نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

جسدهای_بیحصار_اندیشه (۳۵ تصویر)

‎#جسدهای_بیحصار_اندیشه‎ ‎ ‎#قسمت_پایانی ‎.. ‎به طرف در اتاق ‏رفتم که با شیشه های مات تزئین شده بود... سایه ی بهار از شیوا قابل ‏تشخیص بود، گفتم:‏ ‏

‎#جسدهای_بیحصار_اندیشه‎ ‎ ‎#قسمت_پایانی ‎.. ‎به طرف در اتاق ‏رفتم که با شیشه های مات تزئین شده بود... سایه ی بهار از شیوا قابل ‏تشخیص بود، گفتم:‏ ‏" به چی؟!؟؟ ... به چی؟!... به همون نیمه ی گم شده! ... تو شیوا رو به مرد عاشقی باختی ‏‏که تو وجودت به ...

۳ فروردین 1395
28
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_شش صدای خنده ی سهیل و ‏مهمونش، افکارم و بهم ریخت ...‏ ‏

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_شش صدای خنده ی سهیل و ‏مهمونش، افکارم و بهم ریخت ...‏ ‏" اگه بتونم دلیل موجه ای برا نزدیک شدن شیوا به خودم پیدا کنم... تمام این معما حله... مگه ‏میشه بهار بی گناه باشه و من نتونم دلیلی براش پیدا کنم؟! " ... باز هم خنده های ...

۲ فروردین 1395
42
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_پنج بعد از ظهر همان روز:‏ ‏ ‏ ‏

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_پنج بعد از ظهر همان روز:‏ ‏ ‏ ‏ " سیا من از همین جا بر میگردم شهرستان ..حالم از تهران بهم میخوره... به بهار میگم کار ‏ضروری پیش اومده... من نمیتونم هوای تهران و نفس بکشم.....از همه و همه چیز، حالم بهم ‏میخوره حتی خودم...بدرک بزار هرچی میخواد ...

۲ فروردین 1395
30
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_چهار شاید بهترین راه این بود که به سهیل زنگ بزنه؛ تلفن تو دستش لرزید..بند دلش پاره شد... ‏نمی تونست شماره رو بخونه... همه ی وجودش دلشوره امیر رو گرفته بود...‏ ‏-

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_چهار شاید بهترین راه این بود که به سهیل زنگ بزنه؛ تلفن تو دستش لرزید..بند دلش پاره شد... ‏نمی تونست شماره رو بخونه... همه ی وجودش دلشوره امیر رو گرفته بود...‏ ‏- " بله؟!.."‏ ‏" سلام... خوبی بانو؟! "‏ ‏- "شما؟!!"‏ ‏" پارسال دوست...امسال آشنا!!! ... یعنی چی شما؟؟؟ ...

۱ فروردین 1395
64
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_سه روی نیمکت تو لابی طبقه همکف ‏نشستم:‏ ‏-

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_سه روی نیمکت تو لابی طبقه همکف ‏نشستم:‏ ‏- " یه لحظه صبر کن سیا... من نمیام! تو برو ..."‏ ‏- " دیونه شدی امیر... میخوای بهار همه چی رو بفهمه؟ نگران نباش! ..."‏ ‏- " نمی تونم سیا... اصلن نمی تونم مردی رو ببینم که دیشب با زنش ...

۲۸ اسفند 1394
56
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_دو ‏-

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_دو ‏- " بمیری امیر با این عینکات.. میخوای کیا رو ببینی... چه خبره عینک؟! " ...‏ ‏- " فعلن بای" ...‏ ‏- " بوس، بای" ... بهار راست می گفت! شاید من دلم خواست و باور کردم، رفتم سراغ سیا:‏ ‏- " سیا یه لحظه بیا اینجا... ببینم ...

۲۷ اسفند 1394
44
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_یک با صدای آهنگی که سیاوش گذاشته بود، چشام و باز کردم دیدم وووو چه خبره؟! ساعت 12 ‏ظهره....بلا فاصله گوشیم و چک کردم... 22 تا میس کال ... 8 تا مسیج ... بله! ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی_و_یک با صدای آهنگی که سیاوش گذاشته بود، چشام و باز کردم دیدم وووو چه خبره؟! ساعت 12 ‏ظهره....بلا فاصله گوشیم و چک کردم... 22 تا میس کال ... 8 تا مسیج ... بله! بهار خانم چند ‏بار تماس گرفته و اس داده .. ! اما این کیه؟! یک ...

۲۶ اسفند 1394
47
‏#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی اما کمی از زبانِ خودِ امیر حال و هوای اون شب ش و بشنویم:‏ سهیل که تماس گرفت و گفت داره میاد خونه، فوری به خودم اومدم، لباسم پوشیدم، وسایلم ‏و درکمترین زمان ...

‏#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سی اما کمی از زبانِ خودِ امیر حال و هوای اون شب ش و بشنویم:‏ سهیل که تماس گرفت و گفت داره میاد خونه، فوری به خودم اومدم، لباسم پوشیدم، وسایلم ‏و درکمترین زمان ممکن جمع کردم، فلنگ و بستم...‏ گفتم:" شیوا اگر به چیزی شک کرد اسمی از ...

۲۶ اسفند 1394
44
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_نهم سرش و پایین انداخت و پرسید:‏ ‏

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_نهم سرش و پایین انداخت و پرسید:‏ ‏" لابد همین حرفا رو هم به بهار زدی که نگرانت شده!!!"‏ شیوا توی شقیقه هاش درد شدیدی احساس کرد:‏ ‏" نگران؟؟!!...اون عوضی نگرانه خودش باشه...اون عرضه داشت شوهر خودش و نگه می ‏داشت..."‏ چشماش تار میدید شیوا... کنترلش و از دست ...

۲۵ اسفند 1394
58
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_هشتم ‏

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_هشتم ‏" اگه اسمش عشقه که به مرتبه نمیرسه! یه بار ..برای همیشه."‏ ‏" قبل از من؟! یا....؟! "‏ مستی تو چشای شیوا موج می زد.از روز اول هم سهیل عاشق همین چشمای درشت و ‏نگاه گرمش شده بود. لبخند تلخی زد و دستش و زیر سر شیوا گذاشت...طاق ...

۲۴ اسفند 1394
59
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_هفتم از نیم ساعت قبل که بهار زنگ زده بود و به حماقتش، برا خالی گذاشتنه خونه به نفع رقیب، ‏خندیده بود... اینجا واستاده بود اما مردونه می ترسید بره خونه!!!... باز هم در ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_هفتم از نیم ساعت قبل که بهار زنگ زده بود و به حماقتش، برا خالی گذاشتنه خونه به نفع رقیب، ‏خندیده بود... اینجا واستاده بود اما مردونه می ترسید بره خونه!!!... باز هم در عین استیصال ‏به شیوا زنگ زده بود تا شاید صدای منتظرش، بست بزنه به ایمان ...

۲۴ اسفند 1394
68
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_ششم شیوا در اختیار خودش نبود و بی هیچ حرفی راه آپارتمان و پیش گرفت، امیر با دقت به اطراف ‏و در رعایت سکوت محض، دنبال شیوا وارد خونه شد. نسبتا مرتب بود اما ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_ششم شیوا در اختیار خودش نبود و بی هیچ حرفی راه آپارتمان و پیش گرفت، امیر با دقت به اطراف ‏و در رعایت سکوت محض، دنبال شیوا وارد خونه شد. نسبتا مرتب بود اما به خوبی می شد ‏آشفتگی زنه خونه رو فهمید!‏ شیوا، به اتاق خواب رفت و ...

۲۴ اسفند 1394
60
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_پنجم راه خونه ی شیوا رو پیش گرفت، به سر کوچه رسید... شیوا رو دید که داشت براش دست ‏تکون میداد ... سوارش کرد و بدون هیچ مقدمه ای گفت:‏ ‏-

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_پنجم راه خونه ی شیوا رو پیش گرفت، به سر کوچه رسید... شیوا رو دید که داشت براش دست ‏تکون میداد ... سوارش کرد و بدون هیچ مقدمه ای گفت:‏ ‏- " بگو چی شده؟! " ...‏ ‏- " امیر نمیدونم، گیجم، منگم ،نمیدونم چی درسته؟! چی غلط؟! ...

۲۳ اسفند 1394
81
#عکس از خودم #جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_چهارم با صدای در ماشین، چشماش و باز کرد ... سهیل منصرف از بوسه ای که هوس کرده بود، ‏پیاده شده بود و به طرف ماشینش می رفت...‏ بهار پشت رل ...

#عکس از خودم #جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_چهارم با صدای در ماشین، چشماش و باز کرد ... سهیل منصرف از بوسه ای که هوس کرده بود، ‏پیاده شده بود و به طرف ماشینش می رفت...‏ بهار پشت رل نشست و ماشین و روشن کرد ... هنوز پاهاش و حس نمیکرد... دور زد... از ...

۲۲ اسفند 1394
62
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_سوم بدجوری خورد تو ذوق بهار ... این رک بودن رو نمی پسندید... یکی به نعل میزد یکی به میخ ‏این سهیل! انگاری روی خوشش برا رسیدن به جواب سوالاش بود، فقط! ... .‏ ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_سوم بدجوری خورد تو ذوق بهار ... این رک بودن رو نمی پسندید... یکی به نعل میزد یکی به میخ ‏این سهیل! انگاری روی خوشش برا رسیدن به جواب سوالاش بود، فقط! ... .‏ سکوت کرد... برای تمام مدت شام فقط نگاه هایی رد و بدل می شد که ...

۲۱ اسفند 1394
63
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_دوم سهیل، نه می دید...نه می شنید... چه تلخ بود این سوپ لعنتی!!!‏ اما شیرین بود طعم غلبه به سهیل در قاشق بهار...!!! :‏ ‏-

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_دوم سهیل، نه می دید...نه می شنید... چه تلخ بود این سوپ لعنتی!!!‏ اما شیرین بود طعم غلبه به سهیل در قاشق بهار...!!! :‏ ‏- " هر چی بهش می گم دختر خوب...آخه مگه سهیل چشه؟ قیافه نداره؟ پرستیژ نداره؟ ‏سواد نداره؟ جایگاه اجتماعی نداره؟؟؟ پـووول!!! ...پول نداره... ؟؟ ...

۲۰ اسفند 1394
61
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_یکم سهیل صدای موبایل رو بست و تو جیب کتش گذاشت، زل زد تو چشمای بهار، طنین صدای ‏محکمش دل بهار و هُری ریخت پایین:‏ ‏-

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_یکم سهیل صدای موبایل رو بست و تو جیب کتش گذاشت، زل زد تو چشمای بهار، طنین صدای ‏محکمش دل بهار و هُری ریخت پایین:‏ ‏- " خب بهار خانم، دیگه چه خبر؟! صبح که خوب من و گذاشتی سر کار!! ".‏ حس اعتماد به نفس غریبی داشت سهیل! ...

۲۰ اسفند 1394
77
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیستم فردوسی یه چیزی بیشتر از منشی بود براش.‏ تلفن رو آی فون بود؛ صدا رو شناخت، همون خانم بود، گوشی رو گرفت و با نگاه تشکر آمیزی ‏از منشی خواست بره بیرون و ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیستم فردوسی یه چیزی بیشتر از منشی بود براش.‏ تلفن رو آی فون بود؛ صدا رو شناخت، همون خانم بود، گوشی رو گرفت و با نگاه تشکر آمیزی ‏از منشی خواست بره بیرون و در و پشت سرش ببنده.‏ ‏- " سلام، سهیل هستم " ... زن جوان خوش ...

۱۹ اسفند 1394
56
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_نوزده_ام باید بر می گشت خونه، خیلی دلش می خواست بدونه الان شیوا در چه حالیه؟؟!!‏ به ساعتش نگاهی کرد ، نزدیک ظهر بود، خودش و رسوند خونه، پله ها رو دو تا یکی ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_نوزده_ام باید بر می گشت خونه، خیلی دلش می خواست بدونه الان شیوا در چه حالیه؟؟!!‏ به ساعتش نگاهی کرد ، نزدیک ظهر بود، خودش و رسوند خونه، پله ها رو دو تا یکی بالا ‏رفت، بر خلاف همیشه، آروم و بی صدا کلید انداخت، رفت داخل.‏ ‏ میز ...

۱۸ اسفند 1394
27
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هجده_ام پارک خلوت بود... کلافه شده بود... هر سی ثانیه ساعت رو نگاه می کرد اما هنوزم نمی ‏دونست چند دقیقه است منتظره... نگاهش به سمت در ورودی، خانمی رو تشخیص داد، ‏مانتو قرمز ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هجده_ام پارک خلوت بود... کلافه شده بود... هر سی ثانیه ساعت رو نگاه می کرد اما هنوزم نمی ‏دونست چند دقیقه است منتظره... نگاهش به سمت در ورودی، خانمی رو تشخیص داد، ‏مانتو قرمز با شال سفید... انگار تو کیفش دنبال چیزی می گشت،ژیدا کرد و درآورد، موبایل بود ...

۱۸ اسفند 1394
61