Bardia_gh

Bardia_gh

سلام گایز من بردیام ☺
براتون داستان مینویسم
ممنون می شم اگه وقت بزارید و بخونید .

حرف دلتو ناشناس بهم بگو 😉

http://instagraph.ir/harfeto/22734627
نویسنده رمان های انلاین

#اتاق_خون_گرفته
#اتفاقی_شوم

موفق باشید ♥ ♠

بچه ها من از همتون معذرت میخوام بخاطر اغاز شدن ماه مهر و یکی از مشکلاتم نمی تونم توی ویسگون فعالیت کنم ): از همتون معذرت می خوام بخاطر نصف نیمه گذاشتن رمانم . هر ...

بچه ها من از همتون معذرت میخوام بخاطر اغاز شدن ماه مهر و یکی از مشکلاتم نمی تونم توی ویسگون فعالیت کنم ): از همتون معذرت می خوام بخاطر نصف نیمه گذاشتن رمانم . هر وقت برگشتم ادامه رو می زارم 😢 شاید گاهی اوقات باشم و به کامنت ها ...

۳ هفته پیش
6K
حرف دلتو ناشناس بهم بگو 😐👇 http://instagraph.ir/harfeto/22734627

حرف دلتو ناشناس بهم بگو 😐👇 http://instagraph.ir/harfet...

۳ هفته پیش
3K
#اتفاقی_شوم ادامه پارت چهارم تقریبا شب شده بود ، ما منتظر اقا رضا موندیم ولی نیومد ، من رفتم تو دست شویی که همون لحظه صدای در خونه اومد ، از لای در نگاه کردم ...

#اتفاقی_شوم ادامه پارت چهارم تقریبا شب شده بود ، ما منتظر اقا رضا موندیم ولی نیومد ، من رفتم تو دست شویی که همون لحظه صدای در خونه اومد ، از لای در نگاه کردم ، اقا رضا اومده بود ، حالش خوب نبود ، نمی تونست درست راه بره ...

۳ هفته پیش
30K
#اتفاقی_شوم پارت چهارم یه قدم رفتم عقب ، با مشت کوبید به در ، در باز شد ... خاله ام پرید جلو در و دستش رو گرفت و گفت : « کار من بود ، ...

#اتفاقی_شوم پارت چهارم یه قدم رفتم عقب ، با مشت کوبید به در ، در باز شد ... خاله ام پرید جلو در و دستش رو گرفت و گفت : « کار من بود ، خودتو کنترل کن جلو بچه ، خواهش می کنم » من قلبم داشت از سینه ...

۳ هفته پیش
39K
#اتفاقی_شوم پارت سوم در باز شد و مرد وارد شد ، باورم نمی شد ، سرپرستی من رو هیچ‌کدوم از اون فامیل هایی که می گفتن عاشق ان هستن قبول نکرده بودند ، اصل خاله ...

#اتفاقی_شوم پارت سوم در باز شد و مرد وارد شد ، باورم نمی شد ، سرپرستی من رو هیچ‌کدوم از اون فامیل هایی که می گفتن عاشق ان هستن قبول نکرده بودند ، اصل خاله ام که خیلی وقته از ما دوره سرپرستی من رو قبول کرده . شوهر خاله ...

۳ هفته پیش
52K
#اتفاقی_شوم پارت دوم خودشو بهم تحمیل کرد ... و اتفاق افتاد .... درست ... وقتی که ... دو ساعت قبل ارزو کرده بودم که ... امسال سال خوبی داشته باشم .... در رو بست و ...

#اتفاقی_شوم پارت دوم خودشو بهم تحمیل کرد ... و اتفاق افتاد .... درست ... وقتی که ... دو ساعت قبل ارزو کرده بودم که ... امسال سال خوبی داشته باشم .... در رو بست و از اتاق رفت بیرون ، زانو هام تو سینه هام جمع کرده بودم و بیصدا ...

۳ هفته پیش
69K
#اتفاقی_شوم ادامه پارت اول یه سر هم رفتیم سینما ، من خیلی ناراحت شدم ولی انگار پسر ها اصلا فیلم رو نمی دیدن ، یک ساعت داشتن سر جعبه پفیلا دعوا می کردن . سر ...

#اتفاقی_شوم ادامه پارت اول یه سر هم رفتیم سینما ، من خیلی ناراحت شدم ولی انگار پسر ها اصلا فیلم رو نمی دیدن ، یک ساعت داشتن سر جعبه پفیلا دعوا می کردن . سر راه یه پیرهن خال خالی نارنجی دیدم ، وای ، مامان عاشقش میشد ، بدون ...

۳ هفته پیش
82K
#اتفاقی_شوم پارت اول اب داغ رو بستم ، تو اینه به خودم نگاه کردم ، موهام رو دادم بالا ، لبخند زدم و حوله رو دور خودم پیچیدم . پیرهن زردم رو پوشیدم با شلوار ...

#اتفاقی_شوم پارت اول اب داغ رو بستم ، تو اینه به خودم نگاه کردم ، موهام رو دادم بالا ، لبخند زدم و حوله رو دور خودم پیچیدم . پیرهن زردم رو پوشیدم با شلوار لی ام _ « مامان ، من با بچه ها می رم بیرون گفتم بدونی ...

۳ هفته پیش
92K
ویسگون ام درست شد 💜 امشب رمان جدیدمون رو می زاریم ، بخاطر تعداد زیاد صفحات ، پارت اول در دو پست منتشر می شه ، امیدوارم از رمان خوشتون بیاد ♠ امشب راس ساعت ...

ویسگون ام درست شد 💜 امشب رمان جدیدمون رو می زاریم ، بخاطر تعداد زیاد صفحات ، پارت اول در دو پست منتشر می شه ، امیدوارم از رمان خوشتون بیاد ♠ امشب راس ساعت یک پارت اول ، و ادامه پارت اول رو بخونید ، باز هم تکرار می ...

۳ هفته پیش
14K
#کپشن #بخونید دوستان ببخشید ، بخاطر یه سری از مشکلات پارت اول رمان رو امشب بزارم ، ولی هر وقت مشکلم حل شد منتشر می کنم ، قول می دم !! امشب به جاش براتون ...

#کپشن #بخونید دوستان ببخشید ، بخاطر یه سری از مشکلات پارت اول رمان رو امشب بزارم ، ولی هر وقت مشکلم حل شد منتشر می کنم ، قول می دم !! امشب به جاش براتون یه کپشن اماده کردیم 😞 ببخشید کپشن 👇 یادمه بچه که بودم یک روز داشتم ...

۴ هفته پیش
35K
و بالاخره اطلاعات رمان جدیدمون 👇 #لطفا_بخونید بازم سلام به شما دوستان عزیز . همون طور که قبلا گفته بودم رمان جدید امشب ساعت یک توی صفحه ی من منتشر میشه 💜 اسم رمان : ...

و بالاخره اطلاعات رمان جدیدمون 👇 #لطفا_بخونید بازم سلام به شما دوستان عزیز . همون طور که قبلا گفته بودم رمان جدید امشب ساعت یک توی صفحه ی من منتشر میشه 💜 اسم رمان : « اتفاقی شوم » رمان سرگذشت پسری سیزده ساله رو روایت می کنه که دل ...

۴ هفته پیش
26K
مقاله ای که قولشو داده بودیم خیلی خب دوستان ، برای شروع می خوام ریشه اصلی داستان رو براتون روشن کنم : خانواده میثم نه اولی بودند نه اخری ، خیلی ها در این جاده ...

مقاله ای که قولشو داده بودیم خیلی خب دوستان ، برای شروع می خوام ریشه اصلی داستان رو براتون روشن کنم : خانواده میثم نه اولی بودند نه اخری ، خیلی ها در این جاده به شکل های مختلف و عجیبی جان باختند ، برای همین همونطور که ذکر شده ...

۴ هفته پیش
53K
#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم هام رو باز کردم .... چاقو توی دست همکار جنگیر بود ، دستش رو گرفته ...

۴ هفته پیش
72K
سلام به همه دوستان 💜 امشب پارت پایانی رمان آنلاین #اتاق_خون_گرفته رو راس ساعت یک براتون می زارم 💀 به اطلاع شما می رسونم که فردا یک مقاله درباره نکته ها رمان می نویسم که ...

سلام به همه دوستان 💜 امشب پارت پایانی رمان آنلاین #اتاق_خون_گرفته رو راس ساعت یک براتون می زارم 💀 به اطلاع شما می رسونم که فردا یک مقاله درباره نکته ها رمان می نویسم که درک قسمت هایی که براتون گنگ بوده رو اسون می کنه ، همچنین به تمام ...

۴ هفته پیش
19K
#اتاق_خون_گرفته پارت نهم به ساعت خیره شدم ، ساعت یک و چهل دقیقه بود ، ارومم نگرفت ، رفتم میثم رو بیدار کنم ولی دیدم خودش بیداره . لباس اش رو پوشید و دم در ...

#اتاق_خون_گرفته پارت نهم به ساعت خیره شدم ، ساعت یک و چهل دقیقه بود ، ارومم نگرفت ، رفتم میثم رو بیدار کنم ولی دیدم خودش بیداره . لباس اش رو پوشید و دم در وایساد . با بغض پیشونی دخترم رو بوسیدم ، این کار به نفع همه است ...

۴ هفته پیش
81K
#اتاق_خون_گرفته پارت هشت گفتم : « هیچ راه دیگه ای نداره ؟ » _ نه به چهره میثم نگاه کردم ، به این فکر کردم که من در هر صورت نمی تونم زنده بمونم ، ...

#اتاق_خون_گرفته پارت هشت گفتم : « هیچ راه دیگه ای نداره ؟ » _ نه به چهره میثم نگاه کردم ، به این فکر کردم که من در هر صورت نمی تونم زنده بمونم ، همسرم رو از دست دادم ، دخترم رو ، زندگی من مثل قبل نمی شد ...

۲۲ شهریور 1398
67K
#اتاق_خون_گرفته پارت هفت تخته رو در آورد : « احضار روح می کنیم » چشم هام رو باز کردم و با سردرگمی گفتم : « احضار روح چرا ؟ » مرد به تخته نگاه کرد ...

#اتاق_خون_گرفته پارت هفت تخته رو در آورد : « احضار روح می کنیم » چشم هام رو باز کردم و با سردرگمی گفتم : « احضار روح چرا ؟ » مرد به تخته نگاه کرد و گفت : « مرحله اول همینه ، باید مطمئن شیم که شخص کیه ، ...

۲۱ شهریور 1398
85K
#اتاق_خون_گرفته پارت شش یه تیکه شیشه خیلی بزرگ از بالای سرم داشت می افتاد روم ، چشم هام رو بستم تقریبا امیدی نداشتم ، فقط پام رو زدم به دیوار و خودمو عقب دادم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت شش یه تیکه شیشه خیلی بزرگ از بالای سرم داشت می افتاد روم ، چشم هام رو بستم تقریبا امیدی نداشتم ، فقط پام رو زدم به دیوار و خودمو عقب دادم ... یه ثانیه بعد چشم هام رو باز کردم ، زنده بودم !! چه حس خوبی ...

۲۰ شهریور 1398
72K
وقتی هم دنبال کننده ها ، هم دنبال شده ها ، هم مطالب عدد شیطان باشه 😜 همش زیر سر مادر میثم است به خدا 😂 #اتاق_خون_گرفته #بخون

وقتی هم دنبال کننده ها ، هم دنبال شده ها ، هم مطالب عدد شیطان باشه 😜 همش زیر سر مادر میثم است به خدا 😂 #اتاق_خون_گرفته #بخون

۱۹ شهریور 1398
6K
#اتاق_خون_گرفته پارت پنج پنج از اون ماجرا گذشته بود ، میثم تو کما بود ، و دخترم ... زیر خاک . چند ساعت تو بیمارستان ، چند ساعت تو خونه ، تو سکوت ، خیره ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پنج پنج از اون ماجرا گذشته بود ، میثم تو کما بود ، و دخترم ... زیر خاک . چند ساعت تو بیمارستان ، چند ساعت تو خونه ، تو سکوت ، خیره به عکس دخترم . کار روز و شب من . بیشتر اوقات دختر کوچیکم رو ...

۱۹ شهریور 1398
80K