همین حالا دراز بکش😡 از جات تکون بخوری بامن طرفی☝️🏻😒 لبه تخت نشستم. ــ گفتم دراز بکش😡 کلافه نگاهش کردم و گفتم: ــ یه لحظه بشین. کارت دارم. اینقدر هم صداتو برای مهدیه بالا نبر.😔 لحظه ای سکوت کرد و آرام کنارم نشست. نمی دانستم ...

۲ دی 1395
5K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_سی_و_ششم صالح درد داشت و خوابش نمیبرد. طول اتاق را راه می رفت و دور بازوی بریده اش را چنگ می زد و لبش را می گزید. هر چه مُسکن خورده بود ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_سی_و_ششم صالح درد داشت و خوابش نمیبرد. طول اتاق را راه می رفت و دور بازوی بریده اش را چنگ می زد و لبش را می گزید. هر چه مُسکن خورده بود بی فایده بود. توی آن گیرودار به من هم امر می کرد که از تخت ...

۲ دی 1395
8K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_سی_و_پنجم ناهار خورده و نخورده خوابش برده بود. از فرصت استفاده کردم و به دکتر رفتم. دکتر هم توصیه های لازم را گفت و اینکه حداقل تا شش ماه آینده حق بارداری ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_سی_و_پنجم ناهار خورده و نخورده خوابش برده بود. از فرصت استفاده کردم و به دکتر رفتم. دکتر هم توصیه های لازم را گفت و اینکه حداقل تا شش ماه آینده حق بارداری مجدد ندارم. اصلا به این چیزها فکر نمی کردم. تمام هَم و غَمم صالح بود ...

۲ دی 1395
6K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ #قسمت_سی_و_چهارم روی صورتش زوم شدم و زخم هایش را از نظر گذراندم. خندیدم و گفتم: ــ شیطونی کردی پَسِت فرستادن؟😜 بغض کرد و گفت: ــ آره... تازه دستمم گم کردم... می بخشی؟😔 سرم ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ #قسمت_سی_و_چهارم روی صورتش زوم شدم و زخم هایش را از نظر گذراندم. خندیدم و گفتم: ــ شیطونی کردی پَسِت فرستادن؟😜 بغض کرد و گفت: ــ آره... تازه دستمم گم کردم... می بخشی؟😔 سرم را پایین انداختم و بغض کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: این یه بار رو ...

۱ دی 1395
8K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ #قسمت_سی_و_سوم دلم توی مشتم بود. می خواستم صالح را ببینم اما نمی توانستم. بارها می خواستم به زبان بیاورم که از پشت درب اتاق و پنهانی صالحم را از دور ببینم اما پشیمان ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ #قسمت_سی_و_سوم دلم توی مشتم بود. می خواستم صالح را ببینم اما نمی توانستم. بارها می خواستم به زبان بیاورم که از پشت درب اتاق و پنهانی صالحم را از دور ببینم اما پشیمان می شدم. دلم می خواست توی این شرایط کنارش باشم، سنگ صبور و غمخوارش باشم ...

۱ دی 1395
9K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_دوم آنقدر به سر و صورتم زده بودم که استخوان های گونه ام درد می کرد.😔 دل دردم که بماند. حسابی بی حال و بی رمق بودم. پرستار متوجه حالتم شده بود ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_دوم آنقدر به سر و صورتم زده بودم که استخوان های گونه ام درد می کرد.😔 دل دردم که بماند. حسابی بی حال و بی رمق بودم. پرستار متوجه حالتم شده بود و مدام ما بین آرام کردنم سوالاتی درمورد بارداری ام می پرسید. اصلا کنترل حالم ...

۱ دی 1395
8K
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_سی_و_یکم دلم گرفته بود. همه را به اصرار به مراسم تشیع فرستادم و خودم هم روی تخت نشسته بودم و تلویزیون را روشن کردم که پخش مستقیم مراسم را ببینم. هنوز خبری ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ 🌷 #قسمت_سی_و_یکم دلم گرفته بود. همه را به اصرار به مراسم تشیع فرستادم و خودم هم روی تخت نشسته بودم و تلویزیون را روشن کردم که پخش مستقیم مراسم را ببینم. هنوز خبری نبود و دل گرفته و بی حوصله شبکه ها را می گشتم. دل درد امانم ...

۲۹ آذر 1395
5K