...

andishehbartar

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی.....









دیگه هیچی برام مهم نیست...

#مهربانی تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم مرد نابینایی با عصای سفید توجهم رو جلب کرد، مرد نابینا مردد کنار دیوار ایستاده بود که رفتگری پیشش رفت و با لبخند گفت: جوان کجا میخوای بری؟ مرد ...

#مهربانی تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم مرد نابینایی با عصای سفید توجهم رو جلب کرد، مرد نابینا مردد کنار دیوار ایستاده بود که رفتگری پیشش رفت و با لبخند گفت: جوان کجا میخوای بری؟ مرد ازش آدرس ادراه ای رو خواست که رفتگر راهنمایی ش کرد نابینا تشکر کرد و ...

۲ هفته پیش
65
بعد از کلاس های کسل کننده ی ساعت آخر برام دلچسب بود، زنگ ادبیات . آقای گودرزی وقتی وارد کلاس شد با چند بیت زیبا کلاسش رو شروع کرد شیوه ی درس دادن، نوع نوشتنش ...

بعد از کلاس های کسل کننده ی ساعت آخر برام دلچسب بود، زنگ ادبیات . آقای گودرزی وقتی وارد کلاس شد با چند بیت زیبا کلاسش رو شروع کرد شیوه ی درس دادن، نوع نوشتنش روی تابلو با بقیه معلم ها فرق داشت . شعر های کتاب را با تمام ...

۲ هفته پیش
14
#ترس_رهایی2 #ادامه_واقعی مریم با ناراحتی گفت آره چند روزه اینطوری شده ، نرگس جون رو که میشناسی که اسم پسرش آرتینه ، زن و شوهر به هوای همدیگه نمیرن بچه رو از مدرسه بیارن ، ...

#ترس_رهایی2 #ادامه_واقعی مریم با ناراحتی گفت آره چند روزه اینطوری شده ، نرگس جون رو که میشناسی که اسم پسرش آرتینه ، زن و شوهر به هوای همدیگه نمیرن بچه رو از مدرسه بیارن ، پسر بیچاره تا غروب دم مدرسه چش انتظار بوده وقتی میرن بیارنش طفلی آنقدر خسته ...

۱۴ مهر 1398
38
#ترس_رهایی1 #واقعی .صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم ،خواب آلوددر رو باز کردم آجی مریم محمد طه رو باعجله تو بغلم گذاشت و رفت دانشگاه . محمد طه رو میز گذاشتم و ...

#ترس_رهایی1 #واقعی .صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم ،خواب آلوددر رو باز کردم آجی مریم محمد طه رو باعجله تو بغلم گذاشت و رفت دانشگاه . محمد طه رو میز گذاشتم و لیوان شیر و کیک رو دستش دادم با ولع شروع ب خوردن کرد با لبخند ...

۱۴ مهر 1398
27
#تداعی شیرین.همیشه با دوستان دور هم جمع میشدیم و بساط بزن و بکوبمان به راه بود .امشب به خانه همسایه دعوت شده بودیم .با دوستام فکر کردیم که حتما همسایه از بزن و بکوبهای ما ...

#تداعی شیرین.همیشه با دوستان دور هم جمع میشدیم و بساط بزن و بکوبمان به راه بود .امشب به خانه همسایه دعوت شده بودیم .با دوستام فکر کردیم که حتما همسایه از بزن و بکوبهای ما خوشش آمده برای همین دعوتمان کرده ،شب وقتی همسایه در را باز کرد ناگهان خشکمان ...

۱۴ مهر 1398
43
#معتاد #داستانک واقعی #به سمت خونه حرکت میکردم که دیدم عده ای دور جوی آب جمع شدند و چند نفرشون میخندند و یکیشون گفت زنگ بزنیم اورژانس .با کنجکاوی به جمع نزدیک شدم دقیق که ...

#معتاد #داستانک واقعی #به سمت خونه حرکت میکردم که دیدم عده ای دور جوی آب جمع شدند و چند نفرشون میخندند و یکیشون گفت زنگ بزنیم اورژانس .با کنجکاوی به جمع نزدیک شدم دقیق که نگاه کردم متوجه شدم مردی معتاد توی جوی افتاده و صدای ناله های ضعیفش تو ...

۱۲ شهریور 1398
17
#داستانک #اشکان #گرسنگی #ظهر،خسته از درس و مدرسه راهی خونمون شدم ، از در هر خونه رد میشدم بوی ی غذا می اومد با حس بوی غذاها معدم ضعف کرد و صداش بلند شد خدا ...

#داستانک #اشکان #گرسنگی #ظهر،خسته از درس و مدرسه راهی خونمون شدم ، از در هر خونه رد میشدم بوی ی غذا می اومد با حس بوی غذاها معدم ضعف کرد و صداش بلند شد خدا کنه امروز غذای خوبی داشته باشیم .صدای اذان همه جا شنیده میشد .به کوچه که ...

۸ شهریور 1398
11
#بنفشه_داستان_واقعی_نیم_ساعتی از کلاس تاریخ گذشته بود و اعصابم از حمله مغول ها و تجاوز و.. خورد بود و از اونجایی که تخیلم قوی بود همه شخصیت ها رو تصور میکردم و حسابی تو خیالاتم غرق ...

#بنفشه_داستان_واقعی_نیم_ساعتی از کلاس تاریخ گذشته بود و اعصابم از حمله مغول ها و تجاوز و.. خورد بود و از اونجایی که تخیلم قوی بود همه شخصیت ها رو تصور میکردم و حسابی تو خیالاتم غرق بودم که صدای در کلاس اومد در کلاس باز شد،بنفشه با صورتی غمگین و افسرده ...

۴ شهریور 1398
294
#تولد_در_سکوت_مدتهاست_که خواب ندارم، خیره به پنجره #گذشته رو رصد میکنم .هفت، نه ، سیزده، ،هفده، نوزده، بیست و سه سالگی و... هوا کم کم داره روشن میشه خنکای نسیم رو حس میکنم ، بوی غم ...

#تولد_در_سکوت_مدتهاست_که خواب ندارم، خیره به پنجره #گذشته رو رصد میکنم .هفت، نه ، سیزده، ،هفده، نوزده، بیست و سه سالگی و... هوا کم کم داره روشن میشه خنکای نسیم رو حس میکنم ، بوی غم ، #تنهایی، #پیری نگرانی تردید، #گمگشتگی وجودمو آزار میده .با صدای پیامک تبریک تولد بانک ...

۲۲ مرداد 1398
226
تو مرا دوست نداری به خودم مربوط است دیگر این شهر چرا پشت سرم میخندد؟..

تو مرا دوست نداری به خودم مربوط است دیگر این شهر چرا پشت سرم میخندد؟..

۱۹ مرداد 1398
9
#بماند_که_میشد_کنارم_بمانی_و_نماندی_بماند_که_کار_دلم_را_به_حسرت_کشاندی...

#بماند_که_میشد_کنارم_بمانی_و_نماندی_بماند_که_کار_دلم_را_به_حسرت_کشاندی...

۱۹ مرداد 1398
10
#آیا_موافقی_که_لبت_از_هم_جدا_شود؟ #لبخند_میزنی_که_دلم_باز_وا_شود؟

#آیا_موافقی_که_لبت_از_هم_جدا_شود؟ #لبخند_میزنی_که_دلم_باز_وا_شود؟

۱۰ مرداد 1398
8
...

...

۵ مرداد 1398
8
۱۶ تیر 1398
8
۱۶ تیر 1398
8
#آدم های خوب....

#آدم های خوب....

۳۰ بهمن 1397
9
۱۸ بهمن 1397
8
۳۰ اردیبهشت 1397
8
۳۰ اردیبهشت 1397
8
۳۰ اردیبهشت 1397
8