رمان همزاد پارت۱۲۵ #نور با دیدن باغ لبخند رو لبام اومد باغ خیلی خوشگل شده بود مخصوصن گل های رز سفید و چراغ های آویزی ک روز درخت پیچیده شده بود و روش گل برگ ...

رمان همزاد پارت۱۲۵ #نور با دیدن باغ لبخند رو لبام اومد باغ خیلی خوشگل شده بود مخصوصن گل های رز سفید و چراغ های آویزی ک روز درخت پیچیده شده بود و روش گل برگ رز سفید ریخته بود..باید از روی ی حریر سفید ک روزش شمع و گل رز ...

۱ روز پیش
43K
رمان همزاد پارت۱۲۴ #آدین قلبم توی سینم آرومو قرار نداشت و هر لحظه میخواست بیاد بیرون ب فیلم بردار نگاه کردم و با بی صبری گفتم: -آقا نیما پس چرا نمیاد.. لبخندی زد و گفت:نگران ...

رمان همزاد پارت۱۲۴ #آدین قلبم توی سینم آرومو قرار نداشت و هر لحظه میخواست بیاد بیرون ب فیلم بردار نگاه کردم و با بی صبری گفتم: -آقا نیما پس چرا نمیاد.. لبخندی زد و گفت:نگران نباشید میاد آهی کشیدم و ب اطرافم نگاه کردم تعدادی از مردم وایستاده بودن تا ...

۱ روز پیش
34K
رمان همزاد پارت۱۲۳ همه دورهم نشسته بودیم و داشتیم چای و شیرینی ک آراز واسه خونه گرفته بود رو میخوردیم ک نور سریع گفت: -عاعا فراموش کردم بگم همه با سوال نگاش کردیم ک اشکان ...

رمان همزاد پارت۱۲۳ همه دورهم نشسته بودیم و داشتیم چای و شیرینی ک آراز واسه خونه گرفته بود رو میخوردیم ک نور سریع گفت: -عاعا فراموش کردم بگم همه با سوال نگاش کردیم ک اشکان سریع گفت: -داری مامان میشی با حرف اشکان آدین با ذوق خندید ک همه گفتیم:آرههه ...

۲ روز پیش
44K
رمان همزاد پارت۱۲۲ با شیطنت گفتم:حالا میتونی کمکم کنی. با تعجب نگام میکرد ک با حرص گفتم: -حقت بود نگاه لباسمو چیکار کردی! ب لباسم نگاه کرد و گفت: -خیلی هم قشنگ شدع نگاه با ...

رمان همزاد پارت۱۲۲ با شیطنت گفتم:حالا میتونی کمکم کنی. با تعجب نگام میکرد ک با حرص گفتم: -حقت بود نگاه لباسمو چیکار کردی! ب لباسم نگاه کرد و گفت: -خیلی هم قشنگ شدع نگاه با صورتم چیکار کردی! با دقت ب صورتش نگاه کردم و دوباره با قلم از سمت ...

۲ روز پیش
36K
رمان همزاد پارت۱۲۱ ب سمت اشکان و آدرینا رفتم و گوش هردوشونو گرفتم و با هزار تا آهو ناله ب سمت وسایل بهداشتی بردمشون و ب هردوشون طی دادم و با اخم گفتم:بجای چیدن وسایل ...

رمان همزاد پارت۱۲۱ ب سمت اشکان و آدرینا رفتم و گوش هردوشونو گرفتم و با هزار تا آهو ناله ب سمت وسایل بهداشتی بردمشون و ب هردوشون طی دادم و با اخم گفتم:بجای چیدن وسایل و خراب کاری کردن خونه رو طی میکشیدن.. همینطور ک دستشون روی گوششون رو میمالیدن ...

۵ روز پیش
78K
رمان همزاد پارت۱۲۰ #ماهور سریع در ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشستم و رو بهش کردم و گفتم:ب جم ک دیر کردیم آراز:اولا سلام تو خوردی دوما نگران نباش هنوز راه نیفتادن سوما ...

رمان همزاد پارت۱۲۰ #ماهور سریع در ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشستم و رو بهش کردم و گفتم:ب جم ک دیر کردیم آراز:اولا سلام تو خوردی دوما نگران نباش هنوز راه نیفتادن سوما آفتاب بدم خدمتتون.. عینکو از چشمام برداشتم و چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: ...

۶ روز پیش
90K
رمان همزاد پارت ۱۱۹ #اشکان دست باند پیچم رو بالا بردم و گفتم: -هیچی داداش دردو دل با آینه بود. وارد امارت شدم توی سالن ندیدمش..طبقه بالا رفتم توی تک تک اتاقا گشتم ولی خبری ...

رمان همزاد پارت ۱۱۹ #اشکان دست باند پیچم رو بالا بردم و گفتم: -هیچی داداش دردو دل با آینه بود. وارد امارت شدم توی سالن ندیدمش..طبقه بالا رفتم توی تک تک اتاقا گشتم ولی خبری ازش نبود..با حرص دستمو توی موهام فرو کردم..که با شنیدن صدای هق هق گریه کسی ...

۱ هفته پیش
101K
رمان همزاد پارت۱۱۸ #آدین -دوستان عزیزم همینطور که خودتون خوب میدونید امشب بی دلیل اینجا جمع نشدیم.. نگاه و توجه همه به آقا بزرگ بود که لیوان بدست و توست قاشق توجه همه رو جلب ...

رمان همزاد پارت۱۱۸ #آدین -دوستان عزیزم همینطور که خودتون خوب میدونید امشب بی دلیل اینجا جمع نشدیم.. نگاه و توجه همه به آقا بزرگ بود که لیوان بدست و توست قاشق توجه همه رو جلب کرده بود..آقا بزرگ ابروی بالا انداخت و گفت: -قطعا دلیلی داشته!.. نگاه مشتاق مهمان ها ...

۱ هفته پیش
132K
رمان همزاد پارت۱۱۷ #ماهور باحرص قاشق بستنی رو توی دهنم فرو کردم..من چم شده؟ چرا انقدر دارم حرص میخورم؟اصلا برای کیع دارم حرص میخورم؟ واسه اون چشم آبی..هع عمراً..دختر باز اصلا فکر نمیکردم همچین آدمی ...

رمان همزاد پارت۱۱۷ #ماهور باحرص قاشق بستنی رو توی دهنم فرو کردم..من چم شده؟ چرا انقدر دارم حرص میخورم؟اصلا برای کیع دارم حرص میخورم؟ واسه اون چشم آبی..هع عمراً..دختر باز اصلا فکر نمیکردم همچین آدمی باشع..عه عه چطور خودشو جلوی خانوادم ی آقا متشخص جا میزد..دختر باز..عوضی..منو بگو فکر کردم ...

۲ هفته پیش
55K
رمان همزاد پارت۱۱۶ با تعجب ب آدین نگاه کردم..عروسی!!..دوهفته دیگه..باورم نمیشه..آدین با تعجب گفت: -آقا بزرگ جدی که نمیگین؟ آقا بزرگ آرنجشو روی میز گذاشت و چونشو روی دستش گذاشت وبا جدیت کامل گفت:تو توی ...

رمان همزاد پارت۱۱۶ با تعجب ب آدین نگاه کردم..عروسی!!..دوهفته دیگه..باورم نمیشه..آدین با تعجب گفت: -آقا بزرگ جدی که نمیگین؟ آقا بزرگ آرنجشو روی میز گذاشت و چونشو روی دستش گذاشت وبا جدیت کامل گفت:تو توی صورت من اثری از شوخی میبینی؟ آدین هم با صداقت کامل گفت:نه آقا بزرگ:پس بجای ...

۲ هفته پیش
61K
رمان همزاد پارت۱۱۵ #نور کنار آدرینا و ماهور بودم خیلی با تعجب ب منو ماهور نگاه میکردن ماهور هم توی نگاش استرس جار میزد کمی باهاش صحبت کردم ک آروم شد معلوم بود فکرش درگیره ...

رمان همزاد پارت۱۱۵ #نور کنار آدرینا و ماهور بودم خیلی با تعجب ب منو ماهور نگاه میکردن ماهور هم توی نگاش استرس جار میزد کمی باهاش صحبت کردم ک آروم شد معلوم بود فکرش درگیره ولی درگیره چی خدا میدونه.. امشب ماهور خیلی خوشگل شده بود ی پیراهن بلند مشکی ...

۴ هفته پیش
62K
رمان همزاد پارت۱۱۴ #ماهور با استرس وارد باغ شدم نفس عمیقی کشیدم هنوز کسی متوجه من نشد سریع برای نور میس کال فرستادم ک من کنار در ورودیم اونم سریع با آدین ب سمت من ...

رمان همزاد پارت۱۱۴ #ماهور با استرس وارد باغ شدم نفس عمیقی کشیدم هنوز کسی متوجه من نشد سریع برای نور میس کال فرستادم ک من کنار در ورودیم اونم سریع با آدین ب سمت من اومدن سریع نورو بغل گرفتم خیلی دوسش داشتم و مثل خواهر نداشتم میدونستمش اونم منو ...

۴ هفته پیش
67K
رمان همزاد پارت۱۱۳ _یعنی تو الان اصلا خجالت نمیکشی ک بخوای ب مردم بگی همزاد داری؟ _نه معلومه نه آدرینا چون ماهور بود ک من همه چیو یادم اومداگه ماهور نبود متمعن باش من مثل ...

رمان همزاد پارت۱۱۳ _یعنی تو الان اصلا خجالت نمیکشی ک بخوای ب مردم بگی همزاد داری؟ _نه معلومه نه آدرینا چون ماهور بود ک من همه چیو یادم اومداگه ماهور نبود متمعن باش من مثل الان نبودم.. لبخندی زدوگفت:ب هرحال من متمعن بودم داداشم تورو اون زمان عاشق خودش میکرد ...

۴ هفته پیش
78K
رمان همزاد پارت۱۱۲ #نور همینطور که دستم روی چشمامو بود صدای قدماشو شنیدم که بهم نزدیک میشد هیچ ترسی یا نگرانی نداشتم فقط خوب فقط خجالت میکشیدم..لباشو روی پیشونیم احساس کردم..دستشو روی دستام گذاشت و ...

رمان همزاد پارت۱۱۲ #نور همینطور که دستم روی چشمامو بود صدای قدماشو شنیدم که بهم نزدیک میشد هیچ ترسی یا نگرانی نداشتم فقط خوب فقط خجالت میکشیدم..لباشو روی پیشونیم احساس کردم..دستشو روی دستام گذاشت و با لبخند نگام کرد و گفت: _برو دوش بگیر منم لباسمو پوشیدم میرم بیرون ک ...

۴ هفته پیش
69K
رمان همزاد پارت۱۱۱ همینطور که داشتم عطرمو روی مچ دستم و گردنم میزدم به آدرینا فکر میکردم که یهو با فرو رفتن گونم سرمو برگردودندم دیدم نور محکم گونمو بوس کرده و با ذوق نگام ...

رمان همزاد پارت۱۱۱ همینطور که داشتم عطرمو روی مچ دستم و گردنم میزدم به آدرینا فکر میکردم که یهو با فرو رفتن گونم سرمو برگردودندم دیدم نور محکم گونمو بوس کرده و با ذوق نگام میکرد..لبخندی زدم و عطرمو روی میز گذاشتم دستمو دور کمرش حلقه کردم که دوباره نور ...

۴ هفته پیش
53K
رمان همزاد پارت۱۱۰ #آدین _آدین _جان آدین _میشه حالا صحبت کنیم؟ همینطور که موهاشو نوازش میکردم گفتم: _ن فک کردن بهش عصابمو خورد میکنه _بی خودی عصابتو خورد میکنی بهش نگاه کردم وقتی نگامو روی ...

رمان همزاد پارت۱۱۰ #آدین _آدین _جان آدین _میشه حالا صحبت کنیم؟ همینطور که موهاشو نوازش میکردم گفتم: _ن فک کردن بهش عصابمو خورد میکنه _بی خودی عصابتو خورد میکنی بهش نگاه کردم وقتی نگامو روی خودش دید گفت: _آدین..این حساسیت ها برای چیه!.سن کمش؟..فاصله سنیشون؟ غیرت برادرانه؟..دوست بودن اشکان با ...

۴ هفته پیش
108K
رمان همزاد پارت۱۰۹ بانوازش های دستی روی گونم چشمامو باز کردم با دیدن دریای طوفانی چشماش اخم ریزی مابین صورتم رو برگرفت..دستاش از روی گونم تا مابین اَبروم کشیده شد..و اون چین رو با انگشت ...

رمان همزاد پارت۱۰۹ بانوازش های دستی روی گونم چشمامو باز کردم با دیدن دریای طوفانی چشماش اخم ریزی مابین صورتم رو برگرفت..دستاش از روی گونم تا مابین اَبروم کشیده شد..و اون چین رو با انگشت ظریفش صاف کرد لبخند تلخی روی لبم نشست..صدای بغض آلودش به گوشم رسیدم.. -حالت خوبع؟ ...

۲۶ خرداد 1398
84K
رمان همزاد پارت۱۰۸ #اشکان ددبازشد سرمو بلند کردم نگاه تعجب بار مامان روی صورت زخم شدم بود توجه ای نکردم و خواستم به سمت اتاقم برم که دستم توستش کشیده شد. -اشکان -مامان میخوام تنها ...

رمان همزاد پارت۱۰۸ #اشکان ددبازشد سرمو بلند کردم نگاه تعجب بار مامان روی صورت زخم شدم بود توجه ای نکردم و خواستم به سمت اتاقم برم که دستم توستش کشیده شد. -اشکان -مامان میخوام تنها باشم چیزی نگفت دراتاقو باز کردم و قبل از واردشدنم گفتم: -مامان به آر پریدسرحرفم ...

۲۱ خرداد 1398
135K
رمان همزاد پارت۱۰۷ بافریادگفتم:-توغلط میکنی اشغال وبعد افتادم به جونش تا تونستم مشتامو توی صورتش فرو کردم مردم جمع شده بودن و من رو بزور از اشکان جدا کردن.. اشکان هم خون از بس زده ...

رمان همزاد پارت۱۰۷ بافریادگفتم:-توغلط میکنی اشغال وبعد افتادم به جونش تا تونستم مشتامو توی صورتش فرو کردم مردم جمع شده بودن و من رو بزور از اشکان جدا کردن.. اشکان هم خون از بس زده بودمش خون بالا اوردبود بزور از جاش بلند شد و گفت:نوچ نشد آقا آدین فرهمند ...

۲۰ خرداد 1398
131K
رمان همزاد پارت۱۰۶ -عه اینکه هرچی استارت میزنم نمیگیره!!این چه کوفتی عه بهش نگاه کردم که با لبخند شیطونی نگام میکرد اوفی کشیدم وگفتم:بیا پشت فرمون بشین تا برم هول بدم خنده مستانه ای کرد ...

رمان همزاد پارت۱۰۶ -عه اینکه هرچی استارت میزنم نمیگیره!!این چه کوفتی عه بهش نگاه کردم که با لبخند شیطونی نگام میکرد اوفی کشیدم وگفتم:بیا پشت فرمون بشین تا برم هول بدم خنده مستانه ای کرد که با حرص درماشینو باز کردم و محکم بستم به سمت پشت ماشین رفتم و ...

۲۰ خرداد 1398
112K