نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

امیرمعصومی_آمونیاک (۱۰ تصویر)

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_نوزده_ام باید بر می گشت خونه، خیلی دلش می خواست بدونه الان شیوا در چه حالیه؟؟!!‏ به ساعتش نگاهی کرد ، نزدیک ظهر بود، خودش و رسوند خونه، پله ها رو دو تا یکی ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_نوزده_ام باید بر می گشت خونه، خیلی دلش می خواست بدونه الان شیوا در چه حالیه؟؟!!‏ به ساعتش نگاهی کرد ، نزدیک ظهر بود، خودش و رسوند خونه، پله ها رو دو تا یکی بالا ‏رفت، بر خلاف همیشه، آروم و بی صدا کلید انداخت، رفت داخل.‏ ‏ میز ...

۱۸ اسفند 1394
52
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هجده_ام پارک خلوت بود... کلافه شده بود... هر سی ثانیه ساعت رو نگاه می کرد اما هنوزم نمی ‏دونست چند دقیقه است منتظره... نگاهش به سمت در ورودی، خانمی رو تشخیص داد، ‏مانتو قرمز ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هجده_ام پارک خلوت بود... کلافه شده بود... هر سی ثانیه ساعت رو نگاه می کرد اما هنوزم نمی ‏دونست چند دقیقه است منتظره... نگاهش به سمت در ورودی، خانمی رو تشخیص داد، ‏مانتو قرمز با شال سفید... انگار تو کیفش دنبال چیزی می گشت،ژیدا کرد و درآورد، موبایل بود ...

۱۸ اسفند 1394
88
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هفده_ام خوب می فهمید این روزا سکوت غریبی داره زندگیه اون و شیوا رو می بلعه .‏ موهای شیوا رو از روی پیشونی کنار زد و به ترکیب چهره ای دقیق شد که انگار ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هفده_ام خوب می فهمید این روزا سکوت غریبی داره زندگیه اون و شیوا رو می بلعه .‏ موهای شیوا رو از روی پیشونی کنار زد و به ترکیب چهره ای دقیق شد که انگار این سالها ‏هرگز ندیده بود. نه، ندیده بود زنی رو که دیشب تو آغوشش شکست.‏ ...

۱۷ اسفند 1394
107
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_شانزده_ام حوله رو دور خودش پیچید و بیرون اومد، وارد اتاق خواب شد، سهیل همه جا رو مرتب کرده ‏بود.‏ بلوزش و ندید:‏ ‏-

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_شانزده_ام حوله رو دور خودش پیچید و بیرون اومد، وارد اتاق خواب شد، سهیل همه جا رو مرتب کرده ‏بود.‏ بلوزش و ندید:‏ ‏-" لباسام و کجا گذاشتی؟!" ... منتظر جواب نشد، روبرو آیینه ایستاد تا موهاش و خشک کنه.‏ سهیل با سینی چایی در دست ، تو چار ...

۱۶ اسفند 1394
73
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_پانزده_ام و حالا امیر نمی دونست این حرفا رو بزاره به حساب حس حسادت زنونه یا تحریک اون به ‏رفتن... یا شایدم نرفتن!شایدم یه جورایی حس تحریک حسادت امیر بود!‏ اما این حس چی ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_پانزده_ام و حالا امیر نمی دونست این حرفا رو بزاره به حساب حس حسادت زنونه یا تحریک اون به ‏رفتن... یا شایدم نرفتن!شایدم یه جورایی حس تحریک حسادت امیر بود!‏ اما این حس چی میشه؟امیر از خودش می پرسید واسه چی اینجاست ؟چی اون و کشونده ‏که تا لب ...

۱۶ اسفند 1394
36
#داستان_جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_چهارده_ام بهار گفت:‏ ‏

#داستان_جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_چهارده_ام بهار گفت:‏ ‏" مسخره بازی در نیار...ببین چی می گم بهت؟! اگه میخوای یه سامونی به اوضاع و احوالمون بدی، همین الان پاشو بیا... بابام الان میاد کارت داره." ....‏ ‏" عجب! من به همین خاطر این همه راه و کوبیدم اومدم، حالا ددی گرامی نمی تونن صبر ...

۱۵ اسفند 1394
43
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سیزده_ام موبایلش و درآورد و شماره ای گرفت:‏ ‏

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_سیزده_ام موبایلش و درآورد و شماره ای گرفت:‏ ‏" سلام مامان... خوبی؟... بابا کجاس؟... محمد خونه اس؟..اوهوم... ممم .... مامان من تا خونه ‏پرستو میرم و یکی دو ساعت دیگه میام...اشکالی نداره؟!... همینجوری، دلیل خاصی ‏نداره...باشه...قربونه تو مامان گلم...فعلا خدافظ... "‏ خودشم نمی دونست با کی حرف زده!!!‏ سبکسری ...

۱۴ اسفند 1394
68
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_دوازده_ام طاق باز چرخید، ملافه به دست و پاش پیچید. خودش و از تخت کند و ملافه رو کنار زد. ‏اندامش و ورانداز کرد... از بالا تا پایین.... ساق پاش و بالا آورد، لباس ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_دوازده_ام طاق باز چرخید، ملافه به دست و پاش پیچید. خودش و از تخت کند و ملافه رو کنار زد. ‏اندامش و ورانداز کرد... از بالا تا پایین.... ساق پاش و بالا آورد، لباس خواب تا رو شکمش سر ‏خورد...‏ زانوش و خم کرد و دید که لاک ناخن ...

۱۳ اسفند 1394
63
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_دهم با تردید با هم دست دادیم و نشست. مثل دخترای تازه بالغ شده، نا توان از پنهان کردن شرم ‏اولین قرار ملاقات، گونه هاش به سرخی میزد... باید حرفی میزدم ورای تعارفات معمولی، ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_دهم با تردید با هم دست دادیم و نشست. مثل دخترای تازه بالغ شده، نا توان از پنهان کردن شرم ‏اولین قرار ملاقات، گونه هاش به سرخی میزد... باید حرفی میزدم ورای تعارفات معمولی، ‏حرفی که ذهنش و متوجه امری فراتر از یه قرار نا متعارف با یه مرد ...

۱۲ اسفند 1394
52
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هشتم بهار رو خیلی راحت می شد از شال سفید و مانتوی قرمزی که پوشیده بود شناخت، توی ‏کافی شاپ مرکز خرید نشسته بود و مدام ساعتش و چک می کرد، دلواپس تاخیر شیوا ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_هشتم بهار رو خیلی راحت می شد از شال سفید و مانتوی قرمزی که پوشیده بود شناخت، توی ‏کافی شاپ مرکز خرید نشسته بود و مدام ساعتش و چک می کرد، دلواپس تاخیر شیوا شده ‏بود که آروم و بی صدا به طرفش می رفت؛ شیوا مانتوش و کمی ...

۱۲ اسفند 1394
40