Bardia_gh

Bardia_gh

سلام گایز من بردیام ☺
براتون داستان مینویسم 👇
ممنون می شم اگه وقت بزارید و بخونید .

حرف دلتو ناشناس بهم بگو 😉

http://instagraph.ir/harfeto/22734627

ادرس اینستاگرام من ( حرف دل من یا حتی حرف دل شما )

https://instagram.com/_u/bardia._.gh_a

اگه کار مهمی داشتید من در تلگرام در خدمت شما هستم 👇

https://t.me/Peaky_Blind

نویسنده رمان های انلاین

#اتاق_خون_گرفته
#اتفاقی_شوم

هر گونه کپی از رمان ها پیگیری خواهد شد و پیگرد قانونی دارد ⛔
مرسی از وقتی که گذاشتید 🙏
شاد و تندرست باشید♥ ♠

ادم ها سه دسته اند افرادی که خوشحالند ، افرادی که تظاهر می کنند خوشحالند و افرادی که ناراحت اند برای یک بار هم که شده ، بنشینید روی صندلی کافه و از شیشه به ...

ادم ها سه دسته اند افرادی که خوشحالند ، افرادی که تظاهر می کنند خوشحالند و افرادی که ناراحت اند برای یک بار هم که شده ، بنشینید روی صندلی کافه و از شیشه به بیرون نگاه کنید ، اصلا به یک دیوار تکیه بدید و فقط نگاه کنید ...

#کپشن #بخونید دوستان ببخشید ، بخاطر یه سری از مشکلات پارت اول رمان رو امشب بزارم ، ولی هر وقت مشکلم حل شد منتشر می کنم ، قول می دم !! امشب به جاش براتون ...

#کپشن #بخونید دوستان ببخشید ، بخاطر یه سری از مشکلات پارت اول رمان رو امشب بزارم ، ولی هر وقت مشکلم حل شد منتشر می کنم ، قول می دم !! امشب به جاش براتون یه کپشن اماده کردیم 😞 ببخشید کپشن 👇 یادمه بچه که بودم یک روز داشتم ...

مقاله ای که قولشو داده بودیم خیلی خب دوستان ، برای شروع می خوام ریشه اصلی داستان رو براتون روشن کنم : خانواده میثم نه اولی بودند نه اخری ، خیلی ها در این جاده ...

مقاله ای که قولشو داده بودیم خیلی خب دوستان ، برای شروع می خوام ریشه اصلی داستان رو براتون روشن کنم : خانواده میثم نه اولی بودند نه اخری ، خیلی ها در این جاده به شکل های مختلف و عجیبی جان باختند ، برای همین همونطور که ذکر شده ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم هام رو باز کردم .... چاقو توی دست همکار جنگیر بود ، دستش رو گرفته ...

سلام به همه دوستان 💜 امشب پارت پایانی رمان آنلاین #اتاق_خون_گرفته رو راس ساعت یک براتون می زارم 💀 به اطلاع شما می رسونم که فردا یک مقاله درباره نکته ها رمان می نویسم که ...

سلام به همه دوستان 💜 امشب پارت پایانی رمان آنلاین #اتاق_خون_گرفته رو راس ساعت یک براتون می زارم 💀 به اطلاع شما می رسونم که فردا یک مقاله درباره نکته ها رمان می نویسم که درک قسمت هایی که براتون گنگ بوده رو اسون می کنه ، همچنین به تمام ...

#اتاق_خون_گرفته پارت نهم به ساعت خیره شدم ، ساعت یک و چهل دقیقه بود ، ارومم نگرفت ، رفتم میثم رو بیدار کنم ولی دیدم خودش بیداره . لباس اش رو پوشید و دم در ...

#اتاق_خون_گرفته پارت نهم به ساعت خیره شدم ، ساعت یک و چهل دقیقه بود ، ارومم نگرفت ، رفتم میثم رو بیدار کنم ولی دیدم خودش بیداره . لباس اش رو پوشید و دم در وایساد . با بغض پیشونی دخترم رو بوسیدم ، این کار به نفع همه است ...

#اتاق_خون_گرفته پارت هشت گفتم : « هیچ راه دیگه ای نداره ؟ » _ نه به چهره میثم نگاه کردم ، به این فکر کردم که من در هر صورت نمی تونم زنده بمونم ، ...

#اتاق_خون_گرفته پارت هشت گفتم : « هیچ راه دیگه ای نداره ؟ » _ نه به چهره میثم نگاه کردم ، به این فکر کردم که من در هر صورت نمی تونم زنده بمونم ، همسرم رو از دست دادم ، دخترم رو ، زندگی من مثل قبل نمی شد ...

#اتاق_خون_گرفته پارت هفت تخته رو در آورد : « احضار روح می کنیم » چشم هام رو باز کردم و با سردرگمی گفتم : « احضار روح چرا ؟ » مرد به تخته نگاه کرد ...

#اتاق_خون_گرفته پارت هفت تخته رو در آورد : « احضار روح می کنیم » چشم هام رو باز کردم و با سردرگمی گفتم : « احضار روح چرا ؟ » مرد به تخته نگاه کرد و گفت : « مرحله اول همینه ، باید مطمئن شیم که شخص کیه ، ...

#اتاق_خون_گرفته پارت شش یه تیکه شیشه خیلی بزرگ از بالای سرم داشت می افتاد روم ، چشم هام رو بستم تقریبا امیدی نداشتم ، فقط پام رو زدم به دیوار و خودمو عقب دادم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت شش یه تیکه شیشه خیلی بزرگ از بالای سرم داشت می افتاد روم ، چشم هام رو بستم تقریبا امیدی نداشتم ، فقط پام رو زدم به دیوار و خودمو عقب دادم ... یه ثانیه بعد چشم هام رو باز کردم ، زنده بودم !! چه حس خوبی ...

وقتی هم دنبال کننده ها ، هم دنبال شده ها ، هم مطالب عدد شیطان باشه 😜 همش زیر سر مادر میثم است به خدا 😂 #اتاق_خون_گرفته #بخون

وقتی هم دنبال کننده ها ، هم دنبال شده ها ، هم مطالب عدد شیطان باشه 😜 همش زیر سر مادر میثم است به خدا 😂 #اتاق_خون_گرفته #بخون

#اتاق_خون_گرفته پارت پنج پنج از اون ماجرا گذشته بود ، میثم تو کما بود ، و دخترم ... زیر خاک . چند ساعت تو بیمارستان ، چند ساعت تو خونه ، تو سکوت ، خیره ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پنج پنج از اون ماجرا گذشته بود ، میثم تو کما بود ، و دخترم ... زیر خاک . چند ساعت تو بیمارستان ، چند ساعت تو خونه ، تو سکوت ، خیره به عکس دخترم . کار روز و شب من . بیشتر اوقات دختر کوچیکم رو ...

#اتاق_خون_گرفته پارت چهار پرده ها کشیده شد و زن در تاریکی ناپدید شد ، تو همین لحظه پرستار وارد اتاق شد : « وای ، چه خبره ؟ ، اقققاییی دکککککتتتررر » چشمام رو می ...

#اتاق_خون_گرفته پارت چهار پرده ها کشیده شد و زن در تاریکی ناپدید شد ، تو همین لحظه پرستار وارد اتاق شد : « وای ، چه خبره ؟ ، اقققاییی دکککککتتتررر » چشمام رو می بستم که مرد ماسک رو یه لحظه برداشت بعد دوباره گذاشت ، چشم هام رو ...

#اتاق_خون_گرفته پارت سوم انگار سنکوب کرده بودم ، تا به خودم اومدم دیدم به سمتم حمله ور شد و منو از پنجره به بیرون پرت کرد ، نفهمیدم اون طناب از کجا اومد ولی یه ...

#اتاق_خون_گرفته پارت سوم انگار سنکوب کرده بودم ، تا به خودم اومدم دیدم به سمتم حمله ور شد و منو از پنجره به بیرون پرت کرد ، نفهمیدم اون طناب از کجا اومد ولی یه طناب به گردنم گیر کرد ، داشتم خفه می شدم ، دست و پا می ...

#اتاق_خون_گرفته پارت دوم مداد از دستم افتاد ، تمام لباس هایی که واسه میثم خریده بودم خونی بود ، خون از زیر لباس ها راه گرفت و ریخت رو فرش ، مثل دیوونه ها دستم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت دوم مداد از دستم افتاد ، تمام لباس هایی که واسه میثم خریده بودم خونی بود ، خون از زیر لباس ها راه گرفت و ریخت رو فرش ، مثل دیوونه ها دستم رو گذاشته بودم روی صورتم و جیغ می زدم ، صدای میثم از راهرو اومد ...

اطلاعیه . شما می تونید پارت های جدید اتاق خون گرفته رو شب ساعت یک مطالعه کنید مرسی از همراهیتون 😘

اطلاعیه . شما می تونید پارت های جدید اتاق خون گرفته رو شب ساعت یک مطالعه کنید مرسی از همراهیتون 😘

#لطفا_بخونید(: اتاق خون گرفته امروز میثم رو به سرپرستی گرفتم ، میثم نه ساله رو . میگن خانوادش بخاطر تصادف مردن. ماشین شون افتاده تو باتلاق . پسره رو چمن ها پیدا کردن ، میگن ...

#لطفا_بخونید(: اتاق خون گرفته امروز میثم رو به سرپرستی گرفتم ، میثم نه ساله رو . میگن خانوادش بخاطر تصادف مردن. ماشین شون افتاده تو باتلاق . پسره رو چمن ها پیدا کردن ، میگن احتمالا مامان ه لحظه اخر پسر رو از ماشین بیرون کرده . سر صبحانه با ...