نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

این_یک_داستان_نیست (۷ تصویر)

#پارت_هشتم #پارت_آخر #این_یک_داستان_نیست انگار میدانستم بعد از آغوش مادر فقط بخاری میتواند گرمم کند! خواهر بزرگترم هم چشم به دهان بقیه دوخته بود و گهگاهی اشکش را با گوشه ی دستمال کاغذی پاک میکرد صورتش ...

#پارت_هشتم #پارت_آخر #این_یک_داستان_نیست انگار میدانستم بعد از آغوش مادر فقط بخاری میتواند گرمم کند! خواهر بزرگترم هم چشم به دهان بقیه دوخته بود و گهگاهی اشکش را با گوشه ی دستمال کاغذی پاک میکرد صورتش قرمز شده بود از بس گریه کرده بود.خواهر کوچکترم هم که شش سال بیشتر نداشت ...

۲۹ بهمن 1397
17K
#پارت_هفتم #این_یک_داستان_نیست پادری به تصرف تعداد کثیری دمپایی و کفش در آمده بود همه لنگه به لنگه روی هم غش کرده بودند به گمانم پاهایی که داخلشان بوده خیلی عجله داشتند که محرم و نامحرمی ...

#پارت_هفتم #این_یک_داستان_نیست پادری به تصرف تعداد کثیری دمپایی و کفش در آمده بود همه لنگه به لنگه روی هم غش کرده بودند به گمانم پاهایی که داخلشان بوده خیلی عجله داشتند که محرم و نامحرمی را کنار گذاشته بودند! از میان آنها راه باریکی باز کردم دستگیره ی در را ...

۲۹ بهمن 1397
14K
#پارت_ششم #این_یک_داستان_نیست دستان خانم تصدیقی روی شانه ام سوار شد و مانند اتومبیلی که روشن نمیشود به جلو هولم داد. آنقدر از دیدن عمو با آن حال آشفته، بهتم برده بود که نفهمیدم چگونه پله ...

#پارت_ششم #این_یک_داستان_نیست دستان خانم تصدیقی روی شانه ام سوار شد و مانند اتومبیلی که روشن نمیشود به جلو هولم داد. آنقدر از دیدن عمو با آن حال آشفته، بهتم برده بود که نفهمیدم چگونه پله ها را بالا آمدم ! چشم باز کردم دیدم زیر نگاه متعجب همکلاسی ها خودکار ...

۱۴ بهمن 1397
12K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که نوک زبانش ورجه وورجه میکردند را یکی یکی سر جایشان نشاند و اجازه داد با ...

۱۴ بهمن 1397
19K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_چهارم اما امروز حوصله ی سرسره بازی نداشتم با طمأنینه پله ها را پایین آمدم اولین اتاق از سمت چپ سالن ،کنار در ورودی ، دفتر مدیریت قرار داشت.ناگهان دلهره به جانم چنگ انداخت ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_چهارم اما امروز حوصله ی سرسره بازی نداشتم با طمأنینه پله ها را پایین آمدم اولین اتاق از سمت چپ سالن ،کنار در ورودی ، دفتر مدیریت قرار داشت.ناگهان دلهره به جانم چنگ انداخت گامهایم را آهسته تر برداشتم ...در باز بود و خانم تصدیقی پشت به من با ...

۱۵ دی 1397
14K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_سوم آخر سالن که رسیدم دستم را سپردم به نرده ی پله های تیزی که دل ِ خوشی از آنها نداشتم چرا که بارها پا پیچم شده و زمینم زده بود انگار با من ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_سوم آخر سالن که رسیدم دستم را سپردم به نرده ی پله های تیزی که دل ِ خوشی از آنها نداشتم چرا که بارها پا پیچم شده و زمینم زده بود انگار با من پدرکشتگی داشت! من آن موقعها بخاطرذهن خیال پردازم زیادزمین میخوردم . به جز جلوی پایم ...

۱ دی 1397
12K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_اول این یک پرده ی خاکستری از سریال زندگی ملال آور من است که به مناسبت بیستمین سال درگذشت مادرم به اشتراک میگذارم .چون پاییز در حال اتمام است و این اتفاق شوم برمیگردد ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_اول این یک پرده ی خاکستری از سریال زندگی ملال آور من است که به مناسبت بیستمین سال درگذشت مادرم به اشتراک میگذارم .چون پاییز در حال اتمام است و این اتفاق شوم برمیگردد به آذر ۱۳۷۸بهتر دیدم پارت اول را بعنوان یادبود در پیجم درج کنم و در ...

۱ دی 1397
22K