#مریمی

Askss

#ب رمان خونه لی ساو خوش امدید ..نظر شما نشانه شخصیت شماس ..❤

@pesare77 #لایک و فالوش کنید بگید بهم جبران میشع❤

@pesare77 #لایک و فالوش کنید بگید بهم جبران میشع❤

۲۸ اردیبهشت 1398
2K
#۱۹۶ اون امیر انقدر ساکت نمی مونه ! اون امیر انقدر آروم نبود! ترس به دلم افتاده بود ! از این امیر صامت و بی صدا عجیب می ترسیدم ! انگار این آتشفشان خاموش شده ...

#۱۹۶ اون امیر انقدر ساکت نمی مونه ! اون امیر انقدر آروم نبود! ترس به دلم افتاده بود ! از این امیر صامت و بی صدا عجیب می ترسیدم ! انگار این آتشفشان خاموش شده قرار بود یه جایی ، بر افروخته بشه و گند بزنه به همه چی ! ...

۲۰ اردیبهشت 1398
4K
#۱۹۵ تکیه داده بود به کاپوت ماشین و سیگار دود می کرد ! اون قدر غلیظ کام می گرفت که من به جاش گلوم سوخت ! آخرین پُک رو زد و سیگارش رو انداخت. خیره ...

#۱۹۵ تکیه داده بود به کاپوت ماشین و سیگار دود می کرد ! اون قدر غلیظ کام می گرفت که من به جاش گلوم سوخت ! آخرین پُک رو زد و سیگارش رو انداخت. خیره توی چشمام نزدیک شد ! در ماشین رو باز کرد ، هر آن منتظر بودم ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۹۴ همراه با من از کافه خارج شد. خواستم خداحافظی کنم که اومد بین حرفم و دهن تازه باز شده ام رو، بست. -ماشینم کوچه بغلی پارکه... می رسونمت. با گرفتن کیسه ها از دستم، ...

#۱۹۴ همراه با من از کافه خارج شد. خواستم خداحافظی کنم که اومد بین حرفم و دهن تازه باز شده ام رو، بست. -ماشینم کوچه بغلی پارکه... می رسونمت. با گرفتن کیسه ها از دستم، و راه افتادنش به سمت جلو، اجازه مخالفت بهم نداد. دنبالش رفتم و سوار ماشین ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۹۳ شروع کردم به خوندن.

#۱۹۳ شروع کردم به خوندن. "رک حرفم رو می زنم! پاتون رو از زندگی ز ِن من بکشین بیرون! دیگه دخالتی ازتون نبینم! وگرنه جور دیگه ای برخورد می کنم! " نگاهم رو باال تر بردم. این شماره رو خوب بلد بودم. مال خوِد خودش بود. گوشی رو بهش برگردوندم، ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۹۲ دیگه داشتم عصبی میشدم... مثل همیشه برای حفظ خونسردیم چشمامو بستمو نفس عمیق کشیدم.. دیگه داشتم عصبانی می شدم. مثل همیشه چشمام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. بی توجه به سوال قبل پرسیدم: ...

#۱۹۲ دیگه داشتم عصبی میشدم... مثل همیشه برای حفظ خونسردیم چشمامو بستمو نفس عمیق کشیدم.. دیگه داشتم عصبانی می شدم. مثل همیشه چشمام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. بی توجه به سوال قبل پرسیدم: -سحر چطوره ؟ خبری ازش نیست. پوزخندی زد. هه... خب این عوض کردن سریع بحث، ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۹۱ خدا خدا میکردم بحث قبلی رو پیش نکشه و بیخیال جریان بشه! اصال حوصله نداشتم فکر کنم که چی بهم ببافم تا قانعش کنم! قانع کردن سپهری که ریز بینانه مو رو از ماست ...

#۱۹۱ خدا خدا میکردم بحث قبلی رو پیش نکشه و بیخیال جریان بشه! اصال حوصله نداشتم فکر کنم که چی بهم ببافم تا قانعش کنم! قانع کردن سپهری که ریز بینانه مو رو از ماست میکشه واقعا کار سختی به نظر میرسه!! خوشبختانه دیگه حرفی ازش نزد و بیشتر حول ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۹۰ _چرا همه چیو تعریف کرد! خیلی خوبه که اون حرفا رو زدی و حمایت پدر مادر امیر رو االن داری! مطمعنا خیلی توی روند شکایت میتونن کمک کنن که امیر اذیت نکنه! اوهوِم زیر ...

#۱۹۰ _چرا همه چیو تعریف کرد! خیلی خوبه که اون حرفا رو زدی و حمایت پدر مادر امیر رو االن داری! مطمعنا خیلی توی روند شکایت میتونن کمک کنن که امیر اذیت نکنه! اوهوِم زیر لبی ای گفتم که با لحن مشکوکی ادامه داد _ ولی حس میکنم تمام جریانی ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۸۹ منم لبخند متقابلی زدم.. ولی دستای گرمش روی انگشتام یه جوری بود... انگار از این نزدیکی حس بد بهم دست داده بود! آهسته دستمو از زیِر دستش کشیدم بیرون.. اونم نگاهشو به خیابون دوخت ...

#۱۸۹ منم لبخند متقابلی زدم.. ولی دستای گرمش روی انگشتام یه جوری بود... انگار از این نزدیکی حس بد بهم دست داده بود! آهسته دستمو از زیِر دستش کشیدم بیرون.. اونم نگاهشو به خیابون دوخت و پرسید _ چیزی سفارش ندادی؟ _ نه منتظر موندم تا بیای.. خودمم توی استفاده ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۸۹ نمیدونم چقد فکرم درگیر بود که دستی جلوی چشمام تکون خورد... با لبخند برگشتم سمت سپهری که دسته ای نرگس توی دستش بود! انقدر از دیدن نرگس ها ذوق کردم که یادم رفت حتی ...

#۱۸۹ نمیدونم چقد فکرم درگیر بود که دستی جلوی چشمام تکون خورد... با لبخند برگشتم سمت سپهری که دسته ای نرگس توی دستش بود! انقدر از دیدن نرگس ها ذوق کردم که یادم رفت حتی سالم کنم! بدون اینکه بپرسم یا بدونم مال من هستن یا نه!از دستش بیرون کشیدم ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۸۷ حسابی توی فکر گیر کرده بودم که خودش ادامه داد _اخه دخترجون تو که بلد نیستی مزاحم بشی چرا اداش رو درمیاری؟ با این حرفش زدم زیر خنده و جواب دادم: -یهویی دلم شیطونی ...

#۱۸۷ حسابی توی فکر گیر کرده بودم که خودش ادامه داد _اخه دخترجون تو که بلد نیستی مزاحم بشی چرا اداش رو درمیاری؟ با این حرفش زدم زیر خنده و جواب دادم: -یهویی دلم شیطونی خواست! از کجا فهمیدی منم؟ -صدات داد میزنه که مال ارشیداس! حتی اگه لوندتر از ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۸۶ با دیدن مغازه ای که موبایل فروشی بود بدون برنامه ریزی قبلی واردش شدم و موبایلی که از نظر ظاهری ازش خوشم اومده بود رو خریدم! همونجا سیم کارت قبلیمو پیدا کردم و به ...

#۱۸۶ با دیدن مغازه ای که موبایل فروشی بود بدون برنامه ریزی قبلی واردش شدم و موبایلی که از نظر ظاهری ازش خوشم اومده بود رو خریدم! همونجا سیم کارت قبلیمو پیدا کردم و به فروشنده دادم تا بذاره داخلش. ذوق داشتن موبایل جدید امیر و دعوا رو شست و ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۸۵ چطور میتونه به خودش اجازه بده؟ اومدم جوابشو بدم که مشتی از پشت سر من جلوتر به صورت پسره خورد... دستی بازومو گرفت و کشوند پشت خودش! این قد..این هیکل..این عطر و قفسه ی ...

#۱۸۵ چطور میتونه به خودش اجازه بده؟ اومدم جوابشو بدم که مشتی از پشت سر من جلوتر به صورت پسره خورد... دستی بازومو گرفت و کشوند پشت خودش! این قد..این هیکل..این عطر و قفسه ی سینه ای که با این شدت باال و پایین میشد مال کسی نبود جز امیر! ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۸۴ کلی پالستیک خرید دستم بود... از لوازم آرایش تا لباس زیر هرچی میخواستم خریده بودم.. البته با کار ِت امیر! وقتی رسیدیم خونه ی مامانش یکی از کارتای بانکیش رو گذاشته بود روی پا ...

#۱۸۴ کلی پالستیک خرید دستم بود... از لوازم آرایش تا لباس زیر هرچی میخواستم خریده بودم.. البته با کار ِت امیر! وقتی رسیدیم خونه ی مامانش یکی از کارتای بانکیش رو گذاشته بود روی پا تختی.. من میدونستم برای من گذاشته.. ِل عقدمون بود! و رمِز کارتاشم طبق معمول سا ...

۲۰ اردیبهشت 1398
4K
#۱۸۳ توی سالن بیکار نشسته بودم.. مامان پری همینجوری که حاضر میشد ازم پرسید _ دارم میرم دانشگاه.. میخوای تا یه جایی ببرمت بری هوا بخوری حال و هوات عوض بشه؟ وای با شنیدن این ...

#۱۸۳ توی سالن بیکار نشسته بودم.. مامان پری همینجوری که حاضر میشد ازم پرسید _ دارم میرم دانشگاه.. میخوای تا یه جایی ببرمت بری هوا بخوری حال و هوات عوض بشه؟ وای با شنیدن این حرف چشمام برق زد.. دیگه لزومی نبود مثل یک زندانی بمونم اینجا... حاال دور دوِر ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۸۲ مامان پری و بابا داشتن توی آشپزخونه صبحانه میخوردن.. بهشون ملحق شدمو با لبخند صبح بخیر گفتم... به وضوح حس میکردم که بابا راحت نیست... توی چشمام نگاه نمیکرد.. حتما واسه دیشب بود! به ...

#۱۸۲ مامان پری و بابا داشتن توی آشپزخونه صبحانه میخوردن.. بهشون ملحق شدمو با لبخند صبح بخیر گفتم... به وضوح حس میکردم که بابا راحت نیست... توی چشمام نگاه نمیکرد.. حتما واسه دیشب بود! به خاطره پسرش حتما اونم شرمنده بود! ولی بیگناه ترین آدما توی جریان زندگی من همین ...

۲۰ اردیبهشت 1398
2K
#۱۸۱ کاشکی وقتی فهمیدی بهم میگفتی... نمیریختی توی خودت... نمیزاشتی انقدر این کینه ای که ازش داری بزرگ بشه که اینجوری بی طاقتت کنه... چرا ۸ سال حرفی نزدی مادر؟ چرا نگفتی اخه دختر؟ لبخند ...

#۱۸۱ کاشکی وقتی فهمیدی بهم میگفتی... نمیریختی توی خودت... نمیزاشتی انقدر این کینه ای که ازش داری بزرگ بشه که اینجوری بی طاقتت کنه... چرا ۸ سال حرفی نزدی مادر؟ چرا نگفتی اخه دختر؟ لبخند تلخی زدم... چی میگفتم به مامان پری؟ چی داشتم که بگم؟ میگفتم چون زنی که ...

۲۰ اردیبهشت 1398
4K
#۱۸۱ سینی رو جلوم روی تخت گذاشت.. نشست کنارم.. لبخند مادرانه ای زد و گفت _ بخور دخترم... بخور حتما گرسنته.. سعی کردم به لبام حالت بدم تا شبیه لبخند بشه ! نمیدونستم چقدر موفق ...

#۱۸۱ سینی رو جلوم روی تخت گذاشت.. نشست کنارم.. لبخند مادرانه ای زد و گفت _ بخور دخترم... بخور حتما گرسنته.. سعی کردم به لبام حالت بدم تا شبیه لبخند بشه ! نمیدونستم چقدر موفق بودم ولی شونه هامو باال انداختمو قاشقی از سوپ داغ روبروم خوردم... با دستمال لبم ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
۱۸۰ همه چی روی دور تند بود انگار... نفهمیدم چجوری از آقای ستوده خداحافظی کردمو با مامان رفتم داخل اتاق... لباسامو مامان در آورد.. _ بیا دراز بکش دخترم... روی تخت خوابیدمو پاهامو توی خودم ...

۱۸۰ همه چی روی دور تند بود انگار... نفهمیدم چجوری از آقای ستوده خداحافظی کردمو با مامان رفتم داخل اتاق... لباسامو مامان در آورد.. _ بیا دراز بکش دخترم... روی تخت خوابیدمو پاهامو توی خودم جمع کردم.. مامان پری پتو روم کشید و از اتاق بیرون رفت... خیره شدم به ...

۲۰ اردیبهشت 1398
3K
#۱۷۹ زانوهام خم شد و نشستم روی زمین.. هق هقم توی سالن پیچید! همه مبهوت نگاهم میکردن.. ولی من دیگه بریده بودم! دیگه نمیکشیدم! میون هق هق ام گفتم _ دیگه نمیتونم تحمل کنم.. نمیتونم ...

#۱۷۹ زانوهام خم شد و نشستم روی زمین.. هق هقم توی سالن پیچید! همه مبهوت نگاهم میکردن.. ولی من دیگه بریده بودم! دیگه نمیکشیدم! میون هق هق ام گفتم _ دیگه نمیتونم تحمل کنم.. نمیتونم وجوِد یه زن دیگه رو توی خونه ام ...روی تخت خوابم تحمل کنم.. دیگه بسه... ...

۲۰ اردیبهشت 1398
6K