elham33...

elham33...

سلام اینجا پارت رمان جدال بین چهار سرگرد و سروان گذاشته میشه
یه رمان باحال طنز و پلیسی

پارت ۱۴# رامتین *نهه عه چرا اینکارو با شکمم میکنی اخه .من با این حرفش پوکیدم از خنده بین خنده هام گفتم *خیل خوب باشه کاریت ندارم رامتین نیش خندی زد و اومد یه ناخونکی ...

پارت ۱۴# رامتین *نهه عه چرا اینکارو با شکمم میکنی اخه .من با این حرفش پوکیدم از خنده بین خنده هام گفتم *خیل خوب باشه کاریت ندارم رامتین نیش خندی زد و اومد یه ناخونکی به سالاد زد و رفت تو پذیرایی پای تلویزیون منم بعداز اینکه سالادم درست کردم ...

۲۶ آبان 1397
6K
پارت ۱۳# گذاشت گوشه لبم دردم اومداخی گفتم دستمالو برداشت نگاه کردم خونی شده بود تعجب کردم خواستم دستمو ببرم سمته لبم که دستمو گرفت توی دستش وبا اون دستش دستمالو گذاشت رو لبم متعجب ...

پارت ۱۳# گذاشت گوشه لبم دردم اومداخی گفتم دستمالو برداشت نگاه کردم خونی شده بود تعجب کردم خواستم دستمو ببرم سمته لبم که دستمو گرفت توی دستش وبا اون دستش دستمالو گذاشت رو لبم متعجب بودم از رفتارش . با همون اخم گفت* لبت بخاطرمن اینطوری شد ولی اون دختره..... ...

۱۸ آبان 1397
3K
پارت۱۲# همه سری تکون دادیم و تشکر کردیم وهمزمان بلند شدیم احترام گذاشتیم. خداییش باحال درومدخخخ به طرف در رفتیم اول خانوما رفتن بعدشم برگشتیم تو اتاقامونه که وسایلامون برداریم و بریم تو اتاقم که ...

پارت۱۲# همه سری تکون دادیم و تشکر کردیم وهمزمان بلند شدیم احترام گذاشتیم. خداییش باحال درومدخخخ به طرف در رفتیم اول خانوما رفتن بعدشم برگشتیم تو اتاقامونه که وسایلامون برداریم و بریم تو اتاقم که رفتم ازتو قفسه ایی که وسایلمو میزاشتم یه دست لباس برداشتم شلوار پارچه ایی سورمه ...

۴ آبان 1397
4K
پارت۱۱# وقتی رسیدیم خونه بی هیچ حرفی ماشینو پارک کردم و مستقیم رفتم بالا مامان و بابا خوشحال بودن که تونسته بودن دوستاشونو بعد از چند سال پیدا کنند،رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض بایه ...

پارت۱۱# وقتی رسیدیم خونه بی هیچ حرفی ماشینو پارک کردم و مستقیم رفتم بالا مامان و بابا خوشحال بودن که تونسته بودن دوستاشونو بعد از چند سال پیدا کنند،رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض بایه شلوارک مشکی و یه رکابی مشکی پوشیدم و مسواک زدم و روی تخت دراز کشیدم ...

۲۸ مهر 1397
4K
پارت ۱۰# پرونده میکنم همه رو متفرق کن . اونم احترام گداشت و رفت و یکی از مسئول ارژانس اومد سمتم و گفت *متاسفانه فوت شده َضربه به پشت سرش وارد شده و نخاع قطع ...

پارت ۱۰# پرونده میکنم همه رو متفرق کن . اونم احترام گداشت و رفت و یکی از مسئول ارژانس اومد سمتم و گفت *متاسفانه فوت شده َضربه به پشت سرش وارد شده و نخاع قطع میشه و باعث مرگ میشه .من*خیل خوب یه گزارشو بدین به من که وارد کنم ...

۲۵ مهر 1397
3K
پارت ۹# خلاصه همه شروع کردن به غذا خوردن البته با تعارف تعریف فلان مامان چند نوع غذا درست کرده بود چند نوع سالاد دسر واسه خودم تا نصفه ولی چون روبه روی رامتین بودم ...

پارت ۹# خلاصه همه شروع کردن به غذا خوردن البته با تعارف تعریف فلان مامان چند نوع غذا درست کرده بود چند نوع سالاد دسر واسه خودم تا نصفه ولی چون روبه روی رامتین بودم ،با یاداوری چیزی لبخند محوی زدم لیوانو جوری که ضایع نباشه نزدیکش گذاشتم واسه خودم ...

۲۳ مهر 1397
3K
پارت ۸# همراه روژی اومدیم پایین تا دهن بازکردم چیزی بگم ایفون به صدا درومد پوووف بابا پیراهنشو مرتب کرد و رفت درو باز منم دستی به موهام کشیدم و همراه مامان کنار در ایستادم ...

پارت ۸# همراه روژی اومدیم پایین تا دهن بازکردم چیزی بگم ایفون به صدا درومد پوووف بابا پیراهنشو مرتب کرد و رفت درو باز منم دستی به موهام کشیدم و همراه مامان کنار در ایستادم روژی هم اومد کنار من صدای احوال پرسیشون تا اینجا میومد اهسته به روژی گفتم*اون ...

۱۹ مهر 1397
4K
پارت۷# ماهمسان که نیستیم ولی خب بعضیا هستن دوقلو همسانن ولی شبیه هم اصلا نیستن و من شبیه بابامم رویاهم شبیه خاله ام ساقی* اوهوم بله درسته منم22سالمه وساغرهم20سالشه هردومون گریم خوندیم .ما* خوشبختیم. تا ...

پارت۷# ماهمسان که نیستیم ولی خب بعضیا هستن دوقلو همسانن ولی شبیه هم اصلا نیستن و من شبیه بابامم رویاهم شبیه خاله ام ساقی* اوهوم بله درسته منم22سالمه وساغرهم20سالشه هردومون گریم خوندیم .ما* خوشبختیم. تا خواستن چیز دیگه ایی بگن گوشیم زنگ خورد عمو سرهنگ بود جواب دادم .من*سلام عمو ...

۱۷ مهر 1397
8K
پارت ۶# بابا* ممنون پسرم. مامان* خب بلند بریم سرمیز شام باشه بقیه صحبتا واسه بعد همه باهم بلند شدیم و رفتیم تواشپزخونه وزرشک پلو با مرغ خوشمزه مامانو خوردیم وبعد از کمک به مامان ...

پارت ۶# بابا* ممنون پسرم. مامان* خب بلند بریم سرمیز شام باشه بقیه صحبتا واسه بعد همه باهم بلند شدیم و رفتیم تواشپزخونه وزرشک پلو با مرغ خوشمزه مامانو خوردیم وبعد از کمک به مامان تو جمع کردن ظرفهای شام رفتم تو پذیرایی نشستم نگاه به گوشیم انداختم دیدم شماره ...

۱۶ مهر 1397
11K
پارت ۵# من* اسلحه بوده که بوده اصن انتهاری هم اگه نو کیفم باشه حق نداشتی کیفمو چک کنی افسره*حرف دهنتو بفهم وقتی رفتی زندان اونوقت میفهمی < اگه الان میخواستم خودمو معرفی کنم دیگه ...

پارت ۵# من* اسلحه بوده که بوده اصن انتهاری هم اگه نو کیفم باشه حق نداشتی کیفمو چک کنی افسره*حرف دهنتو بفهم وقتی رفتی زندان اونوقت میفهمی < اگه الان میخواستم خودمو معرفی کنم دیگه نمیگم اونجا حساب این مردک رو میرسم> سربازی اومد سمتمون گفت* یالا برین سوار ماشین ...

۱۶ مهر 1397
12K
پارت۴#جین کرمی ویه مانتو خوشگل عروسکی ابی اسمونی که تا زانو بود یه شال کرمی و ست کیف کفش ابی اسمونی برداشتم پپوشیدم موهامو اول یه وری زدم بقیه اش رو بالا بستم و یه ...

پارت۴#جین کرمی ویه مانتو خوشگل عروسکی ابی اسمونی که تا زانو بود یه شال کرمی و ست کیف کفش ابی اسمونی برداشتم پپوشیدم موهامو اول یه وری زدم بقیه اش رو بالا بستم و یه رژ گلبهی زدم د یه خط چشم و مدادسورمه ایی کشیدم و یکم ریمل زدم ...

۱۴ مهر 1397
7K
پارت۳# روبه سربازا گفتم کی مسئول رسیدگی به اینا بوده ؟ یکی از گروهبانا با ترس و لرز رنگه پریده اومد سمتم و احترام گذاشت و گفت *من قربان اخمی کردم و گفتم وقتی 24 ...

پارت۳# روبه سربازا گفتم کی مسئول رسیدگی به اینا بوده ؟ یکی از گروهبانا با ترس و لرز رنگه پریده اومد سمتم و احترام گذاشت و گفت *من قربان اخمی کردم و گفتم وقتی 24 ساعت رفتی بازداشگاه اونوقت متوجه میشی باید اینا رو ساکت میکردی که نظم اداره بهم ...

۱۳ مهر 1397
5K
پارت۳# روبه سربازا گفتم کی مسئول رسیدگی به اینا بوده ؟ یکی از گروهبانا با ترس و لرز رنگه پریده اومد سمتم و احترام گذاشت و گفت *من قربان اخمی کردم و گفتم وقتی 24 ...

پارت۳# روبه سربازا گفتم کی مسئول رسیدگی به اینا بوده ؟ یکی از گروهبانا با ترس و لرز رنگه پریده اومد سمتم و احترام گذاشت و گفت *من قربان اخمی کردم و گفتم وقتی 24 ساعت رفتی بازداشگاه اونوقت متوجه میشی باید اینا رو ساکت میکردی که نظم اداره بهم ...

۱۳ مهر 1397
5K
پارت ۲# سرهنگ به من اشاره کرد و گفت * ایشون سرگرد رویا رادفر23 ساله و خواهرشون روژینا رادفر هستند و بعد شروع کرد به توضیح دادن چند نکته ..... دوساعت بعد#پووف تازه از اتاق ...

پارت ۲# سرهنگ به من اشاره کرد و گفت * ایشون سرگرد رویا رادفر23 ساله و خواهرشون روژینا رادفر هستند و بعد شروع کرد به توضیح دادن چند نکته ..... دوساعت بعد#پووف تازه از اتاق اومده بودیم روژی شروع کرد روژی * اه اه یعنی چی من باید زنه این ...

۱۱ مهر 1397
5K
تو دفتر نشسته بودم داشتم پرونده جدیدی که سرهنگ مظفری دستم داده بود رو مطالعه میکردم که دره اتاقم زده شد من با صدای جدی و محکم گفتم* بفرمایید روژینا خواهر اومد داخل نیشش روباز ...

تو دفتر نشسته بودم داشتم پرونده جدیدی که سرهنگ مظفری دستم داده بود رو مطالعه میکردم که دره اتاقم زده شد من با صدای جدی و محکم گفتم* بفرمایید روژینا خواهر اومد داخل نیشش روباز کرد وگفت* سیلام اجی چشم غره ایی بهش رفتم و گفتم دررد نیشت رو جمع ...

۱۰ مهر 1397
4K
روژینا رادفر

روژینا رادفر

۱۰ مهر 1397
3K
رامین امیری

رامین امیری

۱۰ مهر 1397
3K
رامتین امیری

رامتین امیری

۱۰ مهر 1397
3K
رویا رادفر

رویا رادفر

۱۰ مهر 1397
3K
به نام خالق زمین و اسمان سلام من نویسنده رمان هستم امیدوارم از رمان بنده خوشتون بیاد و بپسندین اولین تجربه نویسندگیم هستش اگه کم کاستی داشت به بزرگی خودتون ببخشید سعی کردم تا حد ...

به نام خالق زمین و اسمان سلام من نویسنده رمان هستم امیدوارم از رمان بنده خوشتون بیاد و بپسندین اولین تجربه نویسندگیم هستش اگه کم کاستی داشت به بزرگی خودتون ببخشید سعی کردم تا حد ممکن تکراری نباشه و باعث خنده تون بشه در مورد اشخاص ذکر شده تو رمان ...

۱۰ مهر 1397
3K