❤Z.M❤

bikasi

بالاترین حد دوست داشتن اینه که سرِ یه نفر،
تا ابد با خودت لج کنی...
من به هیچی غیر از تو فکر نمی‌کنم،
حتی اگه نباشی .... 💕 z

دلم واسه صدات تنگه دلبر، خیلیم تنگه! برای تو که فرقی نمی کنه، فقط محضِ قرارِ دلِ بی قرارِ من زنگ بزن و تا برداشتم بگو: عه! اشتباه شده! اشتباه گرفتم شماره رو! بعد اشتباهی ...

دلم واسه صدات تنگه دلبر، خیلیم تنگه! برای تو که فرقی نمی کنه، فقط محضِ قرارِ دلِ بی قرارِ من زنگ بزن و تا برداشتم بگو: عه! اشتباه شده! اشتباه گرفتم شماره رو! بعد اشتباهی یه شب تا صبح حرفای اشتباه تر بزن که من فقط گوش کنم صداتو... که ...

۱۵ تیر 1398
10K
دلبر همه فکر میکنن دیوونه شدم! ولی اینا نمیفهمن! دیوونه ام خودشونن! میگم من دیوونه نیستم بابا... میگن همه دیوونه ها همینو میگن! میبینی توروخدا؟ چه گرفتاری شدیم... اصلا میدونی چیشد؟ بهت میگم ولی یه ...

دلبر همه فکر میکنن دیوونه شدم! ولی اینا نمیفهمن! دیوونه ام خودشونن! میگم من دیوونه نیستم بابا... میگن همه دیوونه ها همینو میگن! میبینی توروخدا؟ چه گرفتاری شدیم... اصلا میدونی چیشد؟ بهت میگم ولی یه وقت توام فکر نکنی دیوونه شدما... چند روز پیشا که تنها نشسته بودم یه گوشه، ...

۱ تیر 1398
36K
چقد دلم واسه زنگ زدنای شبونمون تنگ شده؛ همین حدودا بود...یه شب نمیشد صدای همو نشنویم وقتایی که با صدای یواشکی باهم حرف میزدیم به هم دوستت دارم و عاشقتم میگفتیم دلم برا شیطونیات؛ فوووت ...

چقد دلم واسه زنگ زدنای شبونمون تنگ شده؛ همین حدودا بود...یه شب نمیشد صدای همو نشنویم وقتایی که با صدای یواشکی باهم حرف میزدیم به هم دوستت دارم و عاشقتم میگفتیم دلم برا شیطونیات؛ فوووت کردن یهوییت پشت گوشی با اینکه میدونسی من هنزفری توگوشمه و فوت میکردی تا برق ...

۱۶ خرداد 1398
34K
طبق معمول، راس ساعتِ هفت،کنجِ کافه ی همیشگی نشسته بودم... عطری آشنا،سرم را از روی میز بلند کرد بدنم را بی حس کرد تمام موهای تنم به احترامش ایستادند... عطری که بعد از خودش،هر جا ...

طبق معمول، راس ساعتِ هفت،کنجِ کافه ی همیشگی نشسته بودم... عطری آشنا،سرم را از روی میز بلند کرد بدنم را بی حس کرد تمام موهای تنم به احترامش ایستادند... عطری که بعد از خودش،هر جا به مشامم میرسید،مرا کیلومترها دنبالش جابجا میکرد... بعد از هفت سال دیدمَش همان نجابت همان ...

۱۲ خرداد 1398
20K
از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه ...

از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه بامداد گذشت و چیزی به اذان نمانده بود. گرسنگی ...

۱۲ خرداد 1398
136K
دلم می خواست مرد و مردانه به خواستگاری اش بروم مرد و مردانه خوشبختش کنم هر روز دوستت دارم هایم را نثارش کنم ببرم دورش بدهم اما میدانی چیست؟ واقعیت چیز دیگریست خاله بازی که ...

دلم می خواست مرد و مردانه به خواستگاری اش بروم مرد و مردانه خوشبختش کنم هر روز دوستت دارم هایم را نثارش کنم ببرم دورش بدهم اما میدانی چیست؟ واقعیت چیز دیگریست خاله بازی که نیست حرف یک عمر زندگی است حرف خوشبختی یک آدم در میان است مرد و ...

۱۰ خرداد 1398
68K
آخ که اگه می‌دونستم آخرین باره که می‌بینمت ، خیلی بیشتر نگاهت می‌کردم . بیشتر می‌چسبوندمت به خودم ، که بوی تنت بپیچه تو دنیام . بیشتر می‌بوسیدمت . اون چند دقیقه که بینمون سکوت ...

آخ که اگه می‌دونستم آخرین باره که می‌بینمت ، خیلی بیشتر نگاهت می‌کردم . بیشتر می‌چسبوندمت به خودم ، که بوی تنت بپیچه تو دنیام . بیشتر می‌بوسیدمت . اون چند دقیقه که بینمون سکوت بود رو یادته ؟ اون چند دقیقه وادارت می‌کردم حرف بزنی ، حتا حرفهای روزمره ...

۱۰ خرداد 1398
42K
شانزده سالم بود که از

شانزده سالم بود که از "مرضیه" خوشم اومد. چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛ اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛ عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛ شب ها باهاش گریه میکردی صبح ها باهاش بیدار میشدی و گاهی ...

۱۵ اردیبهشت 1398
7K
یادم میاد... یادم میاد هروقت که به خاطرش خسته میشدم... یه جوری تو چشام نگاه میکرد و عاشقتم رو طوری می گفت... که خستگی که هیچ،روح از تنم در می رفت... یادمه وقتایی که بین ...

یادم میاد... یادم میاد هروقت که به خاطرش خسته میشدم... یه جوری تو چشام نگاه میکرد و عاشقتم رو طوری می گفت... که خستگی که هیچ،روح از تنم در می رفت... یادمه وقتایی که بین بازوهام می گرفتمش و بهش می فهموندم، که تمام دنیا بین بازوهای منه یه جوری ...

۱۱ اردیبهشت 1398
22K
دقیقا همونجا که #شاملو میگه

دقیقا همونجا که #شاملو میگه " من با #آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده بودم، پیدا کردم " یاد تو افتادم دلبر :) یاد تو که باید با همه آدمایی که تو زندگیم دیدم فرق داشته باشی، با همه کسایی که خواستن اَدای تورو دربیارن ...

۳ اردیبهشت 1398
11K
یکی برام توضیح بده چرا تا اُخت میشیم با یکی و صدای خندمون بلند میشه و حالمون خوب ، تا داریم عادت میکنیم به بودنش ، یهو محو میشه ، تموم میشه ، یجوری میره ...

یکی برام توضیح بده چرا تا اُخت میشیم با یکی و صدای خندمون بلند میشه و حالمون خوب ، تا داریم عادت میکنیم به بودنش ، یهو محو میشه ، تموم میشه ، یجوری میره از زندگیمون که انگار اصلا نبوده ، انگار نه انگار که حال دلمون با هم ...

۳ اردیبهشت 1398
8K
سرشو گذاشت روی شونه هام . منم بدنمو یکم شل کردم تا شونه ی استخوونیم، صورتشو اذیت نکنه ... بعد آروم نزدیک گوشم گفت:

سرشو گذاشت روی شونه هام . منم بدنمو یکم شل کردم تا شونه ی استخوونیم، صورتشو اذیت نکنه ... بعد آروم نزدیک گوشم گفت: "حمید... بریم یه جای دور زندگی کنیم...!؟ یجا که آدماش غریبه باشن" یکم سکوت کرد و باز ادامه داد... " منکه ازت مهریه نمیخام ... چرا ...

۲۹ فروردین 1398
9K
میگم جانم...از بعد اون روز که ماشین بابا دستم بود و داشتم میبوسیدمت رفتیم تو جدول و جلو بندی ماشین اومد پایین بابا دیگه بهم ماشین نمیده... امروز رو مجبوریم بدون ماشین باشیم... +من از ...

میگم جانم...از بعد اون روز که ماشین بابا دستم بود و داشتم میبوسیدمت رفتیم تو جدول و جلو بندی ماشین اومد پایین بابا دیگه بهم ماشین نمیده... امروز رو مجبوریم بدون ماشین باشیم... +من از خدامه جانم‌ ماشین نباشه _چرا؟؟؟ +میدونی اینجوری تو تاکسی بغلت میکنم ماشین خود آدم اون ...

۱۲ فروردین 1398
7K
سوار تاکسی شدم... نمیدونم چرا اون روز بیشتر از روزای دیگه دلتنگش شده بودم... بغض داشت خفم میکرد... شیشه رو دادم پایین و خیره شدم به خیابون... با این که کلی مسافر کنار خیابون وایساده ...

سوار تاکسی شدم... نمیدونم چرا اون روز بیشتر از روزای دیگه دلتنگش شده بودم... بغض داشت خفم میکرد... شیشه رو دادم پایین و خیره شدم به خیابون... با این که کلی مسافر کنار خیابون وایساده بودن واسم تعجب داشت راننده هیچکسی رو سوار نمیکرد... یکم دیکه که گذشت گفت جوون ...

۱۰ فروردین 1398
17K
نه، اشتباه نمیدیدم گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید! اما نه! خودش بود داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد! نه برای او برای من غریبه بود اما ...

نه، اشتباه نمیدیدم گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید! اما نه! خودش بود داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد! نه برای او برای من غریبه بود اما دستانش را نگرفته بود آخر بامن که بود دستم را ول نمیکرد که، خیس میشد ...

۸ فروردین 1398
21K
شبیه بهار بود غافلگیرت میکرد بی مقدمه تو را بوسه میزد در شلوغ ترین نقطه ی شهر بی هوا دستت را میگرفت و تو را به پیاده رو ها میکشاند تا پا به پایش قدم ...

شبیه بهار بود غافلگیرت میکرد بی مقدمه تو را بوسه میزد در شلوغ ترین نقطه ی شهر بی هوا دستت را میگرفت و تو را به پیاده رو ها میکشاند تا پا به پایش قدم بزنی لعنتی خود بهار بود در اوج کارت پیامک میزد #جانا تو را میخواهم در ...

۶ فروردین 1398
11K
ولی یه روزی ام میرسه تو کوچه ما هم عروسی بشه... ولی یه روزی ام میرسه صبح که از خواب بیدار میشم لعنت نفرستم به زندگی... ولی یه روزی ام میرسه پشت بند خنده هام ...

ولی یه روزی ام میرسه تو کوچه ما هم عروسی بشه... ولی یه روزی ام میرسه صبح که از خواب بیدار میشم لعنت نفرستم به زندگی... ولی یه روزی ام میرسه پشت بند خنده هام بغض نباشه... ولی یه روزی ام میرسه منم بازی کنم منم برنده بازی باشم... ولی ...

۶ فروردین 1398
10K
کجایی که ببینی امسال در نبودت چه سفره هفت سینی چیده ام... البته ناگفته نماند وسایل هفت سینم را من از همان روزی که رفتی اماده کرده بودم... سین اول.... تمام آن سردرد هایی که ...

کجایی که ببینی امسال در نبودت چه سفره هفت سینی چیده ام... البته ناگفته نماند وسایل هفت سینم را من از همان روزی که رفتی اماده کرده بودم... سین اول.... تمام آن سردرد هایی که در نبودت کشیدم تمام آن سردرد هایی که با قرص و ژلوفن و هیچ کوفت ...

۲ فروردین 1398
9K
سال نو من که نباید اینگونه شروع میشد عزیز جانم... الان باید تو را در زندگی ام داشتم سال که تحویل میشد اولین نفری که با او تماس میگرفتم تو بودی و وقتی جواب میدادی ...

سال نو من که نباید اینگونه شروع میشد عزیز جانم... الان باید تو را در زندگی ام داشتم سال که تحویل میشد اولین نفری که با او تماس میگرفتم تو بودی و وقتی جواب میدادی آرزو میکردیم امسال هم مانند سال های قبل کنار هم خوب و خوش بمانیم و ...

۲ فروردین 1398
5K
آقا شما فکر کن یک روز یک نفر از راه برسد، همینجوری وسط یک دعوای مسخره، بزند دماغ شما را بشکند. خب؟ بعدش چه می شود؟ می روی شکایت می کنی، کلی التماست را می‌کند ...

آقا شما فکر کن یک روز یک نفر از راه برسد، همینجوری وسط یک دعوای مسخره، بزند دماغ شما را بشکند. خب؟ بعدش چه می شود؟ می روی شکایت می کنی، کلی التماست را می‌کند که رضایت بدهی، خدا تومن هم دیه می‌دهد، تو هم دماغ شکسته‌ات را عمل می‌کنی ...

۲ فروردین 1398
39K