رمان عشق من و تو پارت_۲۹ بابا:خودت میدونی چجور ادمی هستم میدونی که همه جیز رو انتخاب میکنم این قضیه اجبار برای این بود که بفهمم چقدر دوسش داری سرم رو اوردم بالا که لبخند ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۹ بابا:خودت میدونی چجور ادمی هستم میدونی که همه جیز رو انتخاب میکنم این قضیه اجبار برای این بود که بفهمم چقدر دوسش داری سرم رو اوردم بالا که لبخند زد بابا:خوشبخت بشی دختر عزیزم از کشوی میزش یک پاکت بیرون اورد بابا:بعد از عقد ...

۱۸ ساعت پیش
30K
رمان عشق من و تو پارت_۲۸ در باز شد و بوی گل رز و مریم با عطر خیلی اشنایی تو کل اتاق پیچید راشا:اجازه هست؟؟ و من ناباور سرم رو بلند کردم و بهش زل ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۸ در باز شد و بوی گل رز و مریم با عطر خیلی اشنایی تو کل اتاق پیچید راشا:اجازه هست؟؟ و من ناباور سرم رو بلند کردم و بهش زل زدم که لبخندش یواش یواش جمع شد اخم کرد دست گل رو اروم کنارم رو ...

۲ روز پیش
61K
رمان عشق من و تو پارت_۲۷ تق تق قند رو کوبیدم به هم وااای از بچگی ارزوم بود قند رو سر عروس و داماد بسابم +دوشیزه خانم رها خجسته ایا به بنده وکالت میدهید شما ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۷ تق تق قند رو کوبیدم به هم وااای از بچگی ارزوم بود قند رو سر عروس و داماد بسابم +دوشیزه خانم رها خجسته ایا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد و نکاح جناب اقای رادوین رستاخیز با مهریه معلوم در بیاورم؟وکیلم مادرم ...

۲ روز پیش
65K
رمان عشق من و تو پارت_۲۶ با دیدن افراد تو اتاق لبخندم پر رنگ تر شد و یه سلام پر از شادی دادم که همه برگشتن سمتم جواب سلاممو دادن خاله:خاله دکتر چی گفت؟ با ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۶ با دیدن افراد تو اتاق لبخندم پر رنگ تر شد و یه سلام پر از شادی دادم که همه برگشتن سمتم جواب سلاممو دادن خاله:خاله دکتر چی گفت؟ با شیطنت تمنا رو نگاه کردم که اونم از خجالت لبو شد (عزیزمممم) به به.سلام مریم ...

۲ روز پیش
66K
رمان عشق من و تو پارت_۲۵

رمان عشق من و تو پارت_۲۵ "ای تو هستی این دل شکسته ی من نای نفس های خسته ی من چشمای در خون نشسته ی من ای جااااااان من که بسته ی جرعه ی ناز نگاتم پنجره رو به خنده هاتم دیوونه ی اسم اشناتم ای جااااااان" به بیمارستان رسیدیم ...

۲ روز پیش
62K
رمان عشق من و تو پارت_۲۴ تمنا:ازم پرسید چرا اومدی پارک منم گفتم.....گفتم او...اومدم دیدن عش...عشقم که اونم خندید و گفت پس اون تمنای بی احساس هم عاشق شده و بغضش ترکید و من حاج ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۴ تمنا:ازم پرسید چرا اومدی پارک منم گفتم.....گفتم او...اومدم دیدن عش...عشقم که اونم خندید و گفت پس اون تمنای بی احساس هم عاشق شده و بغضش ترکید و من حاج و واج نگاش میکردم از خودم بدم اومد من به عشقم شک کردم کلافه کشیدمش ...

۵ روز پیش
101K
رمان عشق من و تو پارت_۲۳ و بدون حرف دیگه ایی از اتاق خارج شدم @@@@@ تمنا اینا داشتن میرفتن که دیدم نه دست کسی پلاستیکای سوغات تمناس نه دست خود تمنا رو به عمو ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۳ و بدون حرف دیگه ایی از اتاق خارج شدم @@@@@ تمنا اینا داشتن میرفتن که دیدم نه دست کسی پلاستیکای سوغات تمناس نه دست خود تمنا رو به عمو گفتم من:عمو تمنا سوغاتی هاشو نیاورده صبر کنین من الان میارم اونم سر تکون داد ...

۵ روز پیش
74K
رمان عشق من و تو پارت_۲۲ من:باش پس منتظر باش چون به زودی میگم اینو گفتم و راه افتادم سمت بقیه بعد سلام و احوال پرسی رفتیم خونه @@@@@ بعد از رفتن مهمونا خانواده تمناشون ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۲ من:باش پس منتظر باش چون به زودی میگم اینو گفتم و راه افتادم سمت بقیه بعد سلام و احوال پرسی رفتیم خونه @@@@@ بعد از رفتن مهمونا خانواده تمناشون موندن تا من سوغاتی هاشون رو بدم چمدون کنده بکم رو بلند کردم و اوردم ...

۵ روز پیش
87K
رمان عشق من و تو پارت_۲۱ با هق هقم که تو سینه ی راشا خفه میکردم گفتم من:دل...دلم برات تنگ میشه زود برگرد....سالم برگرد دستاشو دورم تنگ تر کرد راشا:تمنا گریه نکن اگ انقدر بیتابی ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۱ با هق هقم که تو سینه ی راشا خفه میکردم گفتم من:دل...دلم برات تنگ میشه زود برگرد....سالم برگرد دستاشو دورم تنگ تر کرد راشا:تمنا گریه نکن اگ انقدر بیتابی کنی اصلا نمیرم منم جون نمیخواستم مردم بد قول بشه سریع اشکامو پاک کردم و ...

۶ روز پیش
152K
رمان عشق من و تو پارت_۲۰ بعد این حرف دست مند کشید و برد رو شن ها نشوند خودش هم نشست کنارم و دستشو انداخت دور دوشم منم سرم رو گذاشتم رو شونه هاش اونم ...

رمان عشق من و تو پارت_۲۰ بعد این حرف دست مند کشید و برد رو شن ها نشوند خودش هم نشست کنارم و دستشو انداخت دور دوشم منم سرم رو گذاشتم رو شونه هاش اونم متقابلا چونش رو گذاشت رو سرم (چه تو هم شد ولی اگ از حالت گفتارم ...

۷ روز پیش
120K
رمان عشق من و تو پارت_۱۹ *هر کاریش برام جذابیت داره *وقتی تو شهر بازی غیرتی شد یه حال وصف نشدنی داشتم *چشماش منو مسخ میکنه *دوست دارم همیشه تو چشمش بیام *اخلاقش جذابیت خاصی ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۹ *هر کاریش برام جذابیت داره *وقتی تو شهر بازی غیرتی شد یه حال وصف نشدنی داشتم *چشماش منو مسخ میکنه *دوست دارم همیشه تو چشمش بیام *اخلاقش جذابیت خاصی دارن برام *مشتاق دیدن کاراشم *دوسش دا...دارم *نه دیوانه وار دوسش دارم *نفسم به نفسش ...

۱ هفته پیش
110K
رمان عشق من و تو پارت_۱۸ در ضمن از یک شنبه تا یک شنبه هفته اینده این سفر ادامه داره که میشه یک شنبه پرواز شماس و دوشنبه شما ایرانید و از شما میخوایم بک ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۸ در ضمن از یک شنبه تا یک شنبه هفته اینده این سفر ادامه داره که میشه یک شنبه پرواز شماس و دوشنبه شما ایرانید و از شما میخوایم بک شنبه سر شاعت مقرر در فرودگاه باشید،نظرتون چیه؟ یه موفقیت خوب بود ولی ۹ روز ...

۱ هفته پیش
128K
رمان عشق من و تو پارت_۱۷ که دستش رو گرفتم تمنا:راشا....ممنون...که ...که مواظبی کسی مزاحمم نشه با این حرفش ذوق مرگ شدم 😍😍😍😍 من:خواهش میکنم رفتیم سمت دستگاه ها که حس کردم با دیدن حرکتش ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۷ که دستش رو گرفتم تمنا:راشا....ممنون...که ...که مواظبی کسی مزاحمم نشه با این حرفش ذوق مرگ شدم 😍😍😍😍 من:خواهش میکنم رفتیم سمت دستگاه ها که حس کردم با دیدن حرکتش دستای تمنا هم یکم سرد شد من:خوبی تمنا:آ..آره بعد بلیت دادن و نشستن و کمربندا ...

۱ هفته پیش
131K
رمان عشق من و تو پارت_۱۶ تمنا:میشه امشب تو شهر بازی پایه یه خوش گذرونی عالی باشی؟؟ با یه لبخند شیطون اضافه کرد تمنا:همه جوره من:پایتم تمنا:پس بزن بریم پا شدم و با هم به ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۶ تمنا:میشه امشب تو شهر بازی پایه یه خوش گذرونی عالی باشی؟؟ با یه لبخند شیطون اضافه کرد تمنا:همه جوره من:پایتم تمنا:پس بزن بریم پا شدم و با هم به سمت خونه حرکت کردیم هر کدوممون رفتیم تا اماده شیم ♡♡♡تمنا♡♡♡ رفتم حموم بعد از ...

۱ هفته پیش
96K
رمان عشق من و تو پارت_۱۵ واااااااااااای خدا فهمید،عادتم خاک تو سر من از جام بلند شدم و خوشحال از اینکه پروژه نگین رو گرفتم به خونه رفتم و بعد شب بخیر به بچه ها ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۵ واااااااااااای خدا فهمید،عادتم خاک تو سر من از جام بلند شدم و خوشحال از اینکه پروژه نگین رو گرفتم به خونه رفتم و بعد شب بخیر به بچه ها رفتم بخوابم انقدر خوشحال بودم که میل نداشتم رو تخت دراز کشیدم و به خواب ...

۱ هفته پیش
126K
رمان عشق من و تو پارت_۱۴ (خدا بخیر کنه) عه خوب هم مواظبشم هم میدونم که میتونه من:تمنا،تحریکم کن. در صدم ثانیه چشماش زد بیرون و با صدای کنترل شده گفت تمنا:چییییی؟ منم بی تفاوت ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۴ (خدا بخیر کنه) عه خوب هم مواظبشم هم میدونم که میتونه من:تمنا،تحریکم کن. در صدم ثانیه چشماش زد بیرون و با صدای کنترل شده گفت تمنا:چییییی؟ منم بی تفاوت من:گفتم تحریکم کن.در اون صورت پروژه ی نگین رو میدم تو نظارت و مهندسی کنی. ...

۱ هفته پیش
144K
رمان عشق من و تو پارت_۱۳ ایلیا:زن نگیرررررر برادر من نگیررررر دردسره فقط دردسر،از صبح تا الان بازاریم 😠😠😠😠😠😠 الینا:عه حالا ما زنا شدیم دردسر؟؟؟میخوای داغ ازدواج با منو به دلت بزارم ایلیا جاااان؟؟ ایلیا:عه ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۳ ایلیا:زن نگیرررررر برادر من نگیررررر دردسره فقط دردسر،از صبح تا الان بازاریم 😠😠😠😠😠😠 الینا:عه حالا ما زنا شدیم دردسر؟؟؟میخوای داغ ازدواج با منو به دلت بزارم ایلیا جاااان؟؟ ایلیا:عه الی چرا ناراحت میشی،شوخی کردم.... و همین جور پشت الینا راه افتاد برای منت کشی ...

۱ هفته پیش
68K
عشق من و تو پارت:۱۲ تا اینکه تمنا از پله ها افتاد پایین ناله کرد و از هوش رفت تمنا:راشا منم رفتم‌کنارش زانو زدم من:تمنا،نفسم،پاشو جون راشا پاشو همین جور التماس میکردم که چشمای قشنگش ...

عشق من و تو پارت:۱۲ تا اینکه تمنا از پله ها افتاد پایین ناله کرد و از هوش رفت تمنا:راشا منم رفتم‌کنارش زانو زدم من:تمنا،نفسم،پاشو جون راشا پاشو همین جور التماس میکردم که چشمای قشنگش رو باز کنه به خودم که اومدم سریع دویدم سمت پله ها رفتم‌تو اتاق ها ...

۲ هفته پیش
77K
رمان عشق من و تو پارت_۱۱ چون حرفش درست بود😄😄😄😄😄 سری تکون دادم و ماشین رو روشن کردم دم خونه تمنا که رسیدیم ایلیا و الینا و رها هم اومده بودن بعد از سلام و ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۱ چون حرفش درست بود😄😄😄😄😄 سری تکون دادم و ماشین رو روشن کردم دم خونه تمنا که رسیدیم ایلیا و الینا و رها هم اومده بودن بعد از سلام و احوال پرسی تصمیم بر این شد که با دوتا ماشین بریم یه ماشین من و ...

۲ هفته پیش
88K
رمان عشق من و تو پارت_۱۰ رادوین:نه داداش دادنش به..... بعد با عصبانیت رادوین:به عمه من خو میگم بردیم یعنی پروژه نگین شده برای ما دیگ من:خب بابا بیا منو بخور،برو مهندسا رو بیار اتاق ...

رمان عشق من و تو پارت_۱۰ رادوین:نه داداش دادنش به..... بعد با عصبانیت رادوین:به عمه من خو میگم بردیم یعنی پروژه نگین شده برای ما دیگ من:خب بابا بیا منو بخور،برو مهندسا رو بیار اتاق کنفرانس رادوین:باش پس من رفتم رادوین که رفت منم وسایل رو جمع کردم رفتم سمت ...

۲ هفته پیش
58K