نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

آوارگان_در_راه_آمریکا (۲۹ تصویر)

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_بیستم از اتاق زیر شیروانی مخفی که درهایش از چوب بود و هیچکس نمیدانست که یک اتاق زیر شیروانی در آن منزل است خارج شدیم. با کمی دنگ و فنگ,با کمی معتطلی و ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_بیستم از اتاق زیر شیروانی مخفی که درهایش از چوب بود و هیچکس نمیدانست که یک اتاق زیر شیروانی در آن منزل است خارج شدیم. با کمی دنگ و فنگ,با کمی معتطلی و با کلی دعوا و مشاجره! حالا مرحله دوم این بود که با تاکسی برویم یا ...

۵ فروردین 1396
44K
#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_نوزدهم یه خورده در جواب دادنم مکث کردم,سپس همانطور که به سقف خیره شده بودم با پوزخندی که میدانستم حرصش را در آورده ام گفتم: ههِ!😏دیگه چیزی هم هست که ازم نگرفتی باشی؟این بار ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_نوزدهم یه خورده در جواب دادنم مکث کردم,سپس همانطور که به سقف خیره شده بودم با پوزخندی که میدانستم حرصش را در آورده ام گفتم: ههِ!😏دیگه چیزی هم هست که ازم نگرفتی باشی؟این بار چی میخوای؟😕 _ازت میخوام بیا مشکلات قبل رو فراموش کنیم.بیا باهم ادامه بدیم! تا خواستم ...

۲۹ اسفند 1395
15K
#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هجدهم بچه ها گفتند:آره آره الان میخواستیم بخوابیم. بعد از رفتن مادر نیلوفر,هرکدام از ما شروع کرد به پهن کردن رخت خوابش.همه مان بر روی رخت خوابمان دراز کشیده بودیم و با گوشی کار ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هجدهم بچه ها گفتند:آره آره الان میخواستیم بخوابیم. بعد از رفتن مادر نیلوفر,هرکدام از ما شروع کرد به پهن کردن رخت خوابش.همه مان بر روی رخت خوابمان دراز کشیده بودیم و با گوشی کار میکردیم.منم از این فرصت استفاده کردم و با صدای آرامی که فقط خودمان بشنویم گفتم: ...

۲۹ اسفند 1395
30K
#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هفدهم همین جا شام میخوریم,هم راحتیم و هم اینکه مزاحم مادر و پدر نیلوفر نمیشیم.تازه کنار وسایلامونم هستیم.چطوره؟ مارال انتظار اینو داشت که همه با نظرش موافقت کنن اما نه موافقتی نمایان بود و ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هفدهم همین جا شام میخوریم,هم راحتیم و هم اینکه مزاحم مادر و پدر نیلوفر نمیشیم.تازه کنار وسایلامونم هستیم.چطوره؟ مارال انتظار اینو داشت که همه با نظرش موافقت کنن اما نه موافقتی نمایان بود و نه انتقادی. فقط سکوت بود...سکوتی کع شاید با گریه به پایان میرسید. بعد از ربع ...

۲۳ اسفند 1395
7K
#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_شانزدهم همه برای چند دقیقه ساکت شدند اما دوباره این سکوت نافرجام شکسته شد. مادر نیلوفر بود که میگفت:بچه ها عصرونه حاضره.دوست دارید اینجا تو اتاق بخورید یا رو میز؟ لحضه ای همه به ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_شانزدهم همه برای چند دقیقه ساکت شدند اما دوباره این سکوت نافرجام شکسته شد. مادر نیلوفر بود که میگفت:بچه ها عصرونه حاضره.دوست دارید اینجا تو اتاق بخورید یا رو میز؟ لحضه ای همه به همدیگر خیره شده بودیم,نمیدانستیم کدام را انتخاب کنیم ولی بالاخره نیلوفر گفت:نه مامان,تو اتاق راحت ...

۲۰ اسفند 1395
7K
#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_پانزدهم یک هفته بعد.... یک هفته گذشت,با تمومه ترس ها و واهمه هایی که داشتیم تونستیم ویزا جور کنیم. فردا قرار شد ساعت ۴ صبح سمت فرودگاه برای حرکت به سمت آمریکا آماده بشیم. ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_پانزدهم یک هفته بعد.... یک هفته گذشت,با تمومه ترس ها و واهمه هایی که داشتیم تونستیم ویزا جور کنیم. فردا قرار شد ساعت ۴ صبح سمت فرودگاه برای حرکت به سمت آمریکا آماده بشیم. وسایلا جمع شده بود و دل تو دل هیچکسی نبود,هرکسی فقط میخواست ساعت ۴ صبح ...

۲۰ اسفند 1395
7K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_چهاردهم خب کیا بستنی میخوان؟دستا بالا! شروع کردم به نوشتن. حالا کیا ذرت مکزیکی میخوان؟دستا بالا! دوباره اسمارو نوشتم. رسیدیم پیش اون بستنی فروشیه و موقعش رسیده بود که من پیاده بشم و ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_چهاردهم خب کیا بستنی میخوان؟دستا بالا! شروع کردم به نوشتن. حالا کیا ذرت مکزیکی میخوان؟دستا بالا! دوباره اسمارو نوشتم. رسیدیم پیش اون بستنی فروشیه و موقعش رسیده بود که من پیاده بشم و برم بخرم. برای بار آخر اسما رو خوندم:فاطمه و فاطیما و بهار و نیلوفر و ...

۲۰ اسفند 1395
8K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_سیزدهم زدم رو شونش و گفتم:شاخ ماله گاوه عزیزم اینو همیشه داشته باش. تا اینو گفتم صدای باز شدن در,همه رو به سمت خودش جلب کرد,تمامه نگاه ها طرف در رفت و با ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_سیزدهم زدم رو شونش و گفتم:شاخ ماله گاوه عزیزم اینو همیشه داشته باش. تا اینو گفتم صدای باز شدن در,همه رو به سمت خودش جلب کرد,تمامه نگاه ها طرف در رفت و با حالت عجیبی,مات و مبهوت به در نگاه میکردند(راستش نیلوفر بود) نیلوفر چنان تیپی زده بود ...

۱۷ اسفند 1395
7K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دوازدهم نیلوفر وارد اتاق شد و گفت:بفرمایید میوه! همه بچه ها دور تا دور نیلوفر جمع شده بودن و داشتن یکی یکی میوه میخوردن که یه دفعه نیلوفر گفت:زینب چته گرفتی خوابیدی؟بابا تو ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دوازدهم نیلوفر وارد اتاق شد و گفت:بفرمایید میوه! همه بچه ها دور تا دور نیلوفر جمع شده بودن و داشتن یکی یکی میوه میخوردن که یه دفعه نیلوفر گفت:زینب چته گرفتی خوابیدی؟بابا تو چه همسفر خوابالویی هستی ها. پتو رو از صورتم کنار زدم و گفتم:خب میگی چیکار ...

۱۷ اسفند 1395
8K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_یازدهم ساعت 4:30 ظهر بود,هنوز هیچکدوممون نفهمیده بود که چطور شد و چیشد؟ من بلند شدم و رفتم کنار نیلوفر نشستم,بعد 2 دقیقه که دیدم هیچ حرفے نمیزنه گفتم:حالا چرا من سردسته اینهمه ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_یازدهم ساعت 4:30 ظهر بود,هنوز هیچکدوممون نفهمیده بود که چطور شد و چیشد؟ من بلند شدم و رفتم کنار نیلوفر نشستم,بعد 2 دقیقه که دیدم هیچ حرفے نمیزنه گفتم:حالا چرا من سردسته اینهمه آدمم؟ _چون تویی که بیشتر همه عاشق آمریکایی و میگی کشوری که در اون زندکی ...

۱۷ اسفند 1395
6K
Elnaz: Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_نهم پس با این حساب اصلا خجالت نکشید,منم مثله خواهرتون. تو اون موقعیت موضوع بزرگتر و گُنگ تر شده بود.هرکے تو فکر خودش بود که بعد از 5 دقیقه,با صدای کیمیا اون ...

Elnaz: Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_نهم پس با این حساب اصلا خجالت نکشید,منم مثله خواهرتون. تو اون موقعیت موضوع بزرگتر و گُنگ تر شده بود.هرکے تو فکر خودش بود که بعد از 5 دقیقه,با صدای کیمیا اون سکوت نافرجام به پایان رسید. کیمیا راه میرفت و شروع کرد به حرف زدن:نیلوفر,خب الان ...

۱۶ اسفند 1395
6K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دهم +وگرنه چه غلطی میکنی؟(بلند شدم و نیلوفر رو تکیه دادم به دیوار و ادامه دادم)منو میندازی بیرون؟جرعت داری اینکارو بکن!ببین چطوری باهات رفتار میکنم _ولم کن بابا!با یه چند سانت قد بلندی ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دهم +وگرنه چه غلطی میکنی؟(بلند شدم و نیلوفر رو تکیه دادم به دیوار و ادامه دادم)منو میندازی بیرون؟جرعت داری اینکارو بکن!ببین چطوری باهات رفتار میکنم _ولم کن بابا!با یه چند سانت قد بلندی و یه خورده خوشگلی که نمیشه شاخ بازی دراورد!! نشستم رو صندلی,کیمیا و بهار هم ...

۱۶ اسفند 1395
4K
Elnaz: Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هشتم یهو زد به صورتش و گفت: ای وای! با اون ضربه محکمی که به صورت سفیدش زد,حتا من دردم گرفت چه برسه به خودش. خواهرش فورا ازش پرسید:چیشده فاطیما؟ _فاطمه دیدی ...

Elnaz: Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هشتم یهو زد به صورتش و گفت: ای وای! با اون ضربه محکمی که به صورت سفیدش زد,حتا من دردم گرفت چه برسه به خودش. خواهرش فورا ازش پرسید:چیشده فاطیما؟ _فاطمه دیدی فهمیدن! +کی فهمید؟چی فهمید؟درست حرف بزن بفهمم چی میگی؟ فاطیما همونطور که داشت میومد سمت ...

۱۶ اسفند 1395
9K
#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هفتم سرمیز ناهار رفتیم,وای خدای من دیدن اینهمه غذا و دسر آدمو وحشت زده میکنه.هرکدوم از مهمونا به نوبه خودشون از مادر نیلوفر به خاطر دزست کردن اینهمه غذا و دسر خوش رنگ و ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_هفتم سرمیز ناهار رفتیم,وای خدای من دیدن اینهمه غذا و دسر آدمو وحشت زده میکنه.هرکدوم از مهمونا به نوبه خودشون از مادر نیلوفر به خاطر دزست کردن اینهمه غذا و دسر خوش رنگ و لعاب تشکر کردن و بعد روی صندلے نشستن تا شروع به خوردن کنن. من کنار ...

۱۶ اسفند 1395
8K
#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_ششم بلندشدیم و باهاشون در عرض ۵ دقیقه آشنا شدیم.دخترای باحالے بودن,آزارشون به کسے نمیرسید. درحال گفتگو با همدیگه بودیم و همه از اینکه چرا اومدیم خونشون حرف میزدیم. مارال میگفت:به نظر من شاید ...

#آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_ششم بلندشدیم و باهاشون در عرض ۵ دقیقه آشنا شدیم.دخترای باحالے بودن,آزارشون به کسے نمیرسید. درحال گفتگو با همدیگه بودیم و همه از اینکه چرا اومدیم خونشون حرف میزدیم. مارال میگفت:به نظر من شاید دلش برای دوستاش تنگ شده و خواسته یه دورهمی داشته باشه. فاطیما پرید وسط حرفش ...

۱۵ اسفند 1395
5K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_چهاردهم خب کیا بستنی میخوان؟دستا بالا! شروع کردم به نوشتن. حالا کیا ذرت مکزیکی میخوان؟دستا بالا! دوباره اسمارو نوشتم. رسیدیم پیش اون بستنی فروشیه و موقعش رسیده بود که من پیاده بشم و ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_چهاردهم خب کیا بستنی میخوان؟دستا بالا! شروع کردم به نوشتن. حالا کیا ذرت مکزیکی میخوان؟دستا بالا! دوباره اسمارو نوشتم. رسیدیم پیش اون بستنی فروشیه و موقعش رسیده بود که من پیاده بشم و برم بخرم. برای بار آخر اسما رو خوندم:فاطمه و فاطیما و بهار و نیلوفر و ...

۶ اسفند 1395
4K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_سیزدهم زدم رو شونش و گفتم:شاخ ماله گاوه عزیزم اینو همیشه داشته باش. تا اینو گفتم صدای باز شدن در,همه رو به سمت خودش جلب کرد,تمامه نگاه ها طرف در رفت و با ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_سیزدهم زدم رو شونش و گفتم:شاخ ماله گاوه عزیزم اینو همیشه داشته باش. تا اینو گفتم صدای باز شدن در,همه رو به سمت خودش جلب کرد,تمامه نگاه ها طرف در رفت و با حالت عجیبی,مات و مبهوت به در نگاه میکردند(راستش نیلوفر بود) نیلوفر چنان تیپی زده بود ...

۶ اسفند 1395
4K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دوازدهم نیلوفر وارد اتاق شد و گفت:بفرمایید میوه! همه بچه ها دور تا دور نیلوفر جمع شده بودن و داشتن یکی یکی میوه میخوردن که یه دفعه نیلوفر گفت:زینب چته گرفتی خوابیدی؟بابا تو ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دوازدهم نیلوفر وارد اتاق شد و گفت:بفرمایید میوه! همه بچه ها دور تا دور نیلوفر جمع شده بودن و داشتن یکی یکی میوه میخوردن که یه دفعه نیلوفر گفت:زینب چته گرفتی خوابیدی؟بابا تو چه همسفر خوابالویی هستی ها. پتو رو از صورتم کنار زدم و گفتم:خب میگی چیکار ...

۳۰ بهمن 1395
3K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_یازدهم ساعت 4:30 ظهر بود,هنوز هیچکدوممون نفهمیده بود که چطور شد و چیشد؟ من بلند شدم و رفتم کنار نیلوفر نشستم,بعد 2 دقیقه که دیدم هیچ حرفے نمیزنه گفتم:حالا چرا من سردسته اینهمه ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_یازدهم ساعت 4:30 ظهر بود,هنوز هیچکدوممون نفهمیده بود که چطور شد و چیشد؟ من بلند شدم و رفتم کنار نیلوفر نشستم,بعد 2 دقیقه که دیدم هیچ حرفے نمیزنه گفتم:حالا چرا من سردسته اینهمه آدمم؟ _چون تویی که بیشتر همه عاشق آمریکایی و میگی کشوری که در اون زندکی ...

۳۰ بهمن 1395
2K
Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دهم +وگرنه چه غلطی میکنی؟(بلند شدم و نیلوفر رو تکیه دادم به دیوار و ادامه دادم)منو میندازی بیرون؟جرعت داری اینکارو بکن!ببین چطوری باهات رفتار میکنم _ولم کن بابا!با یه چند سانت قد بلندی ...

Elnaz: #آوارگان_در_راه_آمریکا #قسمت_دهم +وگرنه چه غلطی میکنی؟(بلند شدم و نیلوفر رو تکیه دادم به دیوار و ادامه دادم)منو میندازی بیرون؟جرعت داری اینکارو بکن!ببین چطوری باهات رفتار میکنم _ولم کن بابا!با یه چند سانت قد بلندی و یه خورده خوشگلی که نمیشه شاخ بازی دراورد!! نشستم رو صندلی,کیمیا و بهار هم ...

۲۹ بهمن 1395
3K