نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

حالا‌برمیگردیم‌به‌دوهفته‌قبل‌و‌داستانو‌از‌اونجا‌ادامع‌میدم (۱ تصویر)

#بکهیون حملع‌ور‌شدم‌سمت‌گوشیم‌و‌شماره‌جیمینو‌پیدا‌کردم لعنتی‌اسمش‌تو‌گوشیم‌خعلی‌بش‌میومد:دردسر*_* شماره‌گرفتم‌و‌جیمینم‌سریع‌برداشت _جان؟ - خوبی‌کجایی‌چیکار‌میکنی‌درچع‌حالی _عآروووممم‌لنتی۰_۰ - زر‌نزن‌فقد‌ج‌بدع _عآرع‌خوبم‌شرکتم‌کارمیکنم‌حالت‌خاصی‌عم‌ندارعم - مطمعنی؟؟؟ _رع‌چدور‌مگع؟؟ - عیچی‌همینطوری _زنگ‌زدی‌منو‌بع‌رعگبارع‌فوضولی‌بستی‌بعد‌میگی‌عیچی‌همین‌طوری؟؟؟ - چیع‌خو...ع‌شدت‌بیکاریع _کاعش‌منم‌عین‌این‌بک‌شانس‌داشتم‌‌یکی‌عین‌چان‌لوسم‌میکرد،تف‌ت‌شانسم‌ینی...بچگیم‌اون‌وض‌الانم‌این‌وض - توفقدحسودی‌کن _ع‌شدت‌‌پرکاریع +زر‌نزن صدای‌کوکی‌جوابو‌تو‌صورت‌جیمین‌کوبوند‌منم‌ع‌خنده‌منفجرشدم _عگع‌هرهرهات‌تموم‌شده‌قط‌کنم - ن‌قط‌نکن‌من‌تعنا‌میشم😿 _بع‌من‌چع... - جیمین‌میشع‌ببینمت؟؟؟‌ _ن‌بک‌الان‌واقن‌سرم‌شلوغع... - شب‌چی؟ _نی‌تونم...بذارشنبع‌میاعم‌پیشت‌شبم‌میرم‌پیش‌جین ...

#بکهیون حملع‌ور‌شدم‌سمت‌گوشیم‌و‌شماره‌جیمینو‌پیدا‌کردم لعنتی‌اسمش‌تو‌گوشیم‌خعلی‌بش‌میومد:دردسر*_* شماره‌گرفتم‌و‌جیمینم‌سریع‌برداشت _جان؟ - خوبی‌کجایی‌چیکار‌میکنی‌درچع‌حالی _عآروووممم‌لنتی۰_۰ - زر‌نزن‌فقد‌ج‌بدع _عآرع‌خوبم‌شرکتم‌کارمیکنم‌حالت‌خاصی‌عم‌ندارعم - مطمعنی؟؟؟ _رع‌چدور‌مگع؟؟ - عیچی‌همینطوری _زنگ‌زدی‌منو‌بع‌رعگبارع‌فوضولی‌بستی‌بعد‌میگی‌عیچی‌همین‌طوری؟؟؟ - چیع‌خو...ع‌شدت‌بیکاریع _کاعش‌منم‌عین‌این‌بک‌شانس‌داشتم‌‌یکی‌عین‌چان‌لوسم‌میکرد،تف‌ت‌شانسم‌ینی...بچگیم‌اون‌وض‌الانم‌این‌وض - توفقدحسودی‌کن _ع‌شدت‌‌پرکاریع +زر‌نزن صدای‌کوکی‌جوابو‌تو‌صورت‌جیمین‌کوبوند‌منم‌ع‌خنده‌منفجرشدم _عگع‌هرهرهات‌تموم‌شده‌قط‌کنم - ن‌قط‌نکن‌من‌تعنا‌میشم😿 _بع‌من‌چع... - جیمین‌میشع‌ببینمت؟؟؟‌ _ن‌بک‌الان‌واقن‌سرم‌شلوغع... - شب‌چی؟ _نی‌تونم...بذارشنبع‌میاعم‌پیشت‌شبم‌میرم‌پیش‌جین - جیمینا...میگی‌دوروز‌صب‌کنم؟؟ هیچی‌نگفت‌فقد‌چن‌ثانیه‌بعد‌قط‌کرد - لعنت‌بت‌کع‌مطمعنم‌کردی‌یع‌اتفاقی‌افتادع.... #ادمین‌میخاد‌ع‌زبون‌خودش‌بگع^_^ کام‌پر‌عآرامشی‌از‌پیپش‌گرفت.... عکس‌بعدی‌رو‌نگاه‌کرد.... _من‌گفتم‌مخشوبزن...نکنع‌عاشقش‌شدی‌جیمین؟؟؟ از‌صندلی‌‌راحتیش‌بلند‌شد‌و‌رفت‌جلوی‌پنجره‌وکام‌عمیق‌دیگع‌عی‌گرفت... ( #ادمین:بسع‌دیگع‌جی‌یانگ‌دقمون‌دادی‌لنتی) الان‌حدودن‌بیست‌سال‌بود‌ه‌اون‌دختر‌رو‌بزرگ‌میکرد... از‌همون‌روزی‌که‌اون‌زن‌گذاشتش‌تو‌بغلش‌عاشقش‌شد... اون‌زن‌گفت‌مواظبش‌باش‌و‌رفتوسرنبش‌خیابون‌تصادف‌کردو‌مرد... ...

۱۳ شهریور 1398
217