Hana

hanastta00

بزن روش❤




فالو=فالو



لایک=لایک





#رمان_گرداب





#نویسنده_خاموش









#hanastta00






شرح حالمو تو رمانم ببین...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۰ (بعدا براتون ادامه مسابقه رو مینویسم الان فاز نمیده ;/) همچی زودگذشت...حتی نبودن های علی و انتظار های هر شب من که با خوندن پیاماش صبح میکردم شبمو .... امتحانا ترم دوم هم شروع شد و یکی یکی ردشون کردم و عمومی ها رو زود تر تموم ...

۳ روز پیش
53K
و من فقط صندوقچه هستم مملو از خاطرات دو نفره تو با دختری که سال هاست پس از رفتن تو مرده....

و من فقط صندوقچه هستم مملو از خاطرات دو نفره تو با دختری که سال هاست پس از رفتن تو مرده....

۶ روز پیش
4K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۹ با بچه ها خودمونو رسوندیم سر مسابقه اولش که خیلی خیلوت بود ولی کم کم کل گروها پیداشون شد و کلی از دوستای قدیمیمو دیدم اول از همه چشمم خورد به اکیپ نجمه و خودمو انداختم تو بغل نجمه (قدش دو برابر منه و تپل و سفید ...

۱ هفته پیش
75K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۸ چن روز بعد هادی برگشته بود به ستایش گفته بود خوشحال باش اون دیگه مرده البته من نگمم خوشحالی سر قبرش با دوستت دیدم که هر و کر و خندتون به راه بود در گیر مرگ محمد امین بودیم که بابای ستایش از وجود مهدی(رل ستایش)باخبر شد. ...

۱ هفته پیش
81K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۷ نتونست چیزی بگه بغض امون نمی داد فقط ی پیام داد و قطعه و زمان تدفین گفت سریع رفتم یه دوش گرفتم مانتو و شلوار و مغنعه مشکیمو از کمد کشیدم بیرون. ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۳۷ نتونست چیزی بگه بغض امون نمی داد فقط ی پیام داد و قطعه و زمان تدفین گفت سریع رفتم یه دوش گرفتم مانتو و شلوار و مغنعه مشکیمو از کمد کشیدم بیرون. اصلا نمیفهمیدم باید چیکار کنم فقط میدونسم باید خودمو برسونم به ستایش سریع پوشیدمشون چادرمو ...

۲ هفته پیش
70K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد میکرد... میگفت قیدتو میزنم ... حرفاش درد داشت... بوی بی کسی میداد. بهم یاد اوری ...

۲ هفته پیش
97K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون لباسای بیرونیم خودمو انداختم رو تخت. چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد؟ ...

۲ هفته پیش
120K
#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای ...

#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای زندگیم جز علیرضا و امین رو حذف کردم و بعدش بخاطر علیرضا امین رو حذف ...

۲ هفته پیش
82K
#رمان_گرداب #پارت_۳۳ #نویسنده_خاموش {فلش_بک} یادم میاد امین یبار بعد چن بار دعوا بهم گفت هانا من برگشتم...همه رو بزار کنار و برگرد پیش خودم من خودم جای همه پیشتم.... کلی از این حرفا بعد گفته ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۳ #نویسنده_خاموش {فلش_بک} یادم میاد امین یبار بعد چن بار دعوا بهم گفت هانا من برگشتم...همه رو بزار کنار و برگرد پیش خودم من خودم جای همه پیشتم.... کلی از این حرفا بعد گفته نرسه یه روز به همه بگم گف جای همه هست حالا از نبودش دارم مینالماااا ...

۴ هفته پیش
50K
#رمان_گرداب بچه ها یه کپی از یسری پیامای خودمو میلاد اوردم براتون:) _بلاکم کرد 😁😂 خل شدم بجا گریه میخندم +کی 🤔🤔 _همون ک دیوونش بودم 🙂 😊😊+ _من بیشعور ترین موجود خلق شده ام ...

#رمان_گرداب بچه ها یه کپی از یسری پیامای خودمو میلاد اوردم براتون:) _بلاکم کرد 😁😂 خل شدم بجا گریه میخندم +کی 🤔🤔 _همون ک دیوونش بودم 🙂 😊😊+ _من بیشعور ترین موجود خلق شده ام 😎 تحقیقات ثابت کردن 😐😐😐+ 😔_ _مگه تقصیر منه _اخه این لعنتیا چرا نمیفمن منم ...

۴ هفته پیش
29K
#رمان_گرداب #پارت_۳۲ #نویسنده_خاموش هنوز دیوونه امین بودم! اسمش که میومد... لایکم که میکرد... واقعا قلبم بی طاقت میشد گریم میگرفت...اما... اما باید به خواستش احترام میزاشتم ...اون ازم خواسته بود پیش رفییقش بمونم! همه تلاشمو ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۲ #نویسنده_خاموش هنوز دیوونه امین بودم! اسمش که میومد... لایکم که میکرد... واقعا قلبم بی طاقت میشد گریم میگرفت...اما... اما باید به خواستش احترام میزاشتم ...اون ازم خواسته بود پیش رفییقش بمونم! همه تلاشمو میکردم عاشق علیرضا باشم ولی نمیشد که. اخه عشق که زوری نبود. من تو قلبم ...

۴ هفته پیش
51K
#رمان_گرداب #پارت_۳۱ #نویسنده_خاموش رفتم بیرون اتاق ببینم چیکارم داره -بابا جان جدیدا زیاد بیرون میری این لازمت میشه! با بهت به گوشی توی دستش نگاه میکردم یه گوشی سیاه نوکیا دکمه ای که سیمکارت هم ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۱ #نویسنده_خاموش رفتم بیرون اتاق ببینم چیکارم داره -بابا جان جدیدا زیاد بیرون میری این لازمت میشه! با بهت به گوشی توی دستش نگاه میکردم یه گوشی سیاه نوکیا دکمه ای که سیمکارت هم داشت. با لبخند بهش نگاه میکرد و با خوشحالی گوشیو ازش گررفتم و تشکر کردم ...

۲۴ شهریور 1398
70K
#رمان_گرداب #پارت_۳۰ #نویسنده_خاموش از دختر ها گفتم ... و پسرا... امیر خب واقعا جدا از اینکه رل بهترین دوستم بود.... خب قبل اینکه رل عاطفه باشه یکی از دوستام بود و حالا هم عاطی هم ...

#رمان_گرداب #پارت_۳۰ #نویسنده_خاموش از دختر ها گفتم ... و پسرا... امیر خب واقعا جدا از اینکه رل بهترین دوستم بود.... خب قبل اینکه رل عاطفه باشه یکی از دوستام بود و حالا هم عاطی هم امیر بهترین دوستام بودن.... اما بعد از بلاک کردن عاطی و دلیت اکانتم امیدی به ...

۲۱ شهریور 1398
75K
#رمان_گرداب #پارت_۲۹ #نویسنده_خاموش حالا وقت داشتم یکم بیشتر فکر کنم! به اتفاقای که افتاده بود... به ادمایی که باهاشون رابطه داشتم. فاطمه نارین سلیمه شادی عاطفه ستایش امیر طاها میلاد محمد علی علیرضا مهرداد امین! ...

#رمان_گرداب #پارت_۲۹ #نویسنده_خاموش حالا وقت داشتم یکم بیشتر فکر کنم! به اتفاقای که افتاده بود... به ادمایی که باهاشون رابطه داشتم. فاطمه نارین سلیمه شادی عاطفه ستایش امیر طاها میلاد محمد علی علیرضا مهرداد امین! ادمایی دیگه ای که شاید الان یادم نیاد. فاطمه...خب اون انقدری باهام صمیمی شده بود ...

۲۱ شهریور 1398
87K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوهشتم #نویسنده_خاموش میدونید... اون بیمار بود... نمیدونم اسم بیماریش چیه اما اینطوری بود که یروز خوب خوب بود یروز بد بد ابراز علاقش با تحقیر کردنم بود و فک میکرد مثلا من غلام حلقه ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوهشتم #نویسنده_خاموش میدونید... اون بیمار بود... نمیدونم اسم بیماریش چیه اما اینطوری بود که یروز خوب خوب بود یروز بد بد ابراز علاقش با تحقیر کردنم بود و فک میکرد مثلا من غلام حلقه به گوششم ک به هر سازش برقصم -میشه بگی چی از جونم میخوای؟ بذا برم ...

۱۹ شهریور 1398
55K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوهفتم #نویسنده_خاموش اولش بچه ها واقعا عصبی بودن و بعد خودم حس کردم زیادم و از گروه رفتم فقط تو پی وی مائده گفتم... -قدرشون بدون ...رفیقای خوبی داری. -مرسی خواهری بعدش ظاهرا رفته ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوهفتم #نویسنده_خاموش اولش بچه ها واقعا عصبی بودن و بعد خودم حس کردم زیادم و از گروه رفتم فقط تو پی وی مائده گفتم... -قدرشون بدون ...رفیقای خوبی داری. -مرسی خواهری بعدش ظاهرا رفته بود پیاممو به دوستاش نشون داده بود چون یکی از دخترا اومد پی ویم و ...

۱۹ شهریور 1398
79K
#رمان_گرداب سلام رفقا من همون هانا داستانم خب خیلی ممنونم که حمایتم میکنید با کمال تاسف و عذر خوای یه مدت نمیتونم پارت بذارم البته شایدم گذاشتم! اتفاقای بد دس از سر من برنمیداره. الان ...

#رمان_گرداب سلام رفقا من همون هانا داستانم خب خیلی ممنونم که حمایتم میکنید با کمال تاسف و عذر خوای یه مدت نمیتونم پارت بذارم البته شایدم گذاشتم! اتفاقای بد دس از سر من برنمیداره. الان که اینو مینویسم با اشک و درد شدید قلبم دارم مبارزه میکنم ، یکم که ...

۱۶ شهریور 1398
14K
#رمان_گرداب #پارت_بیست_ششم #نویسنده_خاموش با کلافگی دستم بردم سمت آیفون و زنگ رو زدم،بعد از دو دقیقه صدای تیک قفل در اومد. در سیاه حیاط پارکینگ رو باز کردم و رفتم سمت در ورودیه راهپله چن ...

#رمان_گرداب #پارت_بیست_ششم #نویسنده_خاموش با کلافگی دستم بردم سمت آیفون و زنگ رو زدم،بعد از دو دقیقه صدای تیک قفل در اومد. در سیاه حیاط پارکینگ رو باز کردم و رفتم سمت در ورودیه راهپله چن تا پله رو بالا رفتم و در آپارتمانو دیدم که بازه وقتی رفتم داخل اتاقم ...

۱۴ شهریور 1398
58K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوپنجم #نویسنده_خاموش خوب میدونستم چیکار کردم! من یه جنگ رو شروع کرده بودم! اونم نه با علیرضا یا امین،بلکه با خودم. اواخر سال تحصیلی ۹۶_۹۷ بود و پایان سال نهم. امتحانای نهایی از یه ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوپنجم #نویسنده_خاموش خوب میدونستم چیکار کردم! من یه جنگ رو شروع کرده بودم! اونم نه با علیرضا یا امین،بلکه با خودم. اواخر سال تحصیلی ۹۶_۹۷ بود و پایان سال نهم. امتحانای نهایی از یه طرف و از طرف دیگه آزمون تیزهوشان که تو مدرسه ما که نمونه شاهد بودیم ...

۱۴ شهریور 1398
73K
باید بروم سراغ نویسنده کتاب عشق باید به او بگویم چشمانش پشت ویترین شیشه ای عینک فرام مشکی اش،عشق را جور دیگر تعبیر میکرد! باید به نویسنده کتاب عشق بگویم که عشق را دلبر من ...

باید بروم سراغ نویسنده کتاب عشق باید به او بگویم چشمانش پشت ویترین شیشه ای عینک فرام مشکی اش،عشق را جور دیگر تعبیر میکرد! باید به نویسنده کتاب عشق بگویم که عشق را دلبر من سروده! باید بروم از او شکایت کنم! او یک دزد اثار ادبی است. او حتی ...

۱۳ شهریور 1398
17K