"گرگ دریا"

Raharas

بکوپ👊
رمان #مربع_عشق درحال تایپ.......
طنز 😂
کلکلی😜
عاشقانه😍
شروع پخش.......
نظرات یادتون نره❤ ❤ ❤
#چالش_حرف_ناشناس https://instagraph3.ir/harfeto/430324004
♪♪♪♪



خواهرم
#زندگی
@reyhane.gh83

معجزه زندگیم❤❤❤❤❤ #عاشقانه #خاص #جذاب

معجزه زندگیم❤❤❤❤❤ #عاشقانه #خاص #جذاب

#عاشقانه

#عاشقانه

دلتنگم #عکس_نوشته #خاص

دلتنگم #عکس_نوشته #خاص

سلام دوستای گلم امیدوارم از رمانمون خوشتون اومده باشه دوست دارم نظرتونو راجب

سلام دوستای گلم امیدوارم از رمانمون خوشتون اومده باشه دوست دارم نظرتونو راجب "داستان رمان" "شخصیت هاش " بدونم و البته اگر نظری دارین راجب فصل دوم رمان بهم بگین ممنونم❤❤❤❤

#رمان_مربع_عشق قسمت دوم پارت آخر سینا از دور اومد و با خوشحالی گفت: خانم به ما افتخار رقص ۲ نفره میدید؟! با شیطنت گفتم: بله! دستمو گرفت و با نازی که از من بعید بود؛ ...

#رمان_مربع_عشق قسمت دوم پارت آخر سینا از دور اومد و با خوشحالی گفت: خانم به ما افتخار رقص ۲ نفره میدید؟! با شیطنت گفتم: بله! دستمو گرفت و با نازی که از من بعید بود؛ به وسط پیست رفتیم، کم کم دورمونو خلوت کردن، روبروی هم قرار گرفتیم. رها خواهرانه ...

#رمان_مربع_عشق +++ پارت آخر #۵‌سال‌بعد

#رمان_مربع_عشق +++ پارت آخر #۵‌سال‌بعد "ریحانه" با فریاد و شیطنت گفتم: خانم آرایشگر موهامو کندی!آروم تر..... خانم آرایشگر با خنده گفت: عروس انقدر عجول؟ همینطور که اداشو درمیووردم رو به رها که بخاطر بارداری شبیه توپ فوتبال شده بود گفتم: از ۸ صبحِ افتاده به جون منه بد بخت و ...

#رمان_مربع_عشق پارت بیست و دوم باورم نمیشه خدا انقدر دوسم داشته باشه ریحانه با شوخی گفت: من میترسم! همه با تعجب ولی سینا با عشق گفت: از چی؟ ریحانه سرشو پایین انداخت و گفت: آخه ...

#رمان_مربع_عشق پارت بیست و دوم باورم نمیشه خدا انقدر دوسم داشته باشه ریحانه با شوخی گفت: من میترسم! همه با تعجب ولی سینا با عشق گفت: از چی؟ ریحانه سرشو پایین انداخت و گفت: آخه هرموقع از ته دل خوشحالی یه اتفاق بدی در راهه همه پکر گفتن: بیخیال ولی ...

#رمان_مربع_عشق پارت بیست و یک (ریحانه) واقعا باورم نمیشد من بخاطر یه قضاوت اشتباه و چنتا حرف

#رمان_مربع_عشق پارت بیست و یک (ریحانه) واقعا باورم نمیشد من بخاطر یه قضاوت اشتباه و چنتا حرف "خاله زنک" چقدر زندگیمو تلخ کردم.... ولی بعد فوران کرده گفتم: میمردی زودتر بگی! میدونی من چقدر گریه کردم؟! سرمو اونور کردم و با خودم غرغر کردم:اِاِاِاِ دیدی چی شد...!چقدر فحشش دادما...! بیچاره! ...

#رمان_مربع_عشق پارت بیست دیگه موندن رو جایز ندونستم و رفتم به جنگ یه منت کشی بزرگ........ به نزدیک ماشین ریحان که رسیدم، دیدمش جلوی چرخ ماشین روی ماسه ها نشسته بود و زانوشو بغل گرفته ...

#رمان_مربع_عشق پارت بیست دیگه موندن رو جایز ندونستم و رفتم به جنگ یه منت کشی بزرگ........ به نزدیک ماشین ریحان که رسیدم، دیدمش جلوی چرخ ماشین روی ماسه ها نشسته بود و زانوشو بغل گرفته بود. آروم رفتم سمتش و منم به حالت خودش روی زمین کنارش نشستم. برگشتم نگاهش ...

#رمان_مربع_عشق پارت نوزدهم ساعد که باور کرد سینا شوخی کرده؛ وحشتناک به سینا نگریست.... سینا رو به پیمان‌گفت: شوخی نکردم جون دادا؛ جدی میگم پیداشون کردم... ساعد ناباور گفت: بگو جان ساعد!!!! سینا ریز خنده ...

#رمان_مربع_عشق پارت نوزدهم ساعد که باور کرد سینا شوخی کرده؛ وحشتناک به سینا نگریست.... سینا رو به پیمان‌گفت: شوخی نکردم جون دادا؛ جدی میگم پیداشون کردم... ساعد ناباور گفت: بگو جان ساعد!!!! سینا ریز خنده ای کردو با شوخ طبعی سرش را بین ساعد و پیمان چرخاند و با اشاره ...

😔 😔 😔 😔 😔

😔 😔 😔 😔 😔

تولدت مبارک عزیز ترینم🎁 💝 💝 💝 🌹 😍 😚 😚 😗 😘

تولدت مبارک عزیز ترینم🎁 💝 💝 💝 🌹 😍 😚 😚 😗 😘

#رمان_مربع_عشق پارت هجدهم ساعد به ناچار حوله را از دستش گرفت و خواست جواب ملینا را بدهد که شیخی برسر صندلی چوبی و در کنار سایبان؛ عینک افتابی اش را از چشمانش درآورد و با ...

#رمان_مربع_عشق پارت هجدهم ساعد به ناچار حوله را از دستش گرفت و خواست جواب ملینا را بدهد که شیخی برسر صندلی چوبی و در کنار سایبان؛ عینک افتابی اش را از چشمانش درآورد و با لحن نه چندان خوبی گفت: آقای مهرساد از پسر سعید مهرساد همچین انتظاری نداشتم..... ساعد ...

#رمان_مربع_عشق پارت هفدهم ساعد حرصی گفت: منم سر یه تاترم سینا شیطون رو به ساعد گفت: چه خوب؛ داداش دختر مختر خوشگل اونجا نداره؟! و چشمک حرص دراری زد؛ ریحان خون خونشو میخورد. ساعد لبخند ...

#رمان_مربع_عشق پارت هفدهم ساعد حرصی گفت: منم سر یه تاترم سینا شیطون رو به ساعد گفت: چه خوب؛ داداش دختر مختر خوشگل اونجا نداره؟! و چشمک حرص دراری زد؛ ریحان خون خونشو میخورد. ساعد لبخند زد: چرا هم خوشگل هم چش رنگی... و به من نگاه کردو بلند خندید عصبی ...

#رمان_مربع_عشق پارت شانزدهم +++۸ماه قبل(ریحانه) ‌عین برج زهرمار روبروی هم نشسته بودیم رها مثلااصلا حواسش نبود و مثلا داشت تلویزیون تماشا میکرد اصلا هم به روی مبارک نمیووردم که ساعد داره بال بال میزنه تا ...

#رمان_مربع_عشق پارت شانزدهم +++۸ماه قبل(ریحانه) ‌عین برج زهرمار روبروی هم نشسته بودیم رها مثلااصلا حواسش نبود و مثلا داشت تلویزیون تماشا میکرد اصلا هم به روی مبارک نمیووردم که ساعد داره بال بال میزنه تا بفهمه رها چشه؛ رها تو یه حرکت غافلگیر کننده برگشت و به ساعد که از ...

#چالش_لبخند 😍 😍 😍 😍 😍 ❤ http://wisgoon.com/pin/28612474/

#چالش_لبخند 😍 😍 😍 😍 😍 ❤ http://wisgoon.com/pin/2861...

#مولانا عشق اول می کند دیوانه ات تا ز ما و من کند بیگانه ات عشق چون در سینه ات مأوا کند عقل را سرگشته و رسوا کند می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود ...

#مولانا عشق اول می کند دیوانه ات تا ز ما و من کند بیگانه ات عشق چون در سینه ات مأوا کند عقل را سرگشته و رسوا کند می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود نیستی در بند اظهار وجود عشق رامِ مردم اوباش نیست دام حق ،صیاد هر قلاش ...

مقصر دل دیوانه ماست💔 💔 💔 💔

مقصر دل دیوانه ماست💔 💔 💔 💔

#رمان_مربع_عشق #گردنبند_الله_رها ❤ ❤ ❤ ❤ 😍

#رمان_مربع_عشق #گردنبند_الله_رها ❤ ❤ ❤ ❤ 😍

#رمان_مربع_عشق پارت پانزدهم +++(ریحانه) سمت رها میرم که کنار پنجره شال بافت ارغوانی شو دور تنش پیچیده بود و دستاشو بغل کرده بود کوشیشم کنار پنجره زنگ میخورد با نگرانی گفتم: رها اون پنجره رو ...

#رمان_مربع_عشق پارت پانزدهم +++(ریحانه) سمت رها میرم که کنار پنجره شال بافت ارغوانی شو دور تنش پیچیده بود و دستاشو بغل کرده بود کوشیشم کنار پنجره زنگ میخورد با نگرانی گفتم: رها اون پنجره رو ببند سرما می خوری!!! چشم گردوندم که دیدم دست به غذاشم نزده اینبار با رگه‌های ...