elaheh

elaheh-naz

m...♡...∞... دل را قرار نیس مگر کنار تو
درحال تایپ رمان: #مثل_یک_رویا
عضو انجمن کافه تک رمان:🌷
https://t.me/caffetakroman
مشترک نویس😊 💛 👭
@Najmeh...15
کپی❌ 😡 ❌
هر گونه کپی پیگرد قانونی دارد.
کانال تلگرام:
https://t.me/Eli_Naji

#پارت93: الینا: یعنی این‌قدر حال داداشیم بد بود؟ این‌قدر حالش بد بود که تو مراقبت های ویژه‌ بود؟ آب دهنم رو قورت دادم و کنار سپهر رفتم. وای خدایا! باورم نمی‌شد. از پشت شیشه، ارمیا ...

#پارت93: الینا: یعنی این‌قدر حال داداشیم بد بود؟ این‌قدر حالش بد بود که تو مراقبت های ویژه‌ بود؟ آب دهنم رو قورت دادم و کنار سپهر رفتم. وای خدایا! باورم نمی‌شد. از پشت شیشه، ارمیا با سر و صورت زخمی و کلی دم دستگاه که بهش وصل شده بود، دیدم. ...

۱ روز پیش
44K
#پارت92: - بهم بگو ارمیا کجاس؟ داداش من کجاس؟ با مشت های بی جونش به سینم می‌زد. قلبم به درد اومد. نه از مشت‌هاش بلکه از این بی قرارهاش! طاقت دیدن این وضعیتش رو نداشتم. ...

#پارت92: - بهم بگو ارمیا کجاس؟ داداش من کجاس؟ با مشت های بی جونش به سینم می‌زد. قلبم به درد اومد. نه از مشت‌هاش بلکه از این بی قرارهاش! طاقت دیدن این وضعیتش رو نداشتم. نمی‌دونم چم شده بود، ولی مدام به خودم می‌گفتم باید یه کاری کنم آروم بگیره. ...

۶ روز پیش
48K
#پارت91: ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم و به الینا گفتم پیدا شه، خودمم پشت سرش پیاده شدم. سمت نیم‌کت چوبی رفتیم و روی اون نشستیم. پارک خلوته خلوت بود حتی پرنده هم توش پر نمی‌زد. ...

#پارت91: ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم و به الینا گفتم پیدا شه، خودمم پشت سرش پیاده شدم. سمت نیم‌کت چوبی رفتیم و روی اون نشستیم. پارک خلوته خلوت بود حتی پرنده هم توش پر نمی‌زد. نمی‌دونستم چطور بحث رو باز کنم و بهش بگم. چند دقیقه رو تو سکوت می‌گذروندیم ...

۶ روز پیش
27K
#پارت90: از ماشین پیاده شدم خواستم زنگ رو فشار بدم که صدایی من رو از جام‌ پروند: -من اینجام! دستم رو قلبم گذاشتم، که خنده ریزی رو کنارم شنیدم؛ الینا بود. این چرا مثل جن ...

#پارت90: از ماشین پیاده شدم خواستم زنگ رو فشار بدم که صدایی من رو از جام‌ پروند: -من اینجام! دستم رو قلبم گذاشتم، که خنده ریزی رو کنارم شنیدم؛ الینا بود. این چرا مثل جن ظاهر می‌شد؟ یه نیم‌چه بچه من رو ترسوند؟ با ته خنده‌ای گفت: - چته بابا؟! ...

۱ هفته پیش
40K
#پارت89: ‌با یک تصمیم آنی تماس رو وصل کردم، البته لمس گوشی کار نمی‌کرد، با هزارتا بدبختی تونستم تماس رو بر قرار کنم: -الو؟! -الــ ــ ـو؟ داداشــ ـــ ـی؟! کـــجــایــی؟ چــرا گــوشــیــت رو جــــواب ...

#پارت89: ‌با یک تصمیم آنی تماس رو وصل کردم، البته لمس گوشی کار نمی‌کرد، با هزارتا بدبختی تونستم تماس رو بر قرار کنم: -الو؟! -الــ ــ ـو؟ داداشــ ـــ ـی؟! کـــجــایــی؟ چــرا گــوشــیــت رو جــــواب نـــمــی‌دادی؟ اصــلا بـبیــنم چـــرا صــدات ایــن هـــمه قــشــنــگ شده؟! تــا جــایــی کــه یــادمــه صدات از ...

۱ هفته پیش
23K
#پارت88: سپهر: خسته سرم رو به پشتی صندلی اتاق کارم تکیه داده بودم. سرم از این همه اتفاق درد می‌کرد، دیگه ظرفیتم تکمیل شده بود. از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم. ...

#پارت88: سپهر: خسته سرم رو به پشتی صندلی اتاق کارم تکیه داده بودم. سرم از این همه اتفاق درد می‌کرد، دیگه ظرفیتم تکمیل شده بود. از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم. راه اتاق سهند رو در پیش گرفتم. چند تقه به در زدم و وارد شدم. ...

۱ هفته پیش
39K
#پارت87: دانای کل: مه لقا متحیر به دنبال راه حلی برای نجات شوهرش بود. اون حاضر بود هر کاری رو برای داریوش انجام بده! از همه‌ی خانوادش بخاطر تنها عشق زندگیش گذشت؛ نمی‌تونست اجازه بده ...

#پارت87: دانای کل: مه لقا متحیر به دنبال راه حلی برای نجات شوهرش بود. اون حاضر بود هر کاری رو برای داریوش انجام بده! از همه‌ی خانوادش بخاطر تنها عشق زندگیش گذشت؛ نمی‌تونست اجازه بده اون رو ساده از دست بده. با خودش گفت که باید به وکیل خانواده زنگ ...

۱ هفته پیش
37K
#پارت86: - دستگیری رئیس بزرگترین شر‌کت دارو سازی تهران در مرز بندرعباس که در حال قاچاق مواد مخدر و انسان بود.... با تعجب نگاهم رو به تلویزیون دوختم. چندتا پلیس یه مردی رو از ون ...

#پارت86: - دستگیری رئیس بزرگترین شر‌کت دارو سازی تهران در مرز بندرعباس که در حال قاچاق مواد مخدر و انسان بود.... با تعجب نگاهم رو به تلویزیون دوختم. چندتا پلیس یه مردی رو از ون بیرون کشیدن. به صورت مرد دقت کردم. وای خدایا! این که بابا بود. یعنی دستگیرش ...

۱ هفته پیش
46K
#پارت85: در اتاق رو باز کردم و پله ها رو یکی دوتا پایین رفتم. اصلا حس سرخوردن از نرده ها رو نداشتم. بوی خیلی خوبی تو خونه می‌پیچید. آخ جون قورمه سبزی! غذای مورد علاقم ...

#پارت85: در اتاق رو باز کردم و پله ها رو یکی دوتا پایین رفتم. اصلا حس سرخوردن از نرده ها رو نداشتم. بوی خیلی خوبی تو خونه می‌پیچید. آخ جون قورمه سبزی! غذای مورد علاقم بورد. ولی تازه ساعت11صبح و وقت ناهار نبود. بیخیال قورمه سبزی شدم و سمت سالنمون ...

۲ هفته پیش
36K
#پارت84: از روی تخت بلند شدم و سمت حمام اتاقم رفتم. دیگه داشتم گند می‌زدم بس که بی‌تحرک مونده بودم. از خونه به دانشگاه و از دانشگاه به خونه! و البته بهار زحمتش رو می‌کشید، ...

#پارت84: از روی تخت بلند شدم و سمت حمام اتاقم رفتم. دیگه داشتم گند می‌زدم بس که بی‌تحرک مونده بودم. از خونه به دانشگاه و از دانشگاه به خونه! و البته بهار زحمتش رو می‌کشید، دنبالم می‌اومد. راننده ی شخصیم شده بود. ترانه هم کل روز هاش رو با بحث ...

۲ هفته پیش
25K
#پارت83: الینا: دیگه داشتم کلافه می‌شدم دوروز از ارمیا خبری نبود. بهم گفته بود که به محض تموم شدن کارشون زنگ می‌زد؛ ولی دریغ از حتی یک تماس! دلم عجیب شور می‌زد. همش با خودم ...

#پارت83: الینا: دیگه داشتم کلافه می‌شدم دوروز از ارمیا خبری نبود. بهم گفته بود که به محض تموم شدن کارشون زنگ می‌زد؛ ولی دریغ از حتی یک تماس! دلم عجیب شور می‌زد. همش با خودم می‌گفتم: - نکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟ دیگه واقعا هنگ کرده بودم. شماره‌ی سپهرم نداشتم ...

۲ هفته پیش
39K
#پارت82: - از همه جا داره مصیبت رو سرمون می‌ریزه! آهی سوزناک کشید و گفت: - راس می‌گی نباید می‌ذاشتیم بیشتر از این پیش بره...! هوشنگ هم از دستمون در رفت. وای دیگه اصلا نمی‌تونستم ...

#پارت82: - از همه جا داره مصیبت رو سرمون می‌ریزه! آهی سوزناک کشید و گفت: - راس می‌گی نباید می‌ذاشتیم بیشتر از این پیش بره...! هوشنگ هم از دستمون در رفت. وای دیگه اصلا نمی‌تونستم اعصابم رو کنترل‌ کنم‌. - وای...بابا مگه ما کلی نیرو اونجا نذاشته بودیم؟ مگه سهند ...

۲ هفته پیش
12K
#پارت81: - بله کما! ضربه‌ای که به سرش وارد شده باعث شده که به کما بره! اکثر کماهایی که به این دلیل ایجاد می شن، بیشتر از 4 هفته طول نمی‌کشن ولی بعضی از افراد ...

#پارت81: - بله کما! ضربه‌ای که به سرش وارد شده باعث شده که به کما بره! اکثر کماهایی که به این دلیل ایجاد می شن، بیشتر از 4 هفته طول نمی‌کشن ولی بعضی از افراد که به کما می‌رن بعد از این مدت به سمت زندگی نباتی پیش می‌رن. -زندگی ...

۳ هفته پیش
34K
#پارت80: - سپهر! ارمیا چطور شد؟! -نمی‌دونم...فعلا تو مراقبت های ویژه‌اس. علی حالت متفکری به خودش گرفت و گفت: - کار شجاعانه‌ای انجام داد. لبخندی زدم و گفتم: -آره. هرکی به جای اون بود، تحت ...

#پارت80: - سپهر! ارمیا چطور شد؟! -نمی‌دونم...فعلا تو مراقبت های ویژه‌اس. علی حالت متفکری به خودش گرفت و گفت: - کار شجاعانه‌ای انجام داد. لبخندی زدم و گفتم: -آره. هرکی به جای اون بود، تحت هر شرایطی به پدرش خیانت نمی‌کرد ولی اون مردونه با قانون ایستاد! مکثی کردم و ...

۳ هفته پیش
26K
مثل یک رویا🌌 رمان: #مثل_یک_رویا #اولین_اثر به قلم: الهه و نجمه عصفوری ژانر:عاشقانه/پلیسی عضو انجمن کافه تک رمان @caffetakroman https://t.me/Eli_Naji

مثل یک رویا🌌 رمان: #مثل_یک_رویا #اولین_اثر به قلم: الهه و نجمه عصفوری ژانر:عاشقانه/پلیسی عضو انجمن کافه تک رمان @caffetakroman https://t.me/Eli_Naji

۳ هفته پیش
7K
😍😍😍😍😍😍بهترین حس😍😍😍😍😍😍

😍😍😍😍😍😍بهترین حس😍😍😍😍😍😍

۳ هفته پیش
5K
#پارت79: - آقا!... آقا! آروم پلک‌هام‌ رو باز‌ کردم. پرستار با اخم نگاهم می‌کرد. سریع از جام‌ بلند شدم که گفت: - چرا اینجا خوابیده بودین!؟ شرمنده گفتم: - ببخشید! یهو خوابم برد. یاد ارمیا ...

#پارت79: - آقا!... آقا! آروم پلک‌هام‌ رو باز‌ کردم. پرستار با اخم نگاهم می‌کرد. سریع از جام‌ بلند شدم که گفت: - چرا اینجا خوابیده بودین!؟ شرمنده گفتم: - ببخشید! یهو خوابم برد. یاد ارمیا افتادم. بلافاصله پرسیدم: - ارمیا عظیمی حالش چطور شد؟! - من نمی‌دونم! برید از دکترش ...

۳ هفته پیش
20K
#پارت78: بعد از ۴ ساعت در اتاق عمل باز شد. از روی صندلی پریدم و به سمت دکتر رفتم. - چی شد دکتر؟ ارمیا حالش خوبه؟ دکتر که مرد مسنی بود ماسکش رو پایین کشید ...

#پارت78: بعد از ۴ ساعت در اتاق عمل باز شد. از روی صندلی پریدم و به سمت دکتر رفتم. - چی شد دکتر؟ ارمیا حالش خوبه؟ دکتر که مرد مسنی بود ماسکش رو پایین کشید گفت: -شما چه نسبتی باهاش دارین؟ -دوستشم! - من هر کاری که از دستم بر ...

۴ هفته پیش
31K
#عشق_جانم💑🌷 #miladam💍👑

#عشق_جانم💑🌷 #miladam💍👑

۴ هفته پیش
4K
#پارت77: سپهر: ارمیا واقعا برام عزیز شده بود. نمی تونستم اون و تو چنین وضعیتی ببینم. بالاخره با کلی بدبختی تونستیم از ماشین درش بیاریم. ارمیا رو کناری بردم و تو بغلم گرفتمش. - ارمیا... ...

#پارت77: سپهر: ارمیا واقعا برام عزیز شده بود. نمی تونستم اون و تو چنین وضعیتی ببینم. بالاخره با کلی بدبختی تونستیم از ماشین درش بیاریم. ارمیا رو کناری بردم و تو بغلم گرفتمش. - ارمیا... چشماتو باز کن...ار..میا. بدنش سردِ سرد شده بود. سر و صورتش غرق در خون بود. ...

۴ هفته پیش
31K